اين خطبه را بدين نام خواندهاند زيرا وقتى على(ع)به انتهاى اين خطبه رسيده بود مردى از اهل دهات برخاست و نامهاى به دست آن حضرت داد.وى به خواندن آن نامه مشغول شد.ابن عباس به او گفت:اى امير المؤمنين!اى كاش سخنان خود را از آنجايى كه قطع كرده بودى ادامه مىدادى.فرمود:«هيهات اى پسر عباس!اين شقشقهاى بود كه صدا كرد و سپس آرام گرفت».
چون اين خطبه مشتمل بر تظلم على است كه از كسى كه وى را با آنكه در امر خلافت سزاوار بود،كنار گذاشت،گروهى منكر آن شده و پنداشتهاند اين خطبه از سخنان رضى است.گفتهاند رضى اين گفتار خود را در نهج البلاغه گنجانيده و آن را به على نسبت داده است.دليل اينان بر اين مدعا،چنان كه پيش از اين ذكر شد،چيزى جز محتويات اين خطبه نيست.على(ع)در اين خطبه فرمايد:آگاه باشد!به خدا قسم،پسر ابى قحافه،جامه خلافت را در بركرد و مىدانست من براى خلافت همچون قطب ميان آسيا هستم.پس من هم جامه ديگرى در بر و از آن پهلو تهى كردم و در كار خود مىانديشيدم كه آيا بدون دست حمله كنم يا آنكه بر تاريكى،كورى صبر پيش گيرم كه در آن بزرگان را فرسوده و جوانان را پير ساخته و مومن در آن رنج مىبرد تا به ديدار خدايش نايل آيد.پس دريافتم شكيبايى بر اين دوعاقلانهتر است.صبر كردم در حالى كه در چشمانم خار و در گلويم استخوان بود.ميراث خود را تاراجرفته مىديدم تا آنكه نخستين كس آنان به راه خود پايان داد و خلافت را پس از خود به پسر خطاب سپرده آن گاه آن حضرت به اين سخن اعشى تمثل جست:
چقدر تفاوت است ميان امروز من كه بر كوهان شتر سوارم بر روزى كه حيان برادر جابر در آن بود.
«شگفتا!او در روزگار خود از مردم درخواست فسخ بيعت مىكرد ولى در پايان زندگيش اين منصب را به ديگرى سپرد.اين دو خلافت را مانند دو پستان شتر در بين خود تقسيم كردند.من بر اين زمان دراز و اين محنت سخت صبر پيشه كردم تا آنكه راه عمر نيز پايان يافت و خلافت را در جماعتى گذارد كه مرا هم يكى از آنها گمان كرد.پس اى خداوند از تو يارى مىطلبم در مورد شورايى كه تشكيل شد و مشورتى كه كردند.چگونه درباره من در مقابل نخستين آنان (ابو بكر)ترديد كردند تا آنجا كه امروز مرا همرديف اينان قرار دادهاند.پس يكى از ميان اين شورا از روى كينهاى كه داشت دست از حق بشست و ديگرى به خاطر دامادى با عثمان از من رويگردان شد (1) .تا آنكه سومين كس هم برخاست و هر دو جانب خود،ميان محل بيرون دادن و خوردنش را باد كرد و فرزندان پدرانش با او يكى شدند و مال خدا را همچون شترى كه با رغبت تمام علف بهارى را مىخورد،خوردند.تا آنكه ريسمان تافتهشده او از هم گسيخت و كردارش باعث كشته شدنش شد.و پرى شكم او را به رو سرنگون كرد.
پس چون من به خلافت رسيدم گروهى بيعت خود را با من زير پا نهادند و گروهى از بيعتم خارج شدند و عدهاى ديگر از فرمانبردارى خداوند بدر رفتند.گويا آنان فرموده الهى را نشنيدهاند كه گفت:«اين خانه آخرت است كه آن را براى كسانى قرار مىدهيم كه در زمين برترى و فساد نجستهاند و فرجام كار براى پرهيزكاران است».اما به خدا قسم آنان اين آيه را شنيدهاند و به خاطر سپردهاند.ولى دنيا خود را در چشم ايشان آراسته و زيورهايش آنان را فريب داده است».
هر كس در اين خطبه بنگرد به خوبى در مىيابد كه اين كلام نيز از على است و اين سخن و ديگر سخنان و خطبههاى آن حضرت،در اسلوب و بلاغت،هيچ تفاوتى با يكديگر ندارند و به هيچ دليل از ديگر سخنان آن حضرت جدا نيست.انگيزهاى كه باعث شده برخى اينخطبه را منسوب به على بدانند آن است كه اين خطبه با برخى از تمايلات مذهبى آنان سازگارى ندارد.ولى پس از آنكه راويان ثقه اين سخن را از امير المؤمنين نقل كردهاند،جايى براى شك در آن پيدا نمىشود.گرايشهاى مذهبى نيز براى انكار چيزى كه صحت آن به ثبوت رسيده،سند معتبرى به شمار نمىآيند.جاحظ نيز در البيان و التبيين ج 2 ص 38 در ضمن نقل خطبهاى از على (ع)جملهاى از آن حضرت نقل كرده كه نظير فرمايش وى در خطبه شقشقيه است.در آنجا آمده است :«دو تن پيش افتادند.سومى نيز برخاست.همچون كلاغ تمام تلاشش شكمش بود.واى بر او!اگر بالهايش را مىبريدند و سرش را قطع مىكردند براى او بهتر بود».ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه گويد:استادم ابو الخير مصدق بن شبيب واسطى در سال 603 برايم نقل كرد كه اين خطبه را بر شيخ ابو محمد عبد الله بن احمد معروف به ابن خشاب خواندم و به وى گفتم:آيا اين كلام ديگرى است كه به على نسبت داده شده؟گفت:هرگز،به خدا قسم من مىدانم كه اين سخن اوست چنان كه مىدانم نام تو«مصدق»است.به او گفتم:برخى گويند اين از سخنان رضى است؟وى پاسخ داد:اين نفس و اين اسلوب از رضى و غير رضى نيست.ما رسايل رضى را ديده و بر طريقه و شيوه او در نگارش كلام منثور آگاهى يافتهايم و سخن وى نمىتواند با اين كلام برابرى كند .آن گاه ابن خشاب گفت:به خدا سوگند من اين خطبه را در كتابهايى كه دويست سال پيش از زاده شدن رضى به نگارش در آمده بود،ديدم و آن را به خطوطى يافتم كه آنها را مىشناسم و خطوط دانشمندان و ادبا را پيش از آنكه ابو احمد،پدر رضى،به دنيا بيايد مىشناسم.
ابن ابى الحديد گويد:«من تعدادى از اين خطبهها را در مصنفات استاد خود،ابو القاسم بلخى امام معتزلى بغداديون كه در دوره خلافت مقتدر و با فاصله درازى از زاده شدن رضى نوشته شده بود،ديدهام.همچنين تعدادى از اين خطبه را در كتاب ابو جعفر بن قبه يكى از متكلمان اماميه در كتاب مشهور الانصاف مشاهده كردهام.اين ابو جعفر از شاگردان شيخ ابو القاسم بلخى بود كه در همان عصر،پيش از ولادت رضى،درگذشت».
خلاصه آنكه محتويات اين خطبه به علت ناسازگارى كه با برخى از گرايشهاى مذهبى دارد تنها انگيزه انكار آن و بلكه انكار تمام نهج البلاغه از سوى گروهى از مردم شده است.و از آنچه گفته شد معلوم مىشود كه اين انكار موردى ندارد و نهج البلاغه از آن على است و از كلمات آن حضرت در آن مىتوان شواهدى هم براى اثبات اين گفته اقامه كرد.شريف رضى هم،هر چند كه به درجه والايى از فصاحت و بلاغت دست يافته باشد باز هم نمىتواند يك خطبه از خطب نهج البلاغه را از خود بنويسد.كتاب رسائل وى اينك موجود است و برخى از گفتار وى در كتب ادب نقل شده.اما چنانكه ابن خشاب گفت:«سخن رضىنمىتواند با كلام نهج البلاغه همسرى كند».و سخن وى با گفتار على(ع)در هيچ چيز تناسب ندارد و هر كس كه در نهج البلاغه و سخنان رضى نگاهى كرده باشد،اين امر را به خوبى در مىيابد.
دانشمندان و اديبان بزرگى از زمان جامع نهج البلاغه تاكنون،شرحهاى بسيارى بر اين كتاب نوشتهاند.شيخ محمد عبده در مقدمه شرح نهج البلاغه خود نوشته است:«عدهاى از بزرگان علماء به شرح اين كتاب همت كرده و درباره مطالب گرانبهاى آن سخنها گفتهاند».فاضل محقق ميرزا حسين نورى نيز در پايان كتاب مستدرك الوسايل نام سى و يك كتابى را كه در شرح نهج البلاغه به رشته تحرير در آمدهاند،ذكر كرده است.ما خود نيز بر نام سى و هفت شرحى كه بر نهج البلاغه نگاشته شده دست يافتيم كه در اينجا نخست به نام شروحى كه ميرزا حسين نورى بدان اشاره كرده مىپردازيم و آن گاه از شروح ديگرى كه خود بر آنها وقوف پيدا كردهايم،ياد مىكنيم.
1.شرح ابو الحسن بيهقى(على بن زيد مشهور به فريد خراسان).وى پس از على بن ناصر،كه نام او را بعدا ذكر خواهيم كرد،نخستين كسى است كه به شرح نهج البلاغه اقدام كرده است.
2.شرح امام فخر الدين رازى(مؤلف تفسير كبير).اما وى بر تمام كردن اين شرح توفيق نيافته است.جمال الدين قفطى در كتاب تاريخ الحكما به شرح امام فخر بر نهج البلاغه اشاره كرده است.
3.منهاج البراعة نوشته قطب راوندى(سعيد بن هبت الله بن حسن فقيه)در دو جلد.
4.شرح قاضى عبد الجبار.اين شرح را به سه تن منسوب كردهاند.تنها نكتهاى كه از مؤلف اين شرح مىتوان دانست،آن است كه زمان حيات وى نزديك به دوره شيخ طوسى بوده است.
5.شرح امام افضل الدين حسن بن على بن احمد مهابادى شيخ منتجب الدين،صاحب الفهرست.
6.المعراج از نويسندهاى ناشناخته كه كيدرى در سخنى كه بعدا از او نقل خواهيم كرد از اين كتاب ياد كرده است.
7.شرح ابو الحسين محمد بن حسين بن حسن بيهقى كندرى يا كيذرى (2) .وى شرحاين كتاب را در سال 576 هـ تمام كرده و در آغاز آن گفته است:وى در نگارش اين كتاب از كتابهاى المنهاج و المعراج بهره برده است.المنهاج نوشته راوندى است ولى نويسنده شرح المعراج معلوم نيست.
ميرزا حسين نورى و مؤلف كتاب كشف الحجب،برابر حكايتى كه از او نقل شده،گفتهاند:نام اين شرح،الاصباح است.اما آنچه در رجال بحر العلوم ذكر شده آن است كه قطب الدين كيدرى كتابى به نام الاصباح در فقه نوشته و شرحى هم بر نهج البلاغه دارد.در الذريعه نيز آمده است:شرح كيدرى بر نهج البلاغه،حدائق الحقايق نام دارد.اما وى در جاى ديگرى از همان كتاب حدائق الحقايق را به سيد علاء الدين محمد بن ابو تراب اصفهانى،از سادات گلستانه،نسبت داده و گفته است وى كتابى به عنوان بهجة الحدائق را در تلخيص اين شرح به نگارش در آورده .بنابر اين ناميدن اين شرح به نام الاصباح از روى تسامح است.
ميرزا حسين نورى گويد:همه اين شروح پيش از نگارش شرح ابن ابى الحديد و با فاصله بسيارى از آن نوشته شدهاند.با اين وجود،ابن ابى الحديد مىگويد:تا آنجا كه مىدانم،به جز قطب راوندى كس ديگرى بر نهج البلاغه شرح ننوشته است.
نگارنده:پيشتر از تمامى اين شروح،چنان كه بعدا خواهد آمد شرح على بن ناصر معاصر شريف رضى است.
8.شرح عبد الحميد بن ابى الحديد معتزلى(اين كتاب دوبار در ايران و يك بار در مصر به چاپ رسيده است).
9.خلاصه شرح ابن ابى الحديد از سلطان محمود بن غلامعلى طبسى مشهدى،قاضى مشهد.
10.شرح كبير شيخ كمال الدين ميثم بحرانى كه از نظر حجم با شرح ابن ابى الحديد برابرى مىكند.اين شرح در ايران به طبع رسيده است.
11.شرح متوسط بحرانى.
12.شرح صغير بحرانى.
13.شرح كمال الدين عبد الرحمن بن محمد بن ابراهيم عتايقى حلى از علماى سده هشتم در چهار جلد.وى اين شرح را با گزيدههايى از شرح كبير ابن ميثم و شروح كندرى و قاضى عبد الجبار و ابن ابى الحديد به نگارش در آورده است.
14.منهج الفضاحة فى شرح نهج البلاغه،از جلال الدين حسين بن شرف الدين عبد الحق اردبيلى معروف به الهى متوفا در سال 905 هـ.وى اين كتاب را براى شاه اسماعيل صفوى به فارسى نگاشت .نسخهاى از اين كتاب هم اكنون در خزانه اسعد افندى،در آستانه،موجود است.
15.شرح فارسى تنبيه الغافلين و تذكرة العارفين از فتح الله بن شكر الله كاشانى.
16.شرح على بن حسين زوارهاى مفسر معروف و استاد فتح الله كاشانى سابق.اين شرح از بهترين شروح نهج البلاغه به زبان فارسى است.
17.شرح شيخ حسين بن شهاب الدين بن حسين بن محمد بن حسين بن جنيدر عاملى كركى متوفا در سال 1077 هـ.در كتاب الامل آمده است:از جمله كتابهاى وى شرح كبير نهج البلاغه است.
18.اعلام نهج البلاغه از سيد على بن ناصر.وى معاصر سيد رضى جامع نهج البلاغه بوده و از اين رو مىتوان شرح او را بر نهج البلاغه از قديمترين شروح به حساب آورد.در كشف الحجب درباره اين شرح گفتهشده:اين شرح از مطمئنترين و استوارترين و خلاصهترين شروح نهج البلاغه است.
19.انوار الفصاحة(و اسرار البراعة)از نظام الدين گيلانى.وى نوشتن برخى از مجلدات اين شرح را در سال 1053 به پايان برده است.
20.شرح سيد ماجد بحرانى.مؤلف امل الآمل اين كتاب را ناتمام دانسته است.
21.شرح سيد رضى الدين على بن طاووس.مؤلف كشف الحجب اين كتاب را به وى نسبت داده است .
22.شرح عبد الباقى خطاط صوفى تبريزى معاصر شاه عباس اول.اين شرح بنابر قول مؤلف الرياض فارسى و مبسوط است.
23.شرح عز الدين آملى همدرس شيخ على كركى در درس شيخ على بن هلال جزائرى.از اين شرح در كتاب الرياض نام برده شده است.
24.حاشيه عماد الدين على قارى استر آبادى بر نهج البلاغه.
25.شرح سيد نعمت الله جزايرى.در رياض العلماء از اين شرح ياد شده است.
26.شرحى كه مؤلف رياض گويد آن را در مشهد مقدس ديدهام كه از ابتداى آن چندين ورق افتاده و شرحى مختصر بوده است.نويسنده اين شرح را نشناختم اما نسخه كتاب بسيار قديمى مىنمود .
27.شرح بهجة الحدايق از سيد علاء الدين گلستانه.در كتاب الذريعه در اين باره آمده است :بهجة الحدايق فى شرح نهج البلاغه،شرح مختصر نهج البلاغه است و شرح مفصل و مبسوط آن حدايق الحقايق نام دارد كه هر دو از آن علاء الدين محمد بن ابو تراب اصفهانى از سادات گلستانه است كه مؤلف آن در سال 1110 چشم از جهان فرو بسته است.پيش از اين گفتيم كه حدائق الحقايق را به شخص ديگرى نيز منسوب داشتهاند..شرح ديگرى كه آن هم مفصل است ولى تنها اندكى فراتر از خطبه شقشقيه را مورد شرح قرار داده است.
29.شرح سيد عبد الله بن سيد رضا شبر حسينى.
30.شرح ديگرى از شبر بر نهج البلاغه.
31.شرح ميرزا ابراهيم خوئى دانشمند معاصر.
تا اينجا فهرست مشروحى كه ميرزاى نورى به ذكر آنها پرداخته بود،بيان شد.وى گويد:شايد پژوهندگان خود با جست و جو و كاوش در كتابهاى ترجمه و تذكره،بتوانند علاوه بر شرح فوق بر وجود شرحهاى ديگرى از نهج البلاغه،وقوف يابند.اما شرحهايى كه ما خود بر آنها اطلاع يافتيم.عبارتند از:
32.التحفة العليه فى شرح نهج البلاغه الحيدريه از افصح الدين محمد بن حبيب الله بن احمد حسنى حسينى.بنابر قول صاحب الذريعه نسخه دستنويس اين شرح،به خط شخص مؤلف،در نجف موجود است كه تاريخ اتمام آن 29 صفر سال 881 هـ،ذكر شده است.
33.شرح مولى قوام الدين يوسف بن حسن مشهور به قاضى بغداد متوفا در سال 922 هـ.در كشف الظنون از اين شرح سخن به ميان رفته و نيز مؤلف شذرات الذهب در ج 8 ص 85 از اين كتاب ياده كرده است.
34.شرح شيخ ابراهيم بحرانى ساكن و مدفون در كازرون.سيد شهاب الدين تبريزى،طى نامهاى كه به ما ارسال داشته،ما را از وجود چنين شرحى آگاهى داده است.
35.شرح فارسى على معروف به حكيم صوفى كه در سال 1016 از نوشتن آن فراغ يافته است.من خود نسخهاى از اين شرح را در همدان مشاهده كردم.البته دور نيست كه اين شرح همان شرح زوارهاى باشد كه قبلا از آن ياد كرديم.مضافا آنكه از تمايل زوارهاى به تصوف نيز سخنانى گفته شده است و البته طبقات هم با فرض اين احتمال منافات ندارد.چرا كه فتح الله بن شكر الله كاشانى،شاگرد زوارهاى،در سال 988 هـ وفات يافته است.
36.شرح سيد يحيى بن ابراهيم بن يحيى بن مهدى بن ابراهيم بن مهدى بن احمد حجاف حبورى يمانى.سيد محمد بن زيارة حسنى يمانى صنعانى در ملحق البدر الطائع از اين كتاب ياد كرده است
شريف رضى گويد:اين طولانىترين نامهاى است كه آن حضرت نوشته و در آن محاسن بسيارى جاى داده است.اين نامه شامل رهنمودهايى است كه براى هر والى و هر كسى كه در امور اجتماعى و سياسى دستى دارد،لازم و ضرورى مىنمايد.از همين رو ما تمام اين نامه را نقل مىكنيم .زيرا اين نامه خود گنجى گرانبهاست.ما درباره اين نامه به هنگام گفت و گو از توليت مصر توسط اشتر،سخنانى گفتيم.
«بسم الله الرحمن الرحيم».اين فرمانى است كه بنده خدا على،امير المؤمنين به مالك بن حارث معروف به اشتر اعطا مىكند و به موجب آن فرماندارى كشور مصر و خزانه خراج آن را به او مىسپارد و كار سپاه اسلام و بهبود وضع مردم آن ديار و نيز آبادانى آنجا را به وى محول مىكند.
در اين فرمان،مالك را به پرواى الهى و گردن نهادن به اوامر خداوند و اطاعت از فرايض و سنن قرآنى فرا مىخوانم كه هيچ كس بدون پيروى از آنها سعادتمند نمىشود و كسى جز با كنار گذاردن و تباه كردن آنها،سيه روز نمىشود.و بايد كه به دست و قلب و زبان،خداوند سبحان را يارى دهد كه خداوند تعالى ياريگران خويش را يارى دهد و آن را سربلند كند.به مالك فرمان داده مىشود كه هنگام رويارويى با شهوات،زمام نفس خود را به دست گيرد كه نفس فرماندهنده به بديهاست مگر آنچه خداوند بدان رحم كرده باشد.
اى مالك بدان كه من تو را به ديارى فرستادهام كه پيش از تو حكام دادگر و ستمگر در ميان آنها بودهاند.مردمان به كارهاى تو چنان مىنگرند كه تو به كارهاى واليان پيش از خودت مىنگريستى.و درباره تو همان گويند كه تو درباره ايشان مىگفتى.و از سخنانى كه خداوند به زبان بندگانش روان مىفرمايد،مىتوان به بندگان شايسته پى برد.و آنها را شناخت.پس بايد بهترين اندوختهها در نزد تو،عمل صالح باشد.پس بر هواى نفس خويش غالب باش و نفس خود را از دستيابى بدانچه براى تو روا نيست،باز دار.زيرا بخل به نفس انصاف و عدل است از او در چيزهايى كه خوش مىدارد يا بدانها ناخشنود مىشود
مهربانى و محبت و لطف به رعيت را در دل خود جاى ده و مبادا بر ايشان همچون درندهاى وحشى باشى كه خوردنشان را غنيمت شمرى.زيرا مردمان دو گروهند يا برادران تواند در دين و يا همچون تواند در خلقت.ممكن است ايشان دچار لغزش شوند و اسباب بدكارى به آنها روى آورد و به عمد يا سهو خطاهايى مرتكب شوند.پس بر توست كه با بخشش و بزرگوارى از گناه آنان در گذرى.چنان كه تو نيز دوست دارى خداوند از گناهت چشم پوشى كند.زيرا تو از ديگر مردمان بالاترى و كسى كه تو را به فرمانروايى فرستاده از تو برتر است و خداوند برتر است از كسى كه اين فرمانروايى را به تو داده و خواسته است امور آنها را رتق و فتق كنى و آنان را سبب آزمايش تو قرار داده است.پس خود را براى جنگ با خداوند مهيا مكن كه تو را توانايى انتقام او نيست و از بخشش و مهربانى او هم بىنياز نيستى.هرگز از عقوبت و مجازات احساس خرسندى مكن و از عفو و گذشت پشيمان مشو.و به خشمى كه مىتوانى مرتكب نشوى منما و هرگز مگو من مأمورم و به هر چه كه خواهم امر مىكنم.اين شيوه باعث خرابى قلب و سستى دين و زوال نعمتهاست.
هرگاه سلطنت برايت عظمت و بزرگى يا كبر و خود پسندى پديد آورد،به عظمت سلطنت خداوند بالا سر خود و توانايى او نسبت به خود،به آنچه از جانب خويش بر آن توانا نيستى،نگاه كن كه اين نگاه كبر و سركشى تو را مىنشاند و گردنفرازى را از تو باز مىدارد و عقل و خردى را كه از تو دور شده به تو باز مىگرداند.و مراقب باش كه خود را با خدا در بزرگواريش يكسان ندانى و خود را در توانايى مانند خداوند نگيرى.زيرا خداوند هر ستمگر و متكبرى را خوار و ذليل مىكند.
با خدا به انصاف رفتار كن و در مورد خود و بستگان نزديك و هر زير دستى كه به او علاقه دارى نيز جانب انصاف را فرو مگذار كه اگر چنين نكنى ستم كردهاى.و هر كه با بندگان خدا راه ستمگرى پيشه كند خداوند به جاى بندگانش با او دشمنى مىكند و خدا با هر كس كه دشمن باشد برهان و دليلش را ناراست مىكند.و خدا اين جنگ را ادامه مىدهد تا آنكه آن ستمگر از كرده خود بازگشته توبه كند.و هيچ چيز چونان ستمگرى،نعمت خدا را دگرگون نمىسازد و موجبات خشم او را فراهم نمىآورد.زيرا خدا دعاى ستمديدگان را مىشنود و در كمين ستمگران است.
پىنوشتها:
1.ابن ابى الحديد گويد:مقصود على از مردى كه از روى كينه چنين كرد طلحه بود.زيرا وى از قبيله تيم بود و بنىهاشم در دل خود،به خاطر خلافت،حسادت شديدى بر تيميان داشتند .و مردى كه به خاطر پيوند دامادى از على رويگردانيد عبد الرحمن بن عوف بود كه دختر عثمان،ام كلثوم بنت عقبة بن ابى معيط همسر پسر عبد الرحمن بود.
2.كندرى منسوب به كندر است.علامه بحر العلوم در كتاب رجال خود ثابت كرده كه سه محل بدين نام خوانده مىشده است.اما معروف كيدر است كه هيچ جايى بدين نام يافت نشد.اما از كيذر به نام محلى ياد كردهاند.