صفحه اصلى > انديشه امام على‏عليه السلام > گزيده‏اى از مقالات
مباهله
 
مطالب مرتبط داخلی
 
عقل و تعقل از ديدگاه امام على (ع)
سعادت در انديشه اميرالمؤمنين على‏ عليه السلام
كار، اشتغال و توليد از ديدگاه امام على عليه السلام
نفاق و منافقان در نگاه امام موحدان‏ عليه السلام
دولت و سياست‏هاى اقتصادى امام على عليه السلام
اميرالمؤمنين على (ع) در زمان پيغمبر اكرم (ص)
عبادت و عبوديت‏در پرتو رهنمودهاى امام على عليه‏السلام  
مبانى فلسفى نظام اقتصاد اسلامى‏از ديدگاه امام على (عليه‏السلام)
مصحف امام على عليه السلام
روايات امام على (ع)
امام على(ع) و مخالفان
امر به معروف و نهى از منكر
تاريخ و فلسفه تاريخ
اهداف و آرمان‏هاى حكومت
غرر الحكم و درر الكلم
سيره اقتصادى امام على (ع)
امام على (ع) و قاسطين
ايمان در كلام اميرالمؤمنين (ع)
مباهله
انديشه‏هاى اعتقادى‏
انديشه‏هاى اخلاقى
انديشه‏هاى اجتماعى
انديشه امام على‏عليه السلام
صفحه اصلى
 
مطالب مرتبط خارجی
 
فاطمه (س) و آیه مباهله
امام علی علیه السلام ، همراه پیامبر در مباهله
مسجد مباهله
تفسیر آیه«مباهله» از دیدگاه اهل بیت(ع) و اهل سنت
پژوهشى پيرامون مباهله
مباهله پیامبر اعظم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله با نجرانیان / مباهله، واقعه‏ای عظیم
مباهله روشن‏ترین دلیل باورهای شیعه
سند افتخار / روز مباهله
روز مباهله
بیست و چهارم ذیحجه روز مباهله پیامبر اکرم با مسیحیان
نگاهی به جایگاه فاطمه زهرا علیهاالسلام در آیه مباهله از نظرگاه اهل سنّت
مسجدالإجابه یا مسجد مباهله
اهل‌بيت در قرآن:مباهله (1)

مباهله

رضا اسلامى


فهرست :

-  اهميت واقعه مباهله
-  مباهله در عرف و لغت عرب
-  مقطع زمانى واقعه مباهله
-  تفصيل واقعه تاريخى مباهله
-  نامه رسول‏خداصلى الله عليه وآله
-  مجلس مشورتى بزرگان نجران
-  حوادث بين راه
-  ديدار در مدينه
-  روز موعود
-  امضاء صلحنامه
-  برخى مباحث كلامى در پيرامون آيه مباهله
-  دوازده نكته در تفسير آيه مباهله
-  مواردى كه پيامبر اسلام على‏عليه السلام را جان خويش شمارد
-  مؤيداتى چند بر اين كه على‏عليه السلام رسول‏خداصلى الله عليه وآله وسلم بود
-  استشهاد به واقعه مباهله و استناد به همراهى على و همسر و دو فرزند او با رسول‏خدا
-  1 ـ در كلام امام على عليه‏السلام
-  2 ـ در كلام امام حسن بن على عليه‏السلام
-  3 ـ در كلام امام حسين بن على عليه‏السلام
-  4 ـ در كلام امام صادق عليه‏السلام
-  6 ـ در كلام امام على‏بن موسى الرضاعليه السلام
-  استناد به واقعه مباهله در كلام سعدبن ابى وقاص
-  مباهله در قطعاتى از شعر عرب
-  كتابنامه
-  پى‏نوشت‏ها


اهميت واقعه مباهله

پس از فتح مكه در سال هشتم هجرى و درخشش قدرت اسلام در جزيرةالعرب، پيروان ديگر اديان و مذاهب و رهبران و رجال سياسى و مذهبى توجه خاصى به اسلام و مسلمانان و به كانون اين قدرت عظيم يعنى مدينةالرسول پيدا كردند. اين امر زمينه مناسبى را براى نشر و گسترش شعاع اسلام تا اقصى نقاط حجاز و حتى خارج از آن فراهم آورد و پيامبر اسلام توانست از اين فرصت بخوبى استفاده كند و با ارسال نامه‏ها و نمايندگان ويژه به رؤساى بلاد و زمامداران كشورها آنها را به پذيرش اسلام و يا به رسميت شناختن دولت اسلامى و التزام به مقررات آن فرا خواند.

طبيعى است كه بسيارى از مخاطبين اين نامه‏ها علاقه‏مند بودند كه به مدينه و به مقر دولت اسلامى بيايند و با شخص رسول‏خدا آشنا شوند و از نزديك وضعيت مسلمانان را ببينند. اين بود كه در سال نهم هجرى به تدريج هيئت‏هاى نمايندگى طوائف و قبائل عرب به حضور رسول‏خدا مى‏رسيدند و اين سال را مورخين «عام الوفود» نام نهاده‏اند. نامه رسول‏خدا به مسيحيان نجران از جمله نامه‏هاى ارسالى آن حضرت بود كه گروهى از بزرگان و اشراف نجران را به مدينه كشاند. اين هيئت بلندپايه چون در مذاكرات شفاهى با آن حضرت به تفاهم نرسيدند و از سر لجاج پاسخ آن حضرت به سؤالات اعتقادى خود را قانع‏كننده ندانستند پيشنهاد ديگرى از سوى رسول‏خدا دريافتند مبنى بر اين كه اكنون كه هر طرف خود را محق و ديگرى را باطل مى‏شمارد بياييد عزيزان خود را جمع كنيم و دست به دعا برداريم و خداى خويش را بخوانيم و هر يك بر ديگرى نفرين كند تا ببينيم خداوند نداى كدام طرف را پاسخ مى‏دهد و آشكار شود چه كسى در ادعاى خود دروغگويى بيش نيست. اين عمل كه در لغت عرب مباهله ناميده مى‏شود، راهى جديد بود كه به نص آيه 61 سوره آل‏عمران

(فمن حاجك فيه من بعد ما جاءك من العلم فقل تعالوا ندع ابنائنا و ابنائكم و نسائنا و نسائكم و انفسنا و انفسكم ثم نبتهل فنجعل لعنةالله على الكاذبين)

پيامبر اسلام از سوى خداوند بدان مأمور گشت و براى پايان بخشيدن به مجادلات هيئت نصارى با آن حضرت و اقناع عوام و خواص از مسلمانان و مسيحيان از هر منطق و استدلالى بهتر و رساتر بود. ولى به گواهى همه منابع تاريخى مسيحيان نجران پس از قبول اين پيشنهاد چون به ميعادگاه وارد شدند و نشانه‏هاى حقانيت رسول‏خدا را در دعوت خويش مشاهده كردند از اقدام بدين كار منصرف شدند و به پرداخت جزيه و امضاى صلحنامه‏اى كه رسول‏خدا شروط آن را مشخص مى‏ساخت، تن در دادند.

اين واقعه با همه خصوصيات و لوازم و آثارش نظر محققان شيعه و سنى و حتى پاره‏اى از مستشرقين را به‏خود جلب كرده است و ما در اين واقعه تاريخى سه جهت را قابل توجه و ملاحظه مى‏دانيم :

جهت اول: ظهور حقانيت اسلام در برابر مسيحيت. و جالب توجه آن است كه تا به امروز نيز هيچ عالم و عابد مسيحى نخواسته است كه بار ديگر به ميدان مباهله با مسلمانان درآيد تا بدين وسيله از اعتقاد راسخ خود به صحت ادعايش و يقين به حقانيت دينش خبر دهد ؛ بلكه در پيرامون واقعه مباهله حوادثى به ثبت رسيد كه عكس اين مطلب را ثابت كرد و بخوبى آشكار شد كه مسيحيان علائم پيغمبر خاتم را كه در كتب آسمانى موجود در نزد خود خوانده بودند، بر پيامبر اسلام منطبق ديدند و او را در ادعاى نبوت بر حق مى‏دانستند و به تعبير قرآن «الذين آتيناهم الكتاب يعرفونه كما يعرفون ابناءهم و ان فريقا منهم ليكتمون الحق و هم يعلمون» (بقره / 146) ولى با اين حال نمى‏خواستند از دين خود و موقعيت ويژه‏اى كه نزد مردم خود پيدا كرده‏اند دست بكشند.

جهت‏دوم: اثبات فضيلتى‏عظيم براى على‏عليه السلام و زهراءعليها السلام و حسنين‏عليهما السلام كه تنها همراهان رسول‏خدا در اين ماجرا بودند و اختيار نمودن پيغمبر اينان را از ميان فرزندان و زنان و اصحاب خود، بهترين دليل بر علو مرتبه و منزلت آنها نزد خدا و رسول‏خداست.

جهت سوم: دلالت آيه مباهله بر امامت على‏عليه السلام چرا كه كلمه «انفسنا» در آيه مذكور شاهد بر وجود مقام و منزلتى براى خصوص على‏عليه السلام نزد رسول‏خداست كه هيچكس بدان نرسيده و نخواهد رسيد و هموست كه در لسان وحى نفس پيغمبر شمرده شده است و از اينجاست كه مى‏توان گفت على‏عليه السلام افضل صحابه بلكه افضل خلق بعد از رسول‏خدا است و طبعا همه كمالاتى كه براى رسول‏خدا ثابت است، براى او نيز ثابت مى‏گردد مگر اصل نبوت.

جهت ديگرى كه براى بررسى و تحليل اين واقعه تاريخى وجود دارد و از ميان مستشرقين نظر پروفسور لويى ماسينيون را به‏خود جلب كرده است، امضاء صلحنامه‏اى ميان پيامبر اسلام و مسيحيان نجران است كه از نظر اين استاد به معناى امضاء پيمان‏نامه سياسى عدم تعرض به مسيحيان در سراسر سرزمينهاى اسلامى است و رعايت آن براى جانشينان آن حضرت نيز لازم بود. و شايد او درصدد القاء اين مطلب باشد كه پيامبر اسلام بدين طريق مسيحيان را در التزام به دين خود آزاد گذاشت و بدين وسيله حضور آنان را در ميان مسلمانان تا زمانى كه رفتار مسالمت جويانه داشته باشند به رسميت شناخته است. ماسينيون در اواخر رساله خود به سراغ عقايد خرافى برخى فرقه‏هاى اسلامى مانند فرقه نصيريه و شيعيان خطابى و دروزى رفته و براساس باورهاى آنها به نقش سلمان فارسى به عنوان يك عنصر ايرانى كه نماينده تمدن كهن ايرانى است و به عنوان يك تازه مسلمانى كه سابقه طولانى در مسيحيت داشته و با مسيح و محمد (ص) هر دو آشنا و اكنون پل ارتباطى ميان اسلام و مسيحيت گرديده است، توجه پيدا كرده است. ولى ما نمى‏دانيم چرا او از ميان همه زواياى قابل تأمل اين حادثه تنها از اين دو زاويه به مطالعه واقعه مباهله پرداخته است و او در نهايت درصدد اثبات چه امرى است؟

به هر صورت جاى آن دارد كه در اطراف واقعه مباهله تحقيق و تدقيق بيشترى صورت گيرد و نقاط اصلى اين واقعه كه چون واقعه غديرخم مسلم و غيرقابل خدشه است، روشن شود، چرا كه مباهله سندى جاودان بر حقانيت اسلام و شاهدى غير قابل انكار بر اصالت و استحكام بناى هميشه استوار تشيع راستين است.

مباهله در عرف و لغت عرب

واژه مباهله مشتق از ماده «بهل» است. گفته مى‏شود «بهله‏الله» يعنى «لعنه‏الله» (1) و باهل القوم وتباهلوا وابتهلوا اى تلاعنوا و المباهلة ان يجتمع القوم اذا اختلفوا في شى‏ء فيقولوا لعنةالله على الظالم منا (2) ولى مباهله با ملاعنه اين تفاوت را دارد كه «لعن» عبارت است از دعا به ضرر شخص كه از رحمت الهى دور باشد و «بهل» اجتهاد در لعن است و لذا كسى كه اصرار و التماس در دعا و نفرين داشته باشد «مبتهل» است. (3)

در ذيل آيه 61 سوره آل‏عمران در تفسير واژه «نبتهل» مفسرين متقدم گفته‏اند كه در معناى ابتهال دو قول است اول آن كه به معناى التعان است و دوم آن كه به معناى دعا كردن بر ضد شخص دروغگو و طلب هلاكت اوست كه اين شبيه لعن است. (4) و روشن است كه اين دو معنا بسيار نزديك به هم هستند.

برخى اساتيد معاصر در توضيح اين واژه آورده‏اند كه مباهله تضرع و ابتهال و لابه است . ابتهال گاه براى دفع بلا است و زمانى براى نزول بلا است. مثل اين كه با نماز استسقاء نزول باران رحمت از خداى سبحان طلب مى‏شود و يا با نماز، نياز يا بلايى دفع مى‏شود مثل

«ربنا اكشف عنا العذاب انا مؤمنون»

و گاهى هم دعا مى‏شود تا عذابى بر شخص يا گروهى نازل شود مثل اين كه نوح (عليه السلام) به خداوند عرض كرد

«رب لا تذر على الارض من الكافرين ديارا» (5)

ولى در اينجا اين نكته در توضيح معناى واژه مذكور بايد مورد تأكيد قرار گيرد كه مباهله همواره متضمن يك رابطه بين‏الاثنينى است. و ناله و زارى انسان به درگاه خداوند براى دفع بلايى از خودش يا نزول رحمتى مباهله خوانده نمى‏شود ولى ابتهال گفته مى‏شود.

برخى در معناى لغوى مباهله صيغه و هيئت خاصى را معتبر دانسته‏اند (6) ولى از كتب لغت و ادب بدست مى‏آيد كه واژه مباهله از اين جهات مطلق است. نهايت آن كه ادعاى پيدايش معناى اصطلاحى خاصى براى آن در ميان مسلمانان شود كه منشأ آن سيره رسول‏خدا در واقعه مباهله و كيفيت عمل آن حضرت يا روايات صادر از ناحيه امامان شيعه در مورد نحوه اجراى مباهله است كه بدان اشاره خواهد شد.

اكنون كه معناى مباهله واضح شد بايد گفت كه اين معنا در عرف عرب و نزد پيروان اديان آسمانى معنايى كاملا شناخته شده بود و دعوت پيامبر اسلام از مسيحيان به مباهله دعوت به كارى بديع و فتح بابى جديد براى اثبات حق و ابطال باطل نبود. از اين رو مى‏بينيم كه مسيحيان نجران خيلى طبيعى با آن برخورد كردند و حتى وقتى پيامبر اسلام بر سر زانوان خود نشست و دست به دعا برداشت ابوحارثه اسقف بزرگ مسيحيان گفت

«جثى والله كما جثى الانبياء للمباهلة» (7)

يعنى او همانند انبيا براى مباهله نشسته است. از اينجا معلوم مى‏شود كه مسيحيان توسل جستن به مباهله را از مختصات پيامبر اسلام به شمار نياورده بودند و او را در اين جهت دنباله‏روى انبياء الهى مى‏دانستند.

فخر رازى سخن كفار (8) در آيه 31 سوره انفال

«اللهم ان كان هذا هو الحق من عندك فامطر علينا حجارة من السماء او ائتنا بعذاب اليم»

را نوعى اقدام به مباهله از جانب آنها در برابر رسول‏خدا دانسته است (9) و اين سخن از جهت آن كه متوسل شدن به مباهله براى اثبات حقانيت را در عرف اعراب جاهلى ثابت مى‏كند مطلبى در خور توجه است.

البته در روايات اهل البيت به مواردى برخورد مى‏كنيم كه مباهله را به شكل خاصى به اصحاب و شيعيان خود تعليم داده‏اند و توسل بدان را در برابر منكرين مسأله امامت و ولايت كه در بحث و مناظره به هيچ دليل و برهانى حق را نمى‏پذيرند، به عنوان آخرين راه‏حل مطرح كرده‏اند.

ابومسروق گويد به امام صادق عرض كردم من با مردم سخن مى‏گويم و به آيه شريفه

«اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولى الامر منكم»

بر آنها احتجاج مى‏كنم ولى آنها مى‏گويند اين آيه درباره اميران جنگها نازل شده است . پس به آيه شريفه

«انما وليكم‏الله و رسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلاة و يؤتون الزكوة و هم راكعون»

بر آنها احتجاج مى‏كنم ولى مى‏گويند اين آيه درباره مؤمنين نازل شده است. آنگاه به آيه شريفه

«قل لا أسألكم عليه اجرا الا المودة فى القربى»

بر آنان احتجاج مى‏كنم ولى مى‏گويند درباره خويشاوندان مسلمانان نازل شده است. پس از اين قبيل ادله هر چه حاضر دارم فروگذار نمى‏كنم. آن حضرت به من فرمود: اگر اين گونه مى‏باشد پس آنان را به مباهله فراخوان. گفتم چگونه؟ فرمود سه روز نفس خويش را اصلاح كن و گمانم كه فرمود روزه بگير و غسل كن. آنگاه تو و او به صحرا برويد و انگشتان دست راست خود را در انگشتان دست او داخل كن و از خود شروع كن و بگو

«اللهم رب السماوات السبع و رب الارضين السبع عالم الغيب و الشهادة الرحمن الرحيم ان كان ابومسروق جحد حقا و ادعى باطلا فانزل عليه حسبانا من السماء او عذابا اليما»

سپس دعا را متوجه او كن و بگو

«ان كان فلان جحد حقا و ادعى باطلا فانزل عليه حسبانا من السماء او عذابا اليما»

پس چيزى نخواهد گذشت كه آنچه را در حق او درخواست كردى خواهى ديد. (10)

روشن است كه اين روايت و رواياتى از اين قبيل كه زمان خاص يا كيفيت خاصى را براى انجام مباهله بيان مى‏كند، نظر به آداب و شرايط كمال عمل دارد و نيز با توجه به مفاد اين حديث معلوم مى‏شود كه مباهله راهى فراروى هر انسان خداشناسى است كه در دين و مذهبش خود را صادق مى‏شمارد و گرفتار دشمنى است كه حق را مى‏شناسد ولى آن را انكار مى‏كند و به تعبير قرآن

«و جحدوا بها و استيقنتها انفسهم ظلما و علوا» (نمل / 14)

يعنى همواره يك طرف مباهله فردى است كه يقين به حقانيت خود دارد و طرف ديگر كسى كه حقانيت او را مى‏شناسد ولى به ستم و از سر برترى جويى آن را انكار مى‏كند. و اين حديث نشان مى‏دهد كه چگونه مسأله امامت اهل البيت بر گروهى معلوم ولى مورد انكار بوده و چگونه بايد شيعيان در امر امامت و ولايت جازم و قاطع باشند. و جالب آن است كه امام صادق‏عليه السلام در پايان روايت مذكور مى‏فرمايد قسم به خدا من هيچ كس را نيافتم كه دعوت مرا براى اين كار پاسخ دهد.

و در تاريخ اسلامى به مواردى برمى‏خوريم كه پيروان برخى مذاهب اسلامى مخالفين خود را به مباهله دعوت كرده‏اند ولى گويا دعوت آنها بيشتر جنبه نمايشى داشته و كمتر به مرحله عمل رسيده است. (11)

مقطع زمانى واقعه مباهله

آنچه مسلم است واقعه تاريخى مباهله رسول‏خدا با مسيحيان نجران بعد از نبرد تبوك بوده است. شيخ مفيد آمدن هيئت نصارى به حضور رسول‏خدا را بعد از ماجراى فتح مكه و سرازير شدن هيئت‏هاى مختلف طوائف و قبائل به سوى پيغمبر ذكر كرده است. (12)

سيدبن طاووس ارسال نامه آن حضرت به مسيحيان نجران را بعد از ارسال نامه كسرى و قيصر يعنى حدود سال نهم هجرى و بعد از نزول آيه جزيه دانسته است (13) و به طور طبيعى واقعة مباهله فاصله زيادى از اين تاريخ نداشته است. همو در تعيين روز مباهله بيست و يكم و بيست و چهارم و بيست و هفتم ماه ذى‏حجة را نقل ياد كرده واصح آنها را بيست و چهارم ذى‏حجة دانسته است (14) و سپس همين روز را به عنوان روز خاتم بخشى اميرالمؤمنين و نزول آيه

«انما وليكم الله....»

ذكر و سخن شيخ طوسى در «المصباح المتهجد» را نيز به عنوان تأكيد آورده است (15) همچنان كه نزول سوره «هل اتى» در حق اهل البيت در روز بيست و پنج ذى‏حجة دانسته است . (16) هم ايشان در جاى ديگر به نقل از عبدالمحمود نقاش در تفسير شفاء الصدور نقل مى‏كند كه واقعه غدير در روز هيجدهم ذى‏حجه و مباهله در بيست و يكم و تزويج فاطمه به على در بيست و پنجم ذى‏حجة به وقوع پيوست (17) .

مرحوم مجلسى از كتاب شيخ رضى الدين على‏بن يوسف المطهر حلى كه برادر علامه حلى است نقل مى‏كند كه مباهله در روز بيست و چهارم ذى‏حجة و به نقلى در بيست و پنجم و خاتم بخشى آن حضرت در روز بيست و چهارم ذى‏حجة بوده است. (18) و نيز ايشان آورده است كه به خط شيخ محمدبن على‏الجبعى ديدم كه ايشان از خط شيخ طوسى نقل مى‏كند كه در روز دوازدهم ذى‏حجة مؤاخات رسول‏خداصلى الله عليه وآله وسلم با على‏عليه السلام و در هيجدهم اين ماه واقعه غدير به وقوع پيوست و روز بيست و يكم ذى‏حجة روزى است كه توبه آدم پذيرفته شد كه همان روز مباهله است و روز بيست و چهارم نيز به عنوان روز مباهله نقل شده است. (19)

در ديگر كتب روايى شيعه نيز رواياتى در تعيين روز مباهله نقل و اعمال مستحبى در اين روز ذكر شده است. مرحوم شيخ حر عاملى در بابى تحت عنوان «استحباب الغسل و الصلاة يوم المباهلة و هو الرابع و العشرون من ذى‏الحجة» دو روايت ذكر كرده است. روايت اول را شيخ طوسى در المصباح المتهجد به نقل از امام صادق‏عليه السلام نقل كرده است كه آن حضرت فرمود «كسى كه در اين روز يعنى روز بيست و چهارم ذى‏حجة نيم ساعت قبل از زوال دو ركعت نماز بخواند و ...». و در روايت دوم به نقل از موسى‏بن جعفرعليه السلام آورده است «روز مباهله روز بيست و چهارم ذى‏حجة است» (20)

شيخ مفيد نيز در ذكر مناسبات ايام سال روز بيست و چهارم ذى‏حجة را به عنوان روز مباهله ذكر كرده است. (21)

حاصل آن كه معرفى روز بيست و چهارم ذى‏حجة از سال دهم هجرت به عنوان روز مباهله بيشتر به واقع نزديك است. (22) البته تعيين دقيق روز مباهله تأثيرى در مباحث آتى ندارد ولى از جهت بزرگداشت اين روز و درك فضيلت آن و انجام اعمال مستحبى حائز اهميت است. و از جمله دعاهاى وارد در اين روز دعاى مباهله است كه همان دعاى معروف سحرهاى ماه رمضان و بنابر برخى نقلها اندكى متفاوت با آن است. امام باقرعليه السلام در حق اين دعا مى‏فرمايد اگر مردم مى‏دانستند كه چه مسائل عظيمى در آن است و چه زود براى صاحبش به اجابت مى‏رسد، البته همديگر را مى‏كشتند تا بدان دست يابند اگر قسم بخورم كه اسم عظم خداوند در آن داخل است به درستى قسم خورده‏ام. و اين دعايى است كه در روز مباهله جبرئيل از جانب خداوند آورد و به پيغمبر گفت تو با وصى و دو فرزند و دختر خود بيرون برو و خدا را بدين دعا بخوان و با آن قوم مباهله كن. (23)

تفصيل واقعه تاريخى مباهله

نامه رسول‏خدا ـ ص ـ

زمينه‏ساز واقعه مباهله نامه رسول‏خدا (ص) به مسيحيان نجران و دعوت آنها به اسلام بود و حاملين اين نامه عتبةبن غزوان و عبدالله‏بن ابى‏امية و الهديربن عبدالله و صهيب‏بن سنان شمرده شده‏اند (24) و متن آن را ابن‏كثير در البداية و النهاية چنين ذكر كرده است:

«باسم اله ابراهيم و اسحاق و يعقوب من محمد النبى رسول‏الله الى اسقف نجران اسلم انتم فانى احمد اليكم اله ابراهيم و اسحاق و يعقوب. اما بعد فانى ادعوكم الى عبادةالله من عبادة العباد و ادعوكم الى ولايةالله من ولاية العباد و ان ابيتم فالجزية فان ابيتم آذنتكم بحرب و السلام.»

ولى يعقوبى صدرنامه را با اندكى تفاوت اين چنين نقل كرده است:

«بسم‏الله من محمد رسول‏الله الى اسقفة نجران، بسم‏الله فانى احمد اليكم اله ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب... .»

سيد ابن‏طاووس در اقبال فرموده است كه رسول‏خدا(ص) در اين نامه آيه شريفه

«قل يا اهل الكتاب تعالوا الى كلمة سواء بيننا و بينكم ان لا نعبد الا الله و لا نشرك به شيئا و لا يتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله فان تولوا فقولوا اشهدوا بانا مسلمون» (آل عمران / 64)

را درج نمود. (25)

در هر صورت پيام اصلى اين نامه اعلام رسالت رسول‏خدا و دعوت از اسقف يا اسقف‏هاى نجران و مردم مسيحى آن منطقه به آيين اسلام بود. اما در صورتى از پذيرش اسلام امتناع ورزند يا بايد مقررات ويژه پرداخت جزيه به حكومت اسلامى را بپذيرند و يا آماده جنگ شوند.

در ميان مورخين شكى نيست كه هيئت اعزامى مسيحيان نجران در سال دهم هجرى به حضور رسول‏خدا در مدينه رسيدند و صلحنامه را امضاء كردند و تاريخ نگارش اين نامه نبايد به فاصله زيادى از تاريخ نگارش صلحنامه باشد. ابن‏اثير كتابت هر دو را در سال دهم هجرى ذكر كرده است . سيدابن‏طاووس در اقبال فرموده است كه اين نامه بعد از نامه‏هايى بود كه رسول‏خدا به كسرى و قيصر نوشت يعنى حدود سال نهم هجرى و بعد از نزول آيه جزيه. به هر جهت مى‏توان يقين پيدا كرد كه اين نامه مربوط به اواخر دوران مدينه است و قرائن داخلى موجود در متن نامه يعنى اعلام جنگ به مخاطبين و الزام آنها به جزيه، خود بهترين دليل بر زمان نگارش نامه است (26) پس اگر نگارش اين نامه را به دوران مكه مربوط بدانيم خطايى فاحش است. (27) مخاطب مستقيم اين نامه اسقف يا اسقف‏هاى نجران بودند و اين لفظ از آن رو بر آنها اطلاق مى‏شد كه سمت پيشواى دينى بودن مردم را بر عهده داشتند و اسم خاص براى شخص يا اشخاصى به شمار نمى‏آمد. در منتهى‏الارب ذيل لغت «اسقف» آمده است: اسقف صاحب منصبى از مناصب دينى نصارى است كه او برتر از «قسيس» و فروتر از «مطران» باشد. مهتر ترسايان در بلاد اسلام اول «بطريق» است و پس از آن «جاثليق» و پس از آن «مطران» و پس از آن اسقف و پس از آن «قسيس» و پس از آن «شماس».

اما سابقه مسيحيت در نجران بنابر آنچه در برخى منابع آمده است به ورود مردى صالح به نام «فيميون» بدين منطقه بازمى‏گردد. پيش از او مردم اين منطقه بر دين عرب بودند و درخت نخل بزرگى داشتند كه او را مى‏پرستيدند به پاى او به عبادت مى‏پرداختند. فيميون از عباد و زهاد و از موحدين در دين مسيحيت بود و مستجاب الدعوة شده بود. او از شهرى به شهرى مى‏رفت و به كار بنايى مى‏پرداخت و از دسترنج خود مى‏خورد و دين مسيحيت را تبليغ مى‏كرد تا عبور او به يكى از آباديهاى شام افتاد و مردى از اهالى آنجا به شأن و منزلت او واقف گشت و پيرو او شد چون از شام بيرون آمدند كاروانى از اعراب آن دو را به بندگى گرفتند و به اهالى نجران فروختند. مردى از اشراف نجران كه فيميون را خريده بود از او كراماتى ديد فيميون بدو گفت از پرستش درختى كه نه نفع مى‏رساند و نه ضررى دست برداريد و من‏اگر خدايم را بخوانم او را نابود خواهد كرد. پس تطهير كرد و دو ركعت نماز خواند و دعا كرد و خدا بادى فرستاد و آن درخت را از جاى بركند و از اينجا اهل نجران به مسيحيت روى آوردند . (28)

و به نقلى ديگر فيميون به نزديكى نجران آمد و فرزندى از اهالى آنجا به نام عبدالله‏بن ثامر به نزد او رفت و آمد مى‏كرد و مطالبى از او آموخت و بدان مرتبه رسيد كه از او عجايبى صادر شد و برخى اهالى نجران چون كرامات او را ديدند به دين او داخل شدند و اين خبر چون به پادشاه آن منطقه رسيد آن پسر را كشت و آتشى برافروخت و هر كس را كه از دين اجدادى خود دست كشيده بود بدان آتش مى‏انداخت و از اينجا داستان اصحاب اخدود شكل گرفت.

و برخى در تأييد اين حكايت آورده‏اند كه پيامبر اسلام فرمود:

چهار آبادى محفوظ هستند مكه و مدينه و ايليا و نجران و هيچ شبى نيست جز آن كه بر نجران هفتاد هزار فرشته نازل مى‏شود و بر اصحاب اخدود سلام مى‏كنند. (29)

بدين ترتيب مسيحيت در نجران استقرار يافت و به مرور زمان ريشه‏دار شد از جمله آثار حضور مسيحيت در اين منطقه كه توجه ديگران را به‏خود معطوف داشته بود كعبه نجران بود؛ عبادتگاهى كه به شكل كعبه مسلمانان ساخته شده بود و بنيان آن را عبدالمدان‏بن الديان حارثى گذاشته بود. نصاراى نجران بدين معبد اهتمام زيادى داشتند و جمعى از اسقف‏ها در آن مقيم بودند . «اعشى» شاعر عرب در شأن كعبه نجران سروده بود:

و كعبة نجران حتم علي

ك حتى تناخى بابوابها

نزور يزيد و عبدالمسيح

و قيسا هم خير اربابها (30)

اما از نظر جغرافياى نجران نقطه‏اى واقع ميان حجاز و يمن و طول آن به اندازه يك روز راه براى راكب سريع بود و در آن 73 آبادى وجود داشت كه تنها 120 هزار مردى جنگى در آن ساكن بودند. (31) ولى بعدها منطقه ميان كوفه و واسط كه تا خود كوفه دو روز راه داشت نيز نجران نام گرفت . نصاراى نجران چون از نقطه اول توسط عمربن الخطاب در دوران زمامدارى‏اش رانده شدند به نقطه دوم آمدند و اين سرزمين موسوم به اسم سرزمين اصلى آنان شد. (32) وقتى حكومت اسلامى در مدينه شكل گرفت هنوز يمن تحت نفوذ ايرانيان و زيرمجموعه حكومت فارس بود. بعد از هلاك كسرى رسول‏خدا حاكم وقت يمن را كه «باذان» نام داشت و اسلام اختيار كرده بود در حكمرانى خود ابقا كرد. پس از وفات باذان قلمرو حكمرانى او ميان چند نفر تقسيم شد و براى هريك از صنعاء، حمدان، مآرب، الجند و منطقه ميان نجران و رمع و زبيد عاملى قرار داده شد و عمروبن حزم بر نجران منصوب شد. (33)

ظاهر آن است كه در زمان كتابت نامه رسول‏خدا به اسقف نجران، مردم اين منطقه دو دسته بودند مسيحيانى كه پيامبر نمايندگان خود را به همراه نامه‏اى به سوى آنان فرستاد و مشركانى كه خالدبن وليد از جانب پيامبر به سوى آنها آمد و اين گروه از ساكنين نجران سرانجام مسلمان شدند و به حضور رسول‏خدا نيز رسيدند. (34)

به هر صورت حيات مسيحيت در نجران تا زمان رسول‏خدا تداوم يافت و بعد از آن تا زمان عمربن الخطاب نيز ادامه داشت. تا آن كه خليفه دوم آنها را از حجاز بيرون كرد و بدين حديث از رسول‏خدا متمسك شد كه «لاخرجن اليهود و النصارى عن جزيرة العرب حتى لا ادع فيها الامسلما» با آن كه اهالى نجران با پيامبر صلح كرده بودند و برخى نيز در توجيه كار خليفه دوم به روايت ابوعبيدةبن جراح از پيامبر استناد كردند كه آن حضرت فرمود «اخرجوا اليهود من الحجاز و اخرجوا اهل نجران من جزيرة العرب» در زمان خلافت ظاهرى اميرالمؤمنين اهالى نجران به نزد آن حضرت آمدند و صلحنامه خود را آوردند و گفتند كه اين خط شما است ولى عمر ما را از سرزمين خودمان بيرون كرده است، پس آن حضرت فرمود اگر عمر كه داناى به كار بود چنين كرده است من آن را تغيير نمى‏دهم. (35)

از نظر ما آنچه در اين ماجرا بيشتر قابل اعتماد است اصل مسأله برخورد عمر با مسيحيان نجران و كوچ اجبارى آنهاست اما اين كار چه توجيهى داشته است، بخوبى معلوم نيست و سؤالات ديگرى كه پيرامون اين صلحنامه و نقض آن از سوى عمر يا عدم الزام اهل نجران به شروط مقرر در آن وجود دارد، همه در جاى خود بايد بحث شود (36) و هدف ما از بيان اين تفصيلات در ذيل نامه رسول‏خدا (ص) آن بود كه معلوم شود چگونه نجران با آن سابقه دراز در مسيحيت و آثار تاريخى همواره مورد توجه بوده و طبعا نحوه برخورد پيامبر اسلام با مسيحيان آنجا به جهت موقعيت ويژه‏اى كه دارا بودند و خصوصا به جهت ارتباط مستقيم و نزديك آنها با پادشاه روم مى‏توانست انعكاس وسيعى در داخل و خارج جزيرةالعرب پيدا كند و نقطه عطفى در تاريخ معادلات مسلمانان با مسيحيان به شمار آيد.

مجلس مشورتى بزرگان نجران

اسقف نجران در پى دريافت نامه رسول‏خداصلى الله عليه وآله وسلم مجلس مشورتى مهمى در كليساى بزرگ نجران تشكيل داد. در اين مجلس مباحثات و مناظرات بسيارى ميان بزرگان و دانشمندان مسيحى نجران در خصوص نحوه برخورد با دعوت رسول‏خدا مطرح شد كه مشروح آن را تنها سيدابن‏طاووس در «اقبال الاعمال» نقل كرده‏اند و ديگران در بيان متن عربى يا ترجمه فارسى به نقل او اعتماد كرده‏اند. (37) ايشان در آغاز تصريح مى‏كند كه از طرق صحيح و سندهاى معتبر بدين گزارش واقف شده است و از كتاب مباهله ابوالمفضل محمدبن عبدالمطلب شيبانى و كتاب حسن‏بن اسماعيل‏بن اشناس كه در مورد عمل ماه ذى‏حجة است به عنوان منابع نقل خود نام مى‏برد و مى‏فرمايد ما سندهاى صحيح به هر دو كتاب داريم (38) . حقايق بسيارى كه در اين گزارش تاريخى وجود دارد و جلالت خاصى كه بزرگان شيعه براى ناقل آن يعنى سيدبن طاووس قائلند، ما را وادار مى‏سازد كه لااقل اجمالى از آن تفصيل را در اينجا منعكس سازيم و به آسانى از آن نگذريم.

چون نامه رسول‏خدا بر بزرگان نجران خوانده شد براى تصميم‏گيرى نهايى همگى اجتماع كردند .

شيخ ايشان ابوحامد [ابوحارثه‏] حصين‏بن علقمه كه يكصد و بيست سال عمر داشت و علامه آنها به شمار مى‏آمد. چون ديد جملگى اتفاق كرده‏اند كه به قصد جنگ با پيغمبر به مدينه بروند آنها را نصيحت كرد و به تأمل بيشتر در اطراف اين كار فراخواند. او از جمله موحدان بود كه در پنهان به رسول‏خدا ايمان آورده بود. پس از او كرزبن سبره حارثى كه پيشواى بنى‏حارث‏بن كعب و از اشراف و فرماندهان سپاه بود سخن گفت و از نصائح ابوحامد برآشفت و عافيت‏طلبى او را مذمت كرد. سپس عاقب كه اسم او عبدالمسيح‏بن شرحبيل بود و بزرگ قوم و صاحب نظر ايشان بود سخن كرز را تأييد كرد. آنگاه سيد كه اسم او اهتم‏بن نعمان بود و دانشمند نجران و همپايه عاقب به شمار مى‏آمد، سخن گفت و از آنان خواست كه بيشتر تأمل كنند و به رأى واحدى برسند. گفتگو ميان آنها و تنى چند از اهل مجلس ادامه پيدا كرد تا سرانجام بدين نتيجه رسيدند كه براى پادشاه روم نامه‏اى بفرستند و براى جنگ با محمدصلى الله عليه وآله وسلم لشكرى به عنوان كمك طلب كنند ولى تا رسيدن آن لشكر با محمدصلى الله عليه وآله وسلم از در مسالمت درآيند. در لحظات آخر كه بر اين نظر متفق شدند و مى‏خواستند كه متفرق شوند شخصى به نام حارثةبن اثال به‏پا خواست و آنان را به ياد قسمتهايى از كتاب مقدس انداخت كه مشتمل بر وصاياى عيسى‏عليه السلام بود آنجا كه عيسى‏عليه السلام خبر مى‏دهد از آمدن پيغمبر خاتم كه نام او فارقليطا است و محل ولادت او كوه فاران در مكه معظمه است. سيد و عاقب از سخنان حارثه مكدر شدند چرا كه آن دو در ميان مسيحيان نجران موقعيت خاصى پيدا كرده بودند و از سوى پادشاه روم براى آنها هدايا و اموالى فرستاده مى‏شد و اكنون مى‏ترسيدند كه مردم نجران مسلمان شوند ديگران اطاعت آنها نكنند.

بحث ميان حارثه از يك سو و عاقب و سيد از سوى ديگر در مورد پيغمبر خاتم و نام و نشانه‏هاى او به درازا كشيد. حارثه مى‏گفت احمد و محمد دو نام براى يك نفر است، همان شخصى كه موسى و عيسى و ابراهيم به آمدن او بشارت داده‏اند. پس سيد به سراغ صحيفه شمعون‏بن حمون الصفا وصى حضرت عيسى رفت كه به اهل نجران دست به دست رسيده بود و در آنجا عيسى‏عليه السلام از آمدن فارقليطا خبر مى‏دهد و چون از او مى‏پرسند فارقليطا كيست، نشانه‏هاى پيغمبر خاتم را مى‏گويد و از جمله آن كه به وسيله فرزند او در آخرالزمان بعد از پاره شدن رشته‏هاى دين و خاموش شدن چراغ هدايت پيامبران بار ديگر دين برپا شود. سيد بدين جا كه رسيد گفت فارقليطا محمدصلى الله عليه وآله وسلم نيست چون او فرزند پسر ندارد. در پاسخ او حارثه رو كرد به شيخ ايشان يعنى ابوحارثه و از او خواست كه كتاب جامعه را حاضر كنند و قسمتهايى از آن را بخوانند. روز بعد همه جمع شدند تا نتيجه مناظره را ببينند و سيد و عاقب از اين كه كار بدينجا رسيده بود ناراحت بودند. چون مى‏دانستند حق با حارثه است. در اين روز عاقب مدعى شد كه محمدصلى الله عليه وآله وسلم پيغمبر است ولى فرستاده بر قوم خود است نه بر همه عرب و عجم. حارثه او را مجاب كرد كه اگر او را پيغمبر و صادق مى‏دانى پس چه مى‏گويى ادعاى او را كه خود را مبعوث بر همگان مى‏داند. بحث و مجادله همچنان جريان يافت تا مردم همه فرياد زدند الجامعه و از ابوحارثه خواستند كه جامعه را برايشان بخواند . چون كتاب جامعه را آوردند و سيد و عاقب نزديك بود كه از غصه هلاك شوند. در اينجا حارثه شخصى را فرستاد كه اصحاب رسول‏خدا نيز در مجلس حاضر شوند. پس جامعه را گشودند و صحيفه آدم را قرائت كردند ديدند كه در آنجا از آمدن پيامبران از آدم تا خاتم سخن مى‏گويد و خداوند براى پيغمبر خاتم كه احمد است اوصافى ذكر مى‏كند. در آنجا آمده بود كه خداوند به آدم پيامبران و ذريه ايشان را معرفى كرد. چون آدم همه را ديد متوجه نورى شد كه همه جا را گرفت و در اطراف او چهار نور ديگر بود. آدم از آنان پرسيد و خداوند آنان را معرفى كرد كه او احمد است و آن چهار نور ديگر وصى‏اش و دخترش و دو فرزندزاده او هستند. سپس ابوحارثه اهل مجلس را متوجه صحيفه شيث كه به ادريس رسيده بود و به خط سريانى قديم بود كرد. در آنجا سخن آدم آمده بود كه ديدم در عرش الهى نوشته بود لا اله الاالله و محمد رسول‏الله و در همين صحيفه از دوازده كس كه از فرزندان محمد هستند سخن به ميان آمده بود و باز نگاه كردند در سخنان حضرت ابراهيم كه خداوند با او از محمد و على و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام و صاحب الامر سخن گفته بود تا آنجا كه ابراهيم ايشان را شناخت و گفت رب صل على محمد و آل محمد اصحاب رسول‏خدا كه در مجلس حاضر بودند چون اين نشانه‏ها را در كتاب جامعه ديدند بسيار خوشحال شدند و يقين و ايمان آنها بيشتر شد. سپس سفر دوم تورات را گشودند و در آنجا ديدند كه خداوند به موسى خمسه طيبه و دوازده امام را معرفى كرده بود و بعد از آن انجيل را گشودند، آنجا كه خداوند به عيسى خبر مى‏دهد از آمدن پيغمبرى بعد از همه پيغمبران كه از فرزندان يعقوب است. عيسى گفت خدايا او چه نام دارد و علامت او چيست و ملك او چقدر خواهد بود و آيا براى او ذريه‏اى خواهد بود؟ خطاب رسيد كه يا عيسى نام او احمد است كه از ذريه ابراهيم و اسماعيل است. روى او مانند قمر و جبين او منور است بر شتر سوار مى‏شود و مبعوث مى‏گردانم او را در امت امى كه از علوم بهره‏اى نداشته باشند و ملك او تا قيام قيامت خواهد بود و ولادت او در شهر پدر او اسماعيل است كه شهر مكه باشد و زنان او بسيار بوده باشد و اولاد او كم و نسل او از دختر با بركت معصومه او خواهد بود و از آن دختر دو بزرگوار بهم رسند كه شهيد شوند و نسل او از ايشان بوده است پس طوبى براى آن دو پسر و دوستداران و يارى‏كنندگان ايشان خواهد بود.

سرانجام حارثه بر سيد و عاقب در اين مناظره فائق آمد و راه تأويلات آن دو را بست و ناچار شدند كه در مقابل او دست از نزاع بكشند. نصارى بر گرد سيد و عاقب جمع شدند و گفتند در نهايت رأى شما چيست؟ ايشان گفتند ما از دين خود برنگشتيم و شما نيز بر دين خود باشيد ما اكنون به سوى پيغمبر قريش روانه مى‏شويم تا ببينيم چه آورده است و ما را به چه چيز مى‏خواند.

اين خلاصه‏اى بود از گزارش سيدبن طاووس كه در ترجمه علامه مجلسى بالغ بر سى و دو صفحه است. (39)

حوادث بين راه

سيد و عاقب به همراه چهارده سوار از نصاراى نجران كه از بزرگان ايشان بودند و هفتاد تن از بنى حارث‏بن كعب به سوى مدينه روانه شدند. و از سوى ديگر چون رسول‏خدا ديد مدتى از رفتن اصحاب ايشان به سوى نجران گذشته و خبرى نيامده است خالدبن وليد را با لشكرى به جانب آنان فرستاد كه در راه با هيئت نجران برخورد كردند و همه به سوى مدينه متوجه شدند. قبل از رسيدن به شهر سيد و عاقب به همراهان خود گفتند كه سر و روى خود نظيف و جامه‏ها را عوض كنند پس از مركبها به زير آمدند و جامه‏هاى نفيس يمنى پوشيدند و خود را به مشك معطر ساختند و بر اسب‏هاى خود سوار شدند و نيزه‏ها به دست گرفتند و به ترتيبى حركت مى‏كردند كه در تمام عرب از همه خوشروتر و تنومندتر به نظر مى‏آمدند. (40) سيد ابن‏طاووس در كتاب «سعد السعود» از كتاب ابوعبدالله محمدبن العباس‏بن على‏بن مروان معروف به حجام (41) موسوم به «ما انزل من القرآن فى النبى‏صلى الله عليه وآله وسلم [و اهل بيته‏]» واقعه مباهله را نقل مى‏كند و مى‏فرمايد كه محمدبن العباس در كتاب خود حديث مباهله را به پنجاه و يك سند مختلف نقل كرده است (42) و من يكى از آنها را نقل مى‏كنم كه جامعتر است.

منكدربن عبدالله گويد كه چون سيد و عاقب دو بزرگ نصاراى نجران با هفتاد سوار از بزرگان و اشراف به سوى رسول‏خدا متوجه شدند من با ايشان همراه شدم پس روزى «كرز» كه خرج ايشان با او بود استرش سرنگون شد بر زمين خورد و كرز گفت هلاك شود آن كه ما به نزد او مى‏رويم (مراد او حضرت رسول اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم بود) عاقب گفت بلكه تو هلاك و سرنگون شوى. كرز گفت چرا؟ عاقب گفت براى آن كه نفرين كردى احمد را كه پيغمبر امى است. كرز گفت چه مى‏دانى كه او پيغمبر است؟ عاقب گفت مگر نخوانده‏اى مصباح چهارم انجيل را كه حق تعالى وحى نمود به سوى مسيح كه بگو بنى‏اسرائيل را كه چه بسيار جاهل و نادان هستيد خود را در دنيا خوشبو مى‏كنيد تا نزد اهل دنيا و اهل خود خوشبو باشيد ولى درونهاى شما نزد من همچون مردار گنديده است. اى بنى‏اسرائيل ايمان آوريد به رسول من آن پيغمبر امى كه در آخرالزمان خواهد آمد صاحب روى انور و شتر احمر و جبين ازهر و صاحب خلق حسن و جامه‏هاى خشن و نزد من بهترين گذشتگان و گرامى‏ترين آيندگان است. او به سنتهاى من عمل مى‏كند و از براى خوشنودى من در سختيها صبر مى‏نمايد و به خاطر من با دست خود با مشركان جهاد مى‏كند. پس بنى‏اسرائيل را به آمدن او بشارت بده و ايشان را امر كن كه او را بزرگ شمارند و يارى نمايند.

آنگاه عيسى گفت اى مقدس و اى منزه. اين بنده شايسته كه دل من دوستار او شد پيش از آن كه او را ببينم چه كسى است؟

حق تعالى فرمود: اى عيسى او از توست و تو از اويى. و مادر تو در بهشت همسر او خواهد بود. او فرزند كم و زنان بسيار خواهد داشت و مسكن او مكه خواهد بود كه پايه خانه‏اى كه ابراهيم بنا كرده است در آن محل است و نسل او از زن بابركتى خواهد بود. ديده‏اش به خواب مى‏رود و دلش به خواب نمى‏رود، هديه را مى‏خورد و صدقه را نمى‏خورد. گفتار او موافق كردار اوست و پنهان او مطابق آشكار اوست پس خوشا به حال او و خوشا به حال كسانى از امت او كه بر سنت او بميرند و از اهل بيت او جدا نشوند.

عيسى گفت: خداوندا نام او را براى من بيان كن.

حق تعالى فرمود يك نام او احمد است و يك نام او محمد است و او فرستاده و رسول من است به سوى جميع مخلوقات من و از همه خلق منزلت او به من نزديكتر است و شفاعت او نزد من از همه كس مقبول‏تر است. مردم را جز به آنچه من دوست دارم امر نمى‏كند و ايشان را جز از آنچه من ناپسند دارم نهى نمى‏كند.

چون عاقب از اين سخنان فارغ شد كرز به او گفت هرگاه اين مرد چنين كه مى‏گويى هست پس چرا ما را براى معارضه به سوى او مى‏برى؟ عاقب گفت به سوى او مى‏رويم كه سخنان او را بشنويم و اطوار و احوال او را مشاهده نماييم پس اگر همان باشد كه وصفش را خوانده‏ايم با او صلح مى‏كنيم كه دست از اهل دين ما بردارد به گونه‏اى كه نداند ما او را شناخته‏ايم و اگر دروغ گويد كفايت شر او بكنيم.

كرز گفت اگر مى‏دانى كه او بر حق است چرا ايمان بدو نمى‏آورى و پيروى او نمى‏كنى و با او صلح خواهى كرد.

عاقب گفت مگر نديده‏اى كه اين گروه نصارى با ما چه كرده‏اند. ما را گرامى داشتند و مالدار گردانيدند و كليساهاى رفيع براى ما بنا كردند و نام ما را پرآوازه ساختند پس چگونه نفس ما راضى مى‏شود كه در دينى داخل شويم كه وضيع و شريف در آن مساوى هستند. (43)

ديدار در مدينه

هيئت نصاراى نجران متشكل از چهل يا شصت يا هفتاد نفر به مدينه رسيدند (44) ولى قبل از ورود به شهر آن چنان خود را آراسته بودند كه توده مسلمان فريفته ظاهر آنان شدند. (45) آنان بدين وسيله مى‏خواستند عظمت و شكوه مسيحيت را به رخ مسلمانان بكشند و بر آنها فخر كنند.

بزرگان اين هيئت را چنين نام برده‏اند ابوحارثةبن علقمة كه اسقف اعظم اهالى نجران بود و عاقب كه اسم او عبدالمسيح بود و سيد كه اسم او ايهم بود. (46)

به نقلى در بدو ورود يهوديان مدينه با آنها به سخن نشستند و هر كدام از دو گروه ديگرى را نفى مى‏كرد و آيه شريفه

«و قالت اليهود ليست النصارى على شى‏ء و قالت النصارى ليست اليهود على شى‏ء» (بقره/ 113)

در شأن آنان نازل شد. (47)

پيامبر خدا از نماز عصر فارع شده بود كه به مسجد آن حضرت وارد شدند و براى آن حضرت هدايايى نيز آورده بودند كه برخى را پذيرفت و برخى را رد كرد. (48) همين زمان وقت نماز آنان فرا رسيده بود پس ناقوس نواختند (49) و رو به سوى مشرق در مسجد پيامبر عبادت خويش را به جاى آوردند و رسول‏خدا اجازه نداد كسى مزاحم آنان شود. (50) به نقلى پيغمبر سه روز آنان را به حال خود گذاشت تا رفتار او بخوبى ببينند و با نشانه‏هايى كه در كتب مقدس به آنان رسيده بود تطبيق دهند. (51) و به نقلى ديگر چون به مسجد رسول‏خدا آمدند و به آن حضرت سلام كردند. از آنان روى گردانيد و سخنى نگفت. پس به سراغ عثمان و عبدالرحمن‏بن عوف كه از سابق با آنها آشنا بودند رفتند و چاره‏جويى كردند و آن دو مسيحيان را به خدمت على‏عليه السلام آوردند چون مى‏دانستند كه تنها على است كه مى‏داند كه چرا پيامبر پاسخ آنها را نمى‏دهد. على‏عليه السلام به آنها گفت اين انگشترهاى طلا و اين جامه‏هاى حرير را از تن بدر آوريد تا رسول‏خدا شما را بپذيرد. چون توصيه على‏عليه السلام را عمل كردند و خدمت آن حضرت آمدند جواب سلام آنها را داد و فرمود قسم به آن خدايى كه مرا به راستى فرستاده است در مرتبه اول كه نزد من آمديد شيطان با شما همراه بود و من بدين خاطر پاسخ شما را ندادم (52) در اين مرتبه مسيحيان نجران با آن حضرت به بحث و مناظره نشستند و مسائلى چند از آن حضرت پرسيدند و ظاهر اين است كه تنها ابوحارثه و سيد و عاقب طرف سخن آن حضرت بودند. (53) از آن حضرت پرسيدند نظر شما درباره بزرگ ما حضرت مسيح چيست. پيغمبر فرمود او بنده خدا بود كه او را برگزيد و به‏خود مخصوص گردانيد. پرسيدند آيا براى او پدرى سراغ دارى كه از او به وجود آمده باشد؟ حضرت فرمود وجود او به سبب زناشويى نبوده تا پدرى داشته باشد . پرسيدند پس چگونه مى‏گويى كه او بنده آفريده شده خدا بود با اين كه تو تاكنون بنده آفريده شده‏اى نديده‏اى جز اين كه از راه زناشوئى به وجود آمده و داراى پدر مى‏باشد . اينجا بود كه خداوند پاسخ آنها را داد و آياتى از سوره آل‏عمران بر پيغمبر نازل شد كه «ان مثل عيسى عندالله كمثل آدم خلقه من تراب ثم قال له كن فيكون * الحق من ربك فلا تكن من الممترين * فمن حاجك... على الكاذبين» پس پيغمبر خدا آنان را به مباهله دعوت كرد و فرمود كه خداوند به من خبر داد كه پس از مباهله هر كسى كه بر باطل است عذاب بر او نازل خواهد شد و بدين وسيله حق از باطل جدا خواهد شد. (54)

برخى منابع نوشته‏اند كه قبل از هر چيز رسول‏خدا آنها را به پذيرش اسلام دعوت كرد. (55) گفتند ما پيش از تو مسلمان بوديم. آن حضرت فرمود دروغ گفتيد بلكه سه چيز شما را از اسلام آوردن باز داشته است. پرستش صليب، خوردن گوشت خوك و اعتقاد شما به اين كه براى خدا فرزندى است. (56) يكى از آنان گفت مسيح فرزند خداست چون پدرى ندارد ديگرى گفت او خداست چون مرده‏ها را زنده مى‏كرد و از غيب خبر مى‏داد و مريض را شفا مى‏داد و از گل پرنده‏اى مى‏آفريد. بزرگتر آنها گفت پس چرا شما او را شتم مى‏كنيد و معتقديد كه بنده خداست؟ حضرت فرمود او بنده خدا و كلمه خداست كه بر مريم فرو فرستاد. آنان خشمگين شدند و گفتند اگر او را خدا بخوانى ما راضى مى‏شويم و سپس گفتند اگر تو راست مى‏گويى بنده‏اى به ما نشان بده كه مرده‏ها را زنده مى‏كند و كور مادرزاد را بينا مى‏كند و انسان پيس را خوب مى‏كند و از گل پرنده‏اى آفريده و در او بدمد كه به پرواز آيد. آن حضرت ساكت شد آنگاه وحى الهى بر او آمد كه

«لقد كفر الذين قالوا ان‏الله هو المسيح ابن مريم»

و نيز آيه

«ان مثل عيسى عند الله كمثل آدم خلقه من تراب...» (57)

ابن اسحاق گويد كه محمدبن سهل‏بن ابى‏امامه براى من حديث كرد كه چون اهل نجران آمدند و درباره عيسى با پيغمبر سخن گفتند سوره آل‏عمران از آيه اول تا آيه هشتاد در شأن آنان نازل شد. (58)

سرانجام قرار مباهله گذاشته شد و چنان كه ظاهر آيه مباهله نشان مى‏دهد و بيشتر منابع نيز تصريح دارند دعوت به مباهله از سوى پيامبر بود نه از سوى مسيحيان (59) و در برابر اين پيشنهاد آنان به مشورت نشستند و نظرشان بر آن شد كه تا صبح روز ديگر از آن حضرت مهلت بگيرند پس چون به نزد همراهان خود بازگشتند اسقف آنان گفت فردا به محمد صلى الله عليه وآله وسلم بنگريد اگر با فرزندان و خاندان خود آمد از مباهله با او بپرهيزيد ولى اگر با اصحاب و ياران خود آمد با او به مباهله برخيزيد كه او بر چيزى نيست. (60)

و به نقل سيدبن طاووس گفتند ملاحظه كنيد كه با چه كسانى به مباهله شما خواهد آمد آيا همه اصحاب خود را خواهد آورد يا اصحاب تجمل از ياران خود را خواهد آورد و يا درويشان با خشوع را كه برگزيدگان دين و گروهى اندك هستند خواهد آورد پس اگر با جمعيت بسيار يا با اهل دنيا يا با صاحبان تجمل آمد بدانيد كه همچون پادشاهان براى مباهات و فخرفروشى آمده و آنگاه شما پيروز خواهيد بود نه او و اگر با معدود نفراتى از اهل خشوع آمد بدانيد كه اين طريقه پيامبران و خواص آنان است پس در اين صورت از اقدام بر مباهله بترسيد. (61)

برخى مورخين آورده‏اند كه چون با هم خلوت كردند يكى از آنها به ديگران گفت به خدا قسم كه شما مى‏دانيد او پيامبرى مرسل است و هيچ قومى با پيامبر خويش ملاعنه نكردند مگر آن كه ريشه‏كن شدند. حال اگر از پذيرش دين او ابا داريد پس با او صلح كنيد و او را به خدا بسپاريد و به بلاد خود بازگرديد و به نقلى نزد جماعتى از يهوديان بنى‏قريظه و بنى‏نظير و بنى‏قينقاع كه باقى مانده بودند رفتند و پس از مشورت با آنان بدين نتيجه رسيدند كه مصالحه كنند و از ملاعنه دست بردارند. (62)

بنابراين نقل، آنان قبل از آن كه حادثه روز بيست و چهارم اتفاق بيافتد و نحوه خروج پيغمبر را ببينند مباهله با رسول‏خدا رد كردند در حالى كه واقعه روز بيست و چهارم متواتر است و اين نشان مى‏دهد كه آنان پيشنهاد رسول‏خدا را تا قبل از ظهور حالات روحانى پيغمبر در صبح روز مباهله رد نكرده بودند و در اقدام به مباهله يا عدم اقدام بدين كار به انتظار نشسته بودند كه رسول‏خدا فردا با چه كسانى و چگونه به صحنه مباهله مى‏آيد.

در تفسير قمى به سندى كه علامه مجلسى آن را حسن شمرده، آمده است كه در برابر پيشنهاد پيغمبر گفتند با ما از در انصاف آمدى و قرار بر مباهله گذاشتند و چون به جاى خود بازگشتند سيد و عاقب و اهتم گفتند اگر قوم خود را براى مباهله بياورد با او مباهله مى‏كنيم زيرا او پيغمبر نخواهد بود و اگر خصوص اهل بيت خويش را براى مباهله با ما حاضر كند پس با او مباهله نخواهيم كرد زيرا او انسان صادقى است كه حاضر مى‏شود اهل بيت خود را در معرض خطر قرار دهد. (63)

روز موعود

آفتاب مدينه بالا آمده بود و چشمها به انتظار نشسته بود. مسلمانانى كه از قرار اين روز اطلاع داشتند جمع شده بودند و مسيحيان نجران چشم دوخته بودند كه پيامبر كى و چگونه خواهد آمد به يك باره ديدند كه پيامبر از خانه بيرون شد مانند هميشه ساده و با صفا و معنويت و در پيرامون او تنها مرد و زن جوانى به همراه دو فرزند خردسال اما چهره‏هايشان جذاب و گيرا، قدمهايشان استوار و دلهايشان در برابر پروردگار خاشع و بى اعتنا به دنيا و اهل دنيا به ميقات خويش مى‏روند.

هيئت خروج پيغمبر با وصى‏اش على‏عليه السلام و دخترش فاطمه زهرا س و دو فرزندش حسن و حسين عليهما السلام چندگونه نقل شده است.

دست على در دست پيامبر بود. حسن و حسين پيش روى آن حضرت مى‏رفتند و فاطمه پشت سر پدر حركت مى‏كرد. (64) على سمت راست پيامبر و حسن و حسين سمت چپ و فاطمه پشت سر پيامبر بود. (65) حسن طرف راست پيامبر و حسين در طرف چپ او و فاطمه پشت سر پيامبر و على پشت فاطمه بود . (66)

دست حسن در دست پيامبر و حسين در آغوش او و على‏عليه السلام پيش روى او و فاطمه پشت سر پيامبر حركت مى‏كرد. (67) دست حسن در دست پيامبر و حسين در آغوش او و فاطمه پشت سر آن حضرت و على پشت سر فاطمه قرار داشت (68) و رسول‏خدا بدانان فرمود كه چون من دعا كردم شما آمين بگوييد. (69) و در بسيارى منابع ديگر كيفيت خروج اين پنج تن به طور مطلق ذكر شده است (70) و براى هر محقق منصف كه اندكى تأملى در منابع تاريخ اسلام دارد اين نكته عيان گشته كه اصل ماجراى خروج رسول‏خدا با على و فاطمه و حسنين مورد اتفاق فريقين است. بارى پيامبر خدا از مدينه بيرون شد (71) در حالى كه عباى موئين سياه رنگى بر دوش داشت آمد تا به نزديكى دو درخت رسيد. او فرمود كه ميان دو درخت را جاروب و مسطح كردند عباى خود را روى آن دو درخت پهن كرد و همراهان خود را در زير آن جاى داد و خود در پيش ايستاد و دوش چپ خود را در زير عبا داخل كرد و بر كمانى كه در دست داشت تكيه داد و دست راست خود را براى مباهله به سوى آسمان بلند كرد و مردم از دور نظر مى‏كردند كه چه خواهد كرد.

سيد و عاقب كه اين حال را ديدند رنگ رخسارهايشان زرد شد و پاهايشان لرزيد و نزديك بود كه مدهوش شوند. يكى از آنها به ديگرى گفت آيا با او مباهله مى‏كنيم؟ آن ديگرى گفت مگر نمى‏دانى كه هر گروه كه با پيغمبر خود مباهله كردند بزرگ و كوچك ايشان هلاك شدند ديگرى گفت رهبانيت برطرف شد. زود درياب اين مرد را كه اگر لب او به يك كلمه نفرين بجنبد ما به اهل و مال خود برنخواهيم گشت. پس به خدمت حضرت شتافتند و گفتند تو با اين جماعت آمده‏اى كه با ما مباهله كنى؟ حضرت فرمود بلى بعد از من اينها مقرب‏ترين خلق نزد خدا هستند. پس لرزه بر بدن آنها افتاد و با آن حضرت مصالحه كردند و راضى به جزيه شدند. پس از آن حضرت فرمود سوگند ياد مى‏كنم كه اگر با من و اينهايى كه زير عبايند مباهله مى‏كرديد تمام اين وادى بر شما آتش مى‏گشت و به قدر يك چشم به هم زدن آتش به قوم شما مى‏رسيد و همه را هلاك مى‏كرد.

پس جبرئيل نازل شد و گفت يا محمد حق تعالى سلامت مى‏رساند و مى‏فرمايد به عزت و جلال خود سوگند ياد مى‏كنم كه اگر به همراه اينها كه در زير عبا ايستاده‏اند با همه اهل آسمان و زمين مباهله كنى هر آينه آسمانها پاره‏پاره شوند و فرو ريزند و زمينها از هم بپاشند و پاره‏پاره بر روى آب جارى شوند و ديگر قرار نگيرند. پس حضرت دستهاى مبارك خود را به سوى آسمان بلند كرد به حدى كه سفيدى زير بغلهاى او پيدا شد و گفت بر كسى كه ستم كند بر شما و حق شما را از شما بگيرد و مزد رسالت مرا كه خدا براى شما مقرر كرده است كه آن مودت شماست كم كند لعنت و غضب خدا پياپى تا روز قيامت نازل شود. (72)

و به نقلى سيد و عاقب گفتند چرا با بزرگان اهل شأن كه ايمان به تو آورده‏اند بيرون نيامده‏اى و تنها با تو همين جوان و زن و دو كودك است؟ حضرت فرمود كه من از جانب خداوند مأمور شده‏ام كه به همراه اينها با شما مباهله كنم. پس به سوى اصحاب خود بازگشتند و منذربن علقمه برادر ابوحارثه كه پيشتر در مجلس مشورتى اهل نجران حاضر نبود و بعد از آن همراه اين گروه شده بود بقيه را نصيحت كرد كه شما و هر كسى كه با كتابهاى الهى آشنا است مى‏داند كه ابوالقاسم محمد همان پيامبرى است كه همه پيامبران به او بشارت داده‏اند. (73) و همين گزارش حاكى است كه در اين وقت علائم نزول عذاب ظاهر شد. آفتاب متغير شد و كوه‏ها لرزيد و با آن كه فصل تابستان بود ابر سياهى پيدا شد درختان سر به زير آورده بودند و مرغان بر زمين بال گسترده بودند. پس سيد و عاقب به منذربن علقمه گفتند نزد محمد و پسر عمويش على را واسطه كن كه محمد خاطر او را مى‏خواهد و از گفته او بيرون نمى‏رود و پيمان‏نامه درست كن. منذر به محضر رسول‏خدا رسيد و مسلمان شد و پيام آنان را رساند و رسول‏خدا على را براى مصالحه با آنان فرستاد. على‏عليه السلام پرسيد كه با ايشان چگونه صلح كنم حضرت فرمود هر چه كه رأى تو باشد پس على‏عليه السلام با آنان توافق كرد كه هر سال دو هزار جامه نفيس بدهند و هر سال هزار مثقال طلا نصف آن را در محرم و نصف ديگر را در رجب. پس چون رسول‏خدا با اهل بيت خود به سوى مسجد بازگشت جبرائيل نازل شد و گفت حق تعالى به تو سلام مى‏رساند و مى‏گويد كه بنده‏ام موسى به همراه هارون و فرزندان هارون با دشمن خود قارون مباهله كرد و حق تعالى قارون را با اهل و مالش و ياورانش به زمين فرو برد . به جلالت خود قسم مى‏خورم كه اگر تو به همراه اهلت با اهل زمين و همه مردمان مباهله مى‏نموديد هر آينه آسمانها پاره‏پاره و كوهها ريز ريز مى‏شدند و زمين فرو مى‏رفت پس رسول به سجده رفت و پس از آن دستها را بلند كرد سه بار گفت شكرا للمنعم چون از وجه اين كار پرسيدند فرمود خداوند جهانيان را شكر كردم به واسطه انعامى كه نسبت به اهل بيت من كرامت فرمود و سپس از آنچه جبرئيل آورده بود به ايشان خبر داد. (74) و به نقل شيخ مفيد و شيخ طبرسى چون پيامبر با آن چهار تن آمد اسقف آنان پرسيد اينان چه كسانى هستند كه همراهش مى‏آيند بدو گفتند اين پسرعمويش و دامادش و پدر دو فرزندش و محبوبترين مردمان نزد او على‏بن ابى‏طالب است و اين دو طفل دو پسر دخترش از طرف على هستند كه نزد او از همه محبوبترند و آن زن دخترش فاطمه است كه عزيزترين مردم نزد اوست و علاقه قلبى پيغمبر بدو از همه بيش‏تر است. (75) اسقف آنان گفت ببينيد كه با خواص خود يعنى فرزندان و اهلش آمده است و مى‏خواهد به وسيله آنان مباهله كند چون به حقيقت كار خويش مطمئن است به خدا قسم اگر مى‏ترسيد كه چيزى به ضررش تمام شود آنان را نمى‏آورد از مباهله با او بپرهيزيد به خدا قسم كه اگر موقعيت قيصر نبود مسلمان مى‏شدم (76) ـ (77)

در اينجا سخنان قابل توجه ديگرى به طور جسته و گريخته در كتب تفسير و تاريخ نقل شده است. از جمله آن كه چون حضرت براى مباهله بر دو زانوى خود نشست ابوحارثه گفت بخدا سوگند چنان نشسته است كه پيغمبران براى مباهله مى‏نشستند و برگشت و جرأت بر مباهله پيدا نكرد . سيد به او گفت به كجا مى‏روى؟ گفت اگر بر حق نمى‏بود چنين جرأت بر مباهله پيدا نمى‏كرد و اگر با ما مباهله كند يك سال نخواهد گذشت كه هيچ نصرانى باقى نخواهد ماند (78) من روهايى را مى‏بينم كه اگر از خدا بخواهند كوهى را از جاى خود بركند هر آينه خواهد كند پس مباهله نكنيد كه هلاك مى‏شويد (79) و از سوى ديگر رسول‏خدا فرمود اگر با من مباهله مى‏كردند هر آينه همه به صورت ميمون‏ها و خوك‏هايى مسخ مى‏شدند و تمام اين وادى برايشان آتش مى‏شد و مى‏سوختند و حق تعالى جميع اهل نجران را مستأصل مى‏كرد به گونه‏اى كه حتى مرغى بر سر درختان آنان باقى نمى‏ماند . (80)

سرانجام آفتاب حقيقت ظاهر شد و هيچكس از عام و خاص، مسلمان و غيرمسلمان در آن صحنه حاضر نبود جز آن كه ديد رسول‏خداصلى الله عليه وآله وسلم على و فاطمه و حسن و حسين‏عليهم السلام را در زير عبا جمع كرد و آنگاه فرمود

«اللهم هؤلاء اهلى» (81)

و در حق آنان آيه تطهير را قرائت فرمود

«انما يريدالله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهرهم تطهيرا» (احزاب/ 32) (82)

و از همينجا براى برخى اين باور پيدا شده است كه آيه تطهير بار ديگر در واقعه مباهله نازل شد، چنان كه پيش از آن در خانه ام سلمه نازل شده بود ولى آنچه درست به نظر مى‏رسد آن است كه بگوييم پيامبر خدا آيه تطهير را پس از نزول در مرتبه اول در موقعيت‏هاى مختلف تكرار و بر مصاديق واقعى آن تطبيق مى‏داد تا براى ديگران در شناخت اهل بيت پيغمبر جاى هيچگونه ترديدى باقى نماند. و شاهد اين نظر آن است اهل تاريخ و سيره آورده‏اند كه بعد از نزول آيه تطهير تا مدت شش و يا هفت و يا هشت ماه متوالى آن حضرت به هنگام رفتن به سوى مسجد براى اداى نماز صبح بر در خانه على‏عليه السلام و فاطمه س مى‏ايستاد و ندا مى‏داد كه «يا اهل البيت انما يريدالله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا» تا ديگران بعدها جرأت پيدا نكنند كه زنان پيغمبر را در معناى كلمه «اهل البيت» داخل كنند و اينجا نيز از جمله آن موارد بود كه پيامبر اهل بيت خود را در زير عبا جمع كرده بود و با قرائت آيه تطهير مصاديق آن را روشن ساخت. (83) با آن كه دانشمندى سنى چون فخر رازى كه امام المشككين لقب گرفته است گويد اين روايت كه رسول‏خداصلى الله عليه وآله وسلم حسنين و فاطمه و على را تحت كساء خود داخل كرد و آيه تطهير را خواند، روايتى است كه صحت آن در ميان اهل تفسير و حديث همچون امورى است كه مورد اتفاق مى‏باشد (84) و آنگاه كه مفسر بزرگى چون زمخشرى گويد در اين آيه [يعنى آيه مباهله ]دليلى بر فضل و برترى اصحاب كساء هست كه هيچ دليلى قوى‏تر از آن يافت نشود (85) ، تعجب است كه معدودى از دانشمندان اهل سنت تلاش كرده‏اند واقعه مباهله را كم رنگ كنند يا ابعادى از آن را بى‏اهميت جلوه دهند و برخى با نقل رواياتى بى‏اساس و غريب خواسته‏اند كه ديگران را نيز به همراهى رسول‏خدا در اين واقعه مفتخر سازند و بدين سان اگر دليلى بر فضيلت اهل بيت يافت شده ديگران نيز شريك آن باشند. ولى در مقابل قاطبه اهل سنت در كتب خود اعتراف دارند كه چون آيه مباهله نازل شد، پيامبر اسلام تنها على و فاطمه و حسنين (عليهم السلام) را براى مباهله همراه خود كرد و برخى ديگر تصريح دارند كه مراد از «ابنائنا» و «نسائنا» و «انفسنا» در آيه مباهله كسى جز حسنين و فاطمه و على (عليهم السلام) نبود .

در اينجا ذكر فهرستى از كتب اهل سنت و مؤلفين آنها، اعم از كتب تفسير و تاريخ و سيره و حديث خالى از فائده نيست. (86)

1ـ مسند احمدبن حنبل

2ـ تفسير طبرى

3ـ احكام القرآن از ابوبكر جصاص

4ـ مستدرك حاكم نيشابورى

5ـ معرفة علوم الحديث از حاكم نيشابورى

6ـ تفسير ثعلبى

7ـ دلائل النبوة از ابونعيم اصفهانى

8ـ اسباب النزول از واحدى نيشابورى

9ـ معالم التنزيل از بغوى

10ـ مصابيح السنة از بغوى

11ـ تفسير كشاف از زمخشرى

12ـ احكام القرآن از ابن عربى

13ـ تفسير كبير از فخر رازى

14ـ مطالب السؤول از محمدبن طلحه شامى

15ـ اسدالغابة از ابن‏اثير

16ـ تذكرة الخواص از سبطبن جوزى

17ـ الجامع الاحكام القرآن از قرطبى

18ـ تفسير بيضاوى

19ـ ذخائر العقبى از محب‏الدين طبرى

20ـ الرياض النضره از محب‏الدين طبرى

21ـ تفسير القرآن از ابوبركات عبدالله نسفى

22ـ تبصيرالرحمن و تيسير المنان از مهايمى

23ـ مشكاة المصابيح از خطيب تبريزى

24ـ تفسير سراج المنير از شيربينى

25ـ البحر المحيط از ابوحيان اندلسى

26ـ البداية والنهاية از ابن‏كثير

27ـ تفسير ابن‏كثير

28ـ الاصابة از ابن‏حجر عسقلانى

29ـ الكاف الشاف فى تخريج احاديث الكشاف از ابن‏حجر عسقلانى

30ـ الفصول المهمه از ابن صباغ مالكى

31ـ تفسير المواهب از حسين كاشفى

32ـ معارج النبوة از معين‏الدين كاشفى

33ـ الدرالمنثور از جلال‏الدين سيوطى

34ـ تاريخ الخلفا از جلال‏الدين سيوطى

35ـ الاكليل از جلال‏الدين سيوطى

36ـ تفسير الجلالين از جلال‏الدين سيوطى

37ـ الصواعق المحرقه از ابن‏حجر هيتمى

38ـ سيره حلبى

39ـ مدارج النبوة از شاه عبدالحق دهلوى

40ـ مناقب مرتضوى از ميرمحمد صالح كشفى ترمذى

41ـ الاتحاف بحب الاشراف از شبراوى

42ـ فتح القدير از شوكانى

43ـ تفسير روح البيان از آلوسى

44ـ تفسير الجواهر از طنطاوى

45ـ رشفة الصادى از ابوبكر علوى حضرمى

46ـ التاج الجامع للاصول از شيخ منصور على ناصف

47ـ المناقب از ابن‏مغازلى

48ـ حسن الاسوة از سيد صديق حسن خان

49ـ السيرة النبوية از سيد احمد زينى دحلان شافعى

50ـ السنن الكبرى از ابوبكر احمدبن حسين بيهقى

51ـ الشفاء بتعريف حقوق‏المصطفى از قاضى عياض مغربى

52ـ منهاج السنة از احمدبن عبدالحليم‏بن تيميه

53ـ مقاصد الطالب از سيد احمدبن اسماعيل برزنجى

54ـ نزول القرآن از ابونعيم احمدبن عبدالله اصفهانى

55ـ المنتقى فى سيرة المصطفى از سعيدبن محمدبن مسعود شافعى

56ـ الاختلاف فى اللفظ والرد على الجهمية والمشبهة از ابن‏قتيبه كاتب دينورى

57ـ الصحيح المسند فى تفسير النبوى القرآن الكريم از ابومحمد سيدبن ابراهيم ابوعمه

58ـ معارج القبول بشرح سلم الوصول الى علم الاصول از حافظبن احمد حكمى

59ـ تفسير الاعقم از احمدعلى محمدعلى الاعقم

60ـ الانوار القدسية از شيخ ياسين‏بن ابراهيم سنهوتى شافعى

61ـ غاية المرام فى رجال‏البخارى الى سيد الانام از محمدبن داودبن محمد بازلى شافعى

62ـ عيون المسائل از سيد عبدالقادربن محمد حسينى

63ـ زهر الحديقة فى رجال الطريقة از عبدالغنى‏بن اسماعيل نابلسى شامى

64ـ فقه الملوك و مفتاح الرتاح از عبدالعزيزبن محمد رحبى حنفى

65ـ تحفةالاشراف بمعرفة الاطراف از جمال‏الدين ابوالحجاج يوسف‏بن زكى

66ـ توضيح الدلائل از شهاب‏الدين احمد شيرازى شافعى

67ـ تاريخ دمشق از ابن‏عساكر

68ـ الجامع بين الصحيحين از ابونعيم عبيدالله‏بن حسن‏بن احمد حداد اصفهانى

69ـ سير اعلام النبلاء از شمس‏الدين محمدبن احمدبن عثمان ذهبى شافعى

70ـ مراح لبيد از ابوعبدالمعطى محمدبن عمربن على نووى

71ـ البريقة المحمودية از شيخ ابوسعيد خادمى

72ـ تثبيت دلائل نبوة سيدنا محمد از شيخ عبدالجباربن محمدبن عبدالجبار

73ـ تاريخ الاحمدى از احمدحسين بهادر خان حنفى

74ـ العشرة المبشرون بالجنة از شيخ قرنى طلبة بدوى

75ـ عيون التواريخ از صلاح‏الدين محمدبن شاكر شافعى

76ـ الدرر و اللآل از محمد على انسى

77ـ الكوكب المضى‏ء از شيخ ابوالجود بترونى حنفى

78ـ الدرر المكنونة فى النسبة الشريفة المصونة از ابوعبدالله محمدبن مدنى مالكى

79ـ صحيح مسلم

80ـ سنن ترمذى

81ـ جامع الاصول از ابن‏اثير

82ـ مناقب خوارزمى

83ـ الكامل از ابن‏اثير

84ـ انوار التنزيل از بيضاوى

85ـ كفاية الطالب از كنجى شافعى

86ـ تفسير قرطبى

87ـ تفسير الخازن از علاءالدين على‏بن محمد

88ـ تفسير غريب القرآن از نيشابورى

89ـ ينابيع المودة از شيخ سليمان

90ـ نورالابصار از شبلنجى

91ـ تفسير الواضح از محمد محمود حجازى

92ـ على و مناوؤه از دكتر فوزى جعفر (معاصر)

93ـ احسن القصص از على فكرى (معاصر)

94ـ خديجة ام‏المؤمنين، نظرات فى اشراق فجرالاسلام از عبدالمنعم محمد عمر (معاصر)

95ـ تحرير المرأه فى عصرالرسالة از عبدالحليم ابوشقه (معاصر)

96ـ رياض الجنة فى محبة النبى‏صلى الله عليه وآله وسلم و اتباع السنة از محمد سليمان فرج (معاصر)

97ـ عقيلة الطهر و الكرم زينب الكبرى از موسى محمد على (معاصر)

98ـ الابتهاج بتخريج احاديث المنهاج از سيد عبدالله‏بن محمد صديق (معاصر)

99ـ صفوة التفاسير از محمد على صابونى مكى. (87)

با اين حال معلوم نيست چگونه صاحب تفسير «المنار» مى‏خواهد در آيه مباهله سند افتخارى را كه خدا و رسول‏خدا براى اهل بيت به جاى گذاشته‏اند مخدوش گرداند و سخن قاطبه علماى اهل سنت را انكار كند. او مى‏گويد حمل كلمه «نساءنا» بر فاطمه و كلمه «انفسنا» فقط بر على از نظر لغت عرب قابل توجيه نيست و تنها اين كار ناشى از روايات بسيارى است كه از منابع شيعى نقل شده است و معلوم است كه مقصود شيعه از نقل اين روايات چيست. آنها در ترويج اين روايات بحدى كوشش كرده‏اند كه بسيارى از اهل سنت را نيز تحت تأثير قرار دادند وگرنه ما هيچ شخص عرب زبان را نمى‏بينيم كه «نساءنا» بگويد و با وجود زنانش دخترش را قصد كند و از اين دورتر آن است كه از كلمه «انفسنا» فقط على مقصود باشد. (88)

ما گوييم عجيب است كه شيعه آن قدر توفيق داشته كه تمام علماى اهل سنت را در طول قرون متأثر از افكار و آراء خود كرده و با آن كه اخبار واقعه مباهله نسل به نسل توسط محدثين و مفسرين و مورخين نقل مى‏شد و موازين جرح و تعديل در آن اعمال مى‏شده ولى با اين حال علماى اهل سنت نتوانسته‏اند از اين رواياتى كه به گمان صاحب المنار ساخته و پرداخته شيعه است خود را دور كنند و همه در دام آن افتاده‏اند. (89) واقعا اين چه استدلالى است و چه تعصبى است كه انسان را از درك واقعيت باز مى‏دارد. اگر اين رسول‏خداست كه تنها على و فاطمه و دو فرزند آنها را همراه خود كرده پس اين تفسير منسوب به عمل رسول‏خدا است و شيعه در اين جهت كافى است كه به اعتراف امثال فخر رازى و به روايت اشخاصى چون عائشه (90) استناد كند. علاوه بر اين كه اين مفسر ناآشنايى خود با زبان قرآن و زبان عرب را نيز ثابت كرده است. چرا كه كافى بود به آيه 176 سوره نساء (و ان كانوا اخوة رجالا و نساء فللذكر مثل حظ الانثيين) و نيز آيه 10 همين سوره (يوصيكم‏الله في اولاد كم للذكر مثل حظ الانثيين فان كن نساء...) مراجعه كند و ببيند چگونه كلمه «نساء» بر دختران حمل مى‏شود نه بر زنان. (91)

اگر خوشبينانه بنگريم بايد گفت منشأ خطاى اين مفسر آن بوده كه برخى روايات مانند روايت جابر را كه گويد «نسائنا فاطمه و انفسنا على» ملاحظه كرده و چنين تصور كرده است كه از لفظ «نسائنا» مراد فاطمه و از لفظ «انفسنا» مراد على است. حال آن كه ما گوييم رسول‏خدا در مقام امتثال كسى را جز فاطمه و على و حسنين عليهم السلام نياورد و اين يعنى آن كه تنها مصداق «انفسنا» على و تنها مصداق «نسائنا» فاطمه بوده است. پس نبايد مصداق را با مفهوم اشتباه گرفت. و معناى كلام رسول‏خداصلى الله عليه وآله وسلم كه فرمود «اللهم هؤلاء اهل بيتى» آن بود كه خدايا من از اهل بيت و خواص خودم جز اينها كسى را نيافتم كه براى اين كار دعوت كنم.

بدين ترتيب صاحب المنار خواسته است تفسير مذكور را برخلاف قواعد لغت عرب قلمداد كند بى‏توجه به آن كه اين زمخشرى صاحب كشاف پيشواى اهل ادب و بلاغت است كه در تفسير خود گويد: «فيه دليل لاشى‏ء اقوى منه على فضل اصحاب الكساءعليهم السلام.»

گذشته از اين همه بايد ديد مراد اين مفسر از اين كه گويد مصادر اين روايات شيعه است، چه مى‏باشد؟ آيا كسانى را كه سلسله اسناد روايات بدانها ختم مى‏شود مانند سعدبن ابى وقاص و جابربن عبدالله و عبدالله‏بن عباس و جمعى ديگر از صحابه و كلبى و شعبى و ابوصالح و جمعى ديگر از تابعين را شيعه به شمار آورده است و همه آنان را به جرم روايتى كه مورد پسند او نيست شيعه و متهم به جعل و تزوير دانسته است و يا مقصودش آن است كه شيعه اين روايات را در جوامع اوليه حديث و كتب معتبر تاريخ وارد كرده است؟ در هر دو صورت او سخن شيعه را غيرقابل قبول دانسته است ولى به قيمت آن كه اساس سنت و شريعت متزلزل گردد واز سنت مأثور چيزى باقى نماند (92) . گرچه قبل از صاحب المنار نيز كسانى بوده‏اند كه در مقابل اين همه نصوص غيرقابل انكار و توجيه، روايتى شاذ يا سخنى غريب آورده‏اند ولى بحق كه او گوى سبقت را بر همه آنان ربوده است. چرا كه ديگران به جاى متهم ساختن شيعه به جعل و تزوير يا با حذف نام على از ميان همراهان رسول‏خدا به سرعت از آن گذشته‏اند همچون ابن‏كثير در البداية و النهاية (93) و يا سعى كرده‏اند كه علاوه بر على و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام برخى همسران رسول‏خدا يعنى عائشه و حفصه را نيز به همراهى با رسول‏خدا مفتخر سازند همچون حلبى در سيره‏اش (94) و يا در جهت تثبيت موقعيت خلفاى ثلاثه و فضيلت‏سازى براى آنان از امام صادق نقل كرده‏اند كه چون آيه مباهله نازل شد رسول‏خدا ابوبكر را با فرزندش و عمر را با فرزندش و عثمان را با فرزندش و على را با فرزندش آورد، همچون ابن‏عساكر در تاريخ دمشق و جلال الدين سيوطى در تفسير آيه مباهله به نقل از او. (95)

در اين مورد معلوم است كه راوى حديث مى‏خواسته ترتيب خلفاى چهارگانه حفظ شود. و گويا ترتيبى را كه حوادث بعدى شكل بخشيد در زمان رسول‏خدا نيز معهود بود چراكه دست سياست‏بازان واجب كرده بود كه عده‏اى به تلاش و تكاپو بيافتند و سخنى ساز كنند و باورى براى بى‏خبران ايجاد كنند كه خلفاى چهارگانه به اندازه فضيلت و شأن و منزلتى كه نزد رسول‏خدا داشتند به خلافت رسيدند. به راستى اگر قرار بود رسول‏خدا بزرگان اصحاب و خويشاوندان خود را جمع كند. پس چرا در ميان صحابه به مانند سلمان و ابوذر و عمار و مقداد توجهى نكرد و چرا عمويش عباس شيخ هاشميون و عمه‏اش صفيه دختر عبدالمطلب و دختر عمويش ام‏هانى كه از زنان برگزيده هاشمى بودند را همراه خود نكرد. (96) علاوه بر آن كه خلفاى چهارگانه در آن زمان همه داراى پسر نبودند (97) پرواضح است كه اين گونه روايات غريب چرا و چگونه پديد آمده است.

در پايان اين بحث جاى آن دارد كه به كلام شاگرد ديگر شيخ محمد عبده يعنى ابن عاشور مغربى نيز اشاره كنيم. او مى‏گويد هرگاه لفظ «نساء» به واحد يا جماعتى اضافه شود لامحاله مراد از آن همسران مرد هستند مانند نساء النبى و نساء المؤمنين، بخلاف آنجا كه لفظ «نساء» غيرمضاف باشد. پس لا محاله مراد از نساءنا ازواج النبى است و مراد از انفس در آيه شريفه انفس متكلمين و مخاطبين است يعنى ايانا و اياكم و در مورد ابنائنا دو احتمال است يا جوانان مراد هستند و يا اطفال. آنگاه خود اين مفسر از بيهقى در دلائل النبوة نقل كرده است كه رسول‏خدا براى مباهله على و فاطمه و حسن و حسين را آورد و زنان و ديگر مردان مسلمان را همراه خود نكرد (98) . پس بايد از او پرسيد آيا رسول‏خدا آشناتر به لسان وحى بود يا شما و چگونه است كه رسول‏خدا برخلاف امر الهى كه بايد همسران خود را فراخواند. تنها دخترش را همراه خود كرد؟ در نهايت اين مفسر چاره‏اى ندارد جز آن كه روايات منقول در كيفيت خروج پيامبر را كه مشهورترين آنها روايت سعدبن ابى‏وقاص است منكر شود.

امضاء صلحنامه

سرانجام و نقطه پايان اين واقعه امضاء صلحنامه‏اى ميان رسول‏خدا و مسيحيان نجران بود . گويا در تنظيم اين صلحنامه و تعيين شروط آن على‏عليه السلام از جانب پيغمبر اختيار كامل داشت (99) و حتى كاتب آن را نيز على شمرده‏اند. (100) اينك متن اين صلحنامه را به نقل از ارشاد مفيد مى‏آوريم.

بسم‏الله الرحمن الرحيم

هذا كتاب من محمد النبى رسول‏الله صلى‏الله عليه و آله و سلم لنجران و حاشيتها فى كل صفراء او بيضاء و ثمرة و رقيق لايؤخذ منهم شى‏ء غير الفى حلة من حلل الأواقى، ثمن كل حلة اربعون درهما فمازاد او نقص فعلى حساب ذلك يؤدون الفا منها فى صفر و الفا منها فى رجب و عليهم اربعون دينارا مثواة رسولى مما فوق ذلك و عليهم فى كل حدث يكون باليمن من كل ذى عدن عارية مضمونة ثلاثون درعا و ثلاثون فرسا و ثلاثون جملا عارية مضمونة لهم بذلك جوارالله و ذمة محمدبن عبدالله فمن اكل الربا منهم بعد عامهم هذا فذمتى منه بريئة.

بسم‏الله الرحمن الرحيم. اين صلحنامه‏اى است از محمد پيامبر خدا (ص) براى [اهل‏] نجران و اطراف آن. از آنان چيزى از طلا و نقره و ميوه و برده گرفته نشود جز دو هزار حله از حله اواقى كه قيمت هر حله چهل درهم باشد و اگر كم و زيادى شد به همان اندازه حساب مى‏شود . هزار حله آن را در ماه صفر و هزار حله ديگر را در ماه رجب بپردازند و بر عهده ايشان كه چهل دينار براى خرج منزل فرستادگان من بپردازند و بر عهده ايشان است كه هرگاه در يمن حادثه‏اى [يا جنگى‏] از جانب قبيله ذى عدن روى داد به عنوان عاريه مضمونه [كه اگر از بين رفت مانند آن پس داده شود] سى زره و سى اسب و سى شتر [به مسلمانان براى جنگ‏] بدهند و در مقابل اين تعهدات براى آنان است پناه خدا و ذمه محمدبن عبدالله. پس از اين سال هر كس از آنان كه ربا خورد من در مقابل او تعهدى ندارم. (101)

متن اين صلحنامه در منابع ديگر با تفاوتهاى نه چندان زياد نسبت به متن مفيد نقل شده است و ما در اينجا درصدد بررسى اين اختلافات نيستيم ولى گاه زيادتى در ذيل نامه رسول‏خدا ديده مى‏شود كه قابل توجه است. اين زيادت به نقل ابن‏سعد چنين است:

«و لنجران و حاشيتهم جوارالله و ذمة محمد النبى رسول‏الله على انفسهم و ملتهم و ارضهم و اموالهم و غائبهم و شاهدهم و بيعهم و صلواتهم لايغيروا اسقفا عن اسقفيته ولا راهبا عن رهبانيته ولا واقفا عن وقفانيته و كل ما تحت ايديهم من قليل او كثير و ليس ربا ولادم جاهلية و من سأل منهم حقا فبينهم النصف غير ظالمين ولا مظلومين لنجران و من اكل ربا من ذى قبل فذمتى منه بريئة ولا يؤاخذ احد منهم بظلم اخر و على ما فى هذه الصحيفة جوارالله و ذمة النبى ابدا حتى يأتى‏الله بامره ان نصحوا و اصلحوا فيما عليهم غير مثقلين بظلم . (102)

برخى مباحث كلامى در پيرامون آيه مباهله

شيخ مفيد بعد از نقل واقعه مباهله مى‏گويد در آيه مباهله اميرالمؤمنين نفس رسول‏خدا شمرده شده است و اين كاشف از آن است كه على به آخرين حد فضيلت رسيده است و با پيامبر در عصمت از گناهان و در همه كمالات ديگر مساوى است و خداوند او و فرزندان خردسالش و همسرش را براى پيغمبر به‏منزله حجت و برهانى براى دين قرار داده است. (103)

و همو در جاى ديگر مى‏گويد در تفضيل اميرالمؤمنين گروههاى مختلف شيعه همرأى نيستند. شيعيان دوازده امامى نيز در اين باره اختلاف دارند. بيشتر متكلمان آنها گويند قطعا و يقينا پيامبران از على برترند. محدثين و اهل نقد و ژرف‏انديشان در روايات و گروهى از متكلمان و اصحاب مناظره گويند البته على از همه انسانها به‏جز حضرت محمدصلى الله عليه وآله وسلم برتر است و گروه كوچكى توقف كرده‏اند و گويند نمى‏دانيم على از پيامبران بالاتر يا پايين‏تر و يا مساوى با آنهاست ولى اين را مى‏دانيم كه حضرت محمدصلى الله عليه وآله وسلم از على‏عليه السلام برتر است. گروهى ديگر از ايشان نيز گويند اميرالمؤمنين از همه انسانها برتر است به‏جز پيامبران اولوالعزم.

سپس شيخ مفيد در اثبات برترى امام على‏عليه السلام بر همگان به‏جز رسول‏خدا، چند استدلال ذكر مى‏كند و پيش از هر دليل ديگرى به سراغ آيه مباهله مى‏رود و مى‏گويد: اين آيه مى‏فهماند كه على‏عليه السلام به‏منزله جان رسول‏خداست و مى‏دانيم كه رسول‏خدا در ميان همه انسانها افضل است [پس على افضل از همه انسانها به‏جز رسول‏خدا است.] در اين آيه «ابنائنا» بر حسن و حسين‏عليهما السلام صدق مى‏كند و منظور از «نساءنا» فاطمه زهرا س و مقصود از «انفسنا» على‏عليه السلام است و منظور از نفس چيزى همانند خون و هوا كه قوام پيكره مادى انسان بدان مى‏باشد نيست. و از «انفسنا» رسول‏خدا نمى‏تواند مراد باشد چرا كه درست نيست انسان به سوى خود نفس خود را فراخواند. بلكه مراد كسى است كه در عزت، كرامت، محبت، رياست، ايثار، بزرگى و جلالت در نزد خداوند سبحان جايگاهى چون رسول‏خدا داشته باشد. و اگر هيچ دليل ديگرى وجود نمى‏داشت كه حاكى از برترى پيامبر بر على‏عليه السلام باشد. همين آيه دلالت بر تساوى آنها هم در فضيلت و هم در مرتبه مى‏كرد اما دلايل ديگرى موجود است كه پيامبر را از اين تساوى خارج مى‏كند آنگاه برترى على بر ساير افراد بشر به مقتضاى اين مسأله باقى مى‏ماند. (104)

شيخ طوسى در ذيل آيه مباهله گفته است كه اين آيه به نظر اصحاب ما از دو جهت بر افضليت على‏عليه السلام دلالت دارد: اول آن كه مباهله براى آشكار شدن حق در برابر باطل است و اين جز با افرادى تحقق نمى‏پذيرد كه نزد خدا افضل و صحت عقيده آنها آشكار شده باشد و خود مأمون‏الباطن باشند.

و جهت دوم آن كه در اين آيه جان على مثل جان رسول‏خدا شمرده شده است. ايشان از ابوبكر رازى معروف به جصاص نقل مى‏كند كه آيه مذكور دلالت دارد كه حسن و حسين دو پسر رسول‏خدا هستند و پسر دختر در واقع پسر انسان است و نيز از ابن ابى‏علان نقل مى‏كند كه اين آيه دلالت دارد كه حسن و حسين در آن زمان مكلف بودند زيرا مباهله جز با بالغين جايز نيست . سپس شيخ به طرح سؤالى و پاسخ از آن مى‏پردازد، بدين تفصيل كه اگر بگويند حسن و حسين در آن زمان بالغ و مستحق ثواب نبودند پس چرا براى مباهله آورده شدند و اگر مستحق ثواب هم باشند، در ميان صحابه افضل از همه نبودند، ما در پاسخ گوييم اصحاب ما معتقدند كه حسن و حسين در آن زمان مكلف و بالغ بودند زيرا بلوغ و عقل متوقف بر شرط خاصى نيست و لذا عيسى در گهواره سخن مى‏گفت و اين دلالت دارد كه مكلف و عاقل بود و اين مطلب از برخى ائمه اعتزال نيز نقل شده است؛ علاوه بر آن كه اصحاب ما گويند حسن و حسين افضل صحابه بعد از پدرشان بودند زيرا كثرت ثواب متوقف بر كثرت اعمال نيست بلكه كيفيت معرفت و اطاعت خدا و اقرار آنها به رسالت به گونه‏اى بوده كه هيچ كس در ثواب به مرتبه آنان نمى‏رسد . (105)

ايشان در جاى ديگر اضافه مى‏كند كه احضار دو طفل يعنى حسن و حسين‏عليهما السلام در واقعه مباهله بدان جهت نبود نسبت نزديكى با رسول‏خدا داشتند وگرنه آن حضرت بايد عباس و فرزند خردسال او را نيز مى‏آورد. اما كمى سن آنها منافات با كمال عقل آنها ندارد چون بلوغ جسمى كه شخص محتلم شود تنها حد تعلق احكام شرعى است و بعيد نيست كه آن دو در آن سن كامل‏العقل بوده باشند. به نظر مشهور سن حسن در آن وقت بيشتر از 7 سال و سن حسين حدود هفت سال بوده است و كمال عقل آنها در اين سن خود از امور خارق‏العاده‏اى است كه مختص به ائمه‏عليهم السلام مى‏باشد. (106)

شيخ طوسى تصريح مى‏كند كه مراد از «انفسنا» در آيه مباهله رسول‏خدا نيست زيرا شخص خود را دعوت نمى‏كند. با اين حال ايشان در تفسير آيه مذكور گويا اشكال خود را از ياد برده و فرموده است كه مراد از «انفسنا» نفس رسول‏خدا و نفس على‏عليه السلام است كه البته اين سخن مخالف نظر مشهور علماى شيعه است و بيشتر با نظر مفسرين اهل سنت (107) توافق دارد و ظاهرا مبناى اين سخن شيخ روايتى از امام باقر است كه در آينده در تفسير آيه مباهله بدان اشاره خواهد شد.

شيخ طبرسى علاوه بر نقل مطالب فوق از شيخ طوسى اضافه مى‏كند كه مراد از «انفسنا» نمى‏تواند پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم باشد بلكه خصوص على‏عليه السلام مراد است زيرا پيامبر داعى است و داعى غير از مدعو است. (108)

علامه حلى در بيان افضليت على نسبت به صحابه به وجوهى چند استدلال كرده است و از جمله آنها آيه مباهله است. ايشان گويد مفسرون اتفاق دارند كه مراد از «ابنائنا و نسائنا و انفسنا» در آيه شريفه حسن و حسين و زهراء و على‏عليهم السلام هستند و مراد از «انفس» خصوص على‏عليه السلام است و چون نفس على و نفس رسول‏خدا يكى نمى‏تواند باشد پس چيزى نمى‏ماند جز آن كه بگوييم مراد مساوات آن دو است و رسول‏خدا افضل از همه مردم است پس همينطور على‏عليه السلام. (109) و علامه شبيه همين كلام را در دو جاى ديگر نيز گفته است. (110)

فخر رازى در تفسير خود آورده است كه در رى مردى را ديدم به نام محمودبن حسن حمصى كه معلم اثنى‏عشريها بود و گمان مى‏كرد كه على رضى‏الله عنه از همه انبياء به جز محمدصلى الله عليه وآله وسلم برتر است. او مى‏گفت دليل بر اين مطلب آيه مباهله است آنجا كه آمده «و انفسنا و انفسكم» چرا كه مراد از «انفسنا» نفس محمدصلى الله عليه وآله وسلم نيست زيرا انسان دعوت‏كننده خود نيست بلكه مراد غير اوست و همه اتفاق دارند كه آن غير على‏بن ابى‏طالب رضى‏الله عنه است. پس آيه مذكور دلالت دارد كه نفس على همان نفس محمد است و نمى‏تواند مراد اين باشد كه اين نفس عين آن نفس است بلكه مراد آن است كه اين نفس مثل آن نفس است و چنين چيزى اقتضاى برابرى در جميع جهات را دارد. از اين عموم در دو مورد دست برمى‏داريم يكى نبوت و ديگر علم و فضل پيامبر. چون ادله بسيارى گوياست كه محمدصلى الله عليه وآله وسلم پيامبر بود ولى على پيامبر نبود و نيز اجماع منعقد است كه پيامبر در فضل بر على پيشى گرفته بود. آنگاه در غير اين دو مورد آن عموم قرآنى حاكم است. اكنون گوييم اجماع داريم كه پيامبر افضل از همه انبيا بود پس به حكم ظهور آيه شريفه على نيز افضل از همه انبيا خواهد بود. همين شخص مى‏گفت مؤيد استدلال به اين آيه حديث مقبول نزد موافق و مخالف است كه [رسول‏خدا فرمود:] «من اراد ان يرى آدم فى علمه و نوحا فى طاعته و ابراهيم فى خلته و موسى فى هيبته و عيسى فى صفوته فلينظر الى على‏بن ابى‏طالب» (111) اين حديث دلالت دارد كه آنچه در انبيا پراكنده بود همه در على جمع است. پس على افضل از همه انبيا به جز محمدصلى الله عليه وآله وسلم است.

سپس فخر رازى گويد شيعه از گذشته تا به حال به اين آيه بر افضليت على نسبت به صحابه استدلال مى‏كرده است. زيرا آيه دلالت دارد كه نفس على همچون نفس محمدصلى الله عليه وآله وسلم است جز در مواردى كه دليل برخلاف آن دلالت كند و مى‏دانيم كه پيامبر افضل از همه صحابه بود پس بايد على را نيز افضل از آنها دانست.

آنگاه فخر رازى در مقام پاسخ از گفتار شيعه بدين مقدار اكتفا مى‏كند كه چنان كه مسلمين بر افضل بودن محمدصلى الله عليه وآله وسلم نسبت به على اجماع دارند همچنين اجماع قبل از ظهور اين آدم [يعنى محمودبن حسن حمصى‏] منعقد شده است كه هيچگاه غير پيامبر بر پيامبر افضل نيست و همه اتفاق دارند كه على رضى‏الله عنه پيامبر نبود پس قطع پيدا مى‏كنيم كه چنان كه عموم آيه [يعنى افضليت على بر همه‏] در مورد شخص پيامبر تخصيص خورده است، در حق ساير انبيا نيز تخصيص خورده است. (112)

در پاسخ فخر رازى بايد گفت اين چه اجماعى است كه صحابه بزرگ رسول‏خدا و اكثريت شيعه از آن بيرون است بلكه بهترين ياران رسول‏خدا و برگزيدگان اين امت قبل از ظهور اين آدم ـ يعنى فخر رازى ـ اجماع داشتند كه اگر رسول‏خدا را استثنا كنيد على افضل از همه انبيا است. (113) بلكه خود فخر رازى ناخودآگاه به اجماع شيعه برخلاف اجماعى كه او ادعا مى‏كند اعتراف كرده است و در واقع ادعاى خود را نقض كرده است. (114)

فخر رازى به دلالت آيه مباهله بر صحت نبوت رسول‏خدا و يقين مسيحيان به حقانيت او نيز پرداخته است كه در اين مختصر از آن صرف‏نظر مى‏كنيم. او علاوه بر اينها به نكات ديگرى در ذيل آيه مباهله توجه كرده است. از جمله آن كه مى‏پرسد: در خبر آمده است كه رسول‏خدا حسن و حسين را در مباهله با خود همراه كرد و با توجه به آن كه نزول عذاب بر فرزندان خردسال جايز نيست، اين كار چه فايده‏اى داشت؟ و خود در پاسخ مى‏گويد عقوبت استيصال اگر بر قومى نازل شود همه آنها حتى فرزندان خردسال را نيز مى‏گيرد و اين عقابى است براى بزرگسالان نه براى بچه‏ها بلكه براى بچه‏ها به منزله فرارسيدن عمر آنهاست و اگر پيامبر فرزندان خود را در مباهله داخل كرد به جهت آن بود كه فرزند عزيزتر از جان است و شاهدش آن است كه انسان خود را فداى فرزندش مى‏كند و آوردن آن حضرت فرزندان خود را بهترين دليل بر صادق بودن او مى‏باشد و رسول‏خدا مى‏خواست مخالفين خود را بدين وسيله و به بهترين شيوه [از ادعاهاى باطل‏] باز دارد.

قاضى نورالله شوشترى در ذيل آيه مباهله فرموده است كه خداوند على‏عليه السلام را نفس محمدصلى الله عليه وآله وسلم قرار داده است و مراد از آن مساوات است و كسى كه اكمل و اولى بالتصرف است [يعنى شخص رسول‏خدا كه در غديرخم از مردم اعتراف گرفت كه «الست اولى بالمؤمنين من انفسهم» ]مساوى او نيز اكمل و اولى بالتصرف است. (115) و اين بهترين دليل بر علو مرتبه على‏عليه السلام است و چه فضيلت از اين بالاتر كه خدا پيامبر خويش را مأمور ساخته كه در دعا به وجود على‏عليه السلام استعانت جويد و بدو متوسل شود از اين رو در آيه مباهله تعبير به «نبتهل» شده است. اگر بگويند مراد از «انفس» در اينجا مردان هستند كه آن به معناى رسول‏خدا و على‏عليه السلام است و نمى‏توان گفت تعبير «انفسنا» نشان مساوات على‏عليه السلام با پيامبر خدا است زيرا از ضررويات دين است كه هيچ فردى نمى‏تواند همتا و مساوى پيامبر خدا باشد و هركس چنين ادعايى كند از دين خارج است. محمدصلى الله عليه وآله وسلم پيامبر مرسل و خاتم انبيا و بالاترين پيامبر اولى‏العزم بود و اين صفات همه در على‏عليه السلام مفقود است. آرى آيه مباهله فضيلت بزرگى براى على‏عليه السلام محسوب مى‏شود ولى دلالت بر امامت او ندارد.

در پاسخ گوييم رسول‏خدا برخلاف انتظار، همه خويشان و اصحاب خويش را براى مباهله جمع نكرد و تنها آن چهار تن را با خود آورد و اين خود نشان مى‏دهد كه ساير مردم در مرتبه آنها نيستند و در قرب الى‏الله به پايه آنان نمى‏رسند. و ثانيا مساوات على‏عليه السلام با پيامبر خداصلى الله عليه وآله وسلم به معناى مساوات در درجه است نه در نبوت. شكى نيست كه شمرده شدن على‏عليه السلام به منزله نفس رسول‏خدا به معناى اتحاد آن دو به حقيقت نيست، بلكه مراد مساوات در امورى است كه مساوات در آنها ممكن است يعنى فضائل و كمالات زيرا اين معنا نزديكترين معانى به معناى حقيقى است و مى‏دانيم كه رسول‏خدا افضل از همه مردم است پس مساوى او نيز افضل خواهد بود.

و نيز مى‏توان گفت مراد از مساوات على‏عليه السلام با پيامبر مساوات در صفات نفسانى است و نبوت از صفات ذاتى و نفسانى نيست بلكه به معناى آن است كه شخص خاصى مخاطب به خطاب نبوت گردد. ولى اگر نبوت را از صفات ذاتى و نفسانى به شمار آوريد كه مخاطب به تبليغ گرديدن ناشى از آن است هيچ اشكالى ندارد كه اين صفت و اين درجه براى اميرالمؤمنين نيز حاصل باشد نهايت آن كه خصوصيت خاتميت پيامبر اسلام مانع از آن است كه على‏عليه السلام نيز بدان شكل مخصوص مخاطب به خطاب تبليغ گردد و اسم پيامبر شرعا بر او اطلاق گردد. و اتفاقا اين سخنى است كه دورتر از سخن اهل سنت نيست كه نقل كرده‏اند پيامبر خدا در شأن ابوبكر فرمود «انا و ابوبكر كفرسى رهان» (116) و در شأن عمر فرمود «لو كان بعدى نبى لكان عمربن الخطاب».

نكته ديگر آن كه گرچه آيه مذكور به صراحت دلالت بر امامت على‏عليه السلام ندارد ولى دلالت بر عصمت و افضليت او دارد و عصمت و افضليت از شرايط و لوازم امامت است. صاحب مواقف گفته است كه شيعه در بيان افضليت على‏عليه السلام دو مسلك دارند نخست آن كه به ادله‏اى كه اجمالا بر افضيلت على‏عليه السلام دلالت دارد مثل آيه مباهله و خبر طير (117) ، تمسك شود و دوم آن كه به ادله‏اى كه تفصيلا بر افضليت على‏عليه السلام دلالت دارد تمسك شود مانند آن كه گفته شود كه تمام فضايلى كه در صحابه به طور متفرق ديده مى‏شود از علم و ... همه در على‏عليه السلام جمع شده بود. سپس صاحب مواقف در برابر استدلالات شيعه مناقشاتى كرده است از جمله آن كه على‏عليه السلام نسبت به خلفاء ثلاثه افضل نيست بلكه اولويت و افضليت خلفاء چهارگانه به ترتيب خلافت آنهاست و دست كم على‏عليه السلام با آنان مساوى در فضل است و بر فرض آن كه على‏عليه السلام افضل باشد ما قطع نداريم كه امامت مفضول با وجود فاضل صحيح نباشد.

ما در پاسخ صاحب مواقف مى‏گوييم كه اگر آيه مباهله دلالت بر افضيلت على‏عليه السلام كند، شكى نيست كه دلالت بر امامت او دارد چرا كه قرآن مى‏گويد «افمن يهدى الى الحق احق أن يتبع امن لايهدى الا ان يهدى» (يونس/ 35) و گويا قرآن در اين زمينه داورى را بر عهده عقل سليم و فطرت پاك انسانها گذاشته است كه آيا پيروى از كسانى كه در علوم و فضائل خود بى‏نياز از تعليم ديگران هستند، شايسته‏تر است يا پيروى از آنان كه راه به جايى نمى‏برد مگر آن كه دست آنها در دست هدايتگرى باشد. پس چگونه كسانى كه مى‏گفتند «اقيلونى فلست بخيركم و على فيكم» يا مى‏گفتند «كلكم افقه من عمر حتى المخدرات تحت الحجال» و «لولا على لهلك عمر» شايسته امامت مى‏باشند و مى‏توانند هادى خلق به سوى حق باشند. چه رسد كه در مقام مقايسه با على‏عليه السلام قرار گيرند. (118)

بغوى در معالم التنزيل چون به آيه مباهله رسيده است اعتراف مى‏كند كه رسول‏خدا در پى نزول اين آيه بيرون آمد در حالى كه همراه او حسنين و فاطمه و على بود ولى در تفسير «انفسنا» گفتارى قابل تأمل دارد. او مى‏گويد از «انفسنا» رسول‏خدا خودش و على را قصد كرده است و در توجيه اين امر كه چگونه مى‏توان شخص ديگرى را نفس خويشتن شمارد، گويد كه عرب پسر عموى هر كسى را نفس آن كس مى‏نامد و شاهدش آيه شريفه است «ولاتلمزوا انفسكم» كه مراد برادران دينى باشد و برخى گفته‏اند كه اين واژه به طور عموم همه مسلمانان را مى‏گيرد . (119)

و در پاسخ بغوى بايد گفت چگونه رسول‏خدا مى‏تواند هم داعى و هم مدعو به همين دعوت خود باشد پس مقصود از «انفسنا» رسول‏خدا و على‏عليه السلام، هر دو نيست. و نيز بايد از او پرسيد كه اولا چه شاهدى است كه در لغت عرب از پسر عمو به «انفسنا» تعبير مى‏كنند و ثانيا بر فرض كه چنين باشد مجرد استعمال ثابت مى‏شود و استعمال اعم از حقيقت و مجاز است و ما نمى‏گوييم كه على حقيقة نفس رسول‏خداست بلكه اين تنزيل است و ثالثا همين كه خداوند رسول خويش را مأمور داشته كه على را همراه خود بياورد به عنوان اين كه پسر عموى رسول‏خداست كافى بر اثبات فضيلت على است و اگر مراد از «انفسنا» عموم مسلمانان باشند باز بايد پرسيد پس چرا رسول‏خدا تنها على را برگزيد و به مصاحبت خويش اختصاص داد. سرانجام بغوى بايد بپذيرد كه عمل رسول‏خدا بهترين قرينه بر تعيين مصداق «انفسنا» است حتى اگر مفهوم آن را شامل حال همه مسلمانان قرار دهيم و آن واقعيت خارجى كه همه و از جمله خود بغوى حكايت كرده‏اند بهترين شاهد است كه لااقل در اصطلاح قرآن على نفس رسول‏خدا به حساب آمده است . علامه مجلسى در ذيل حديث مناشده كه در آنجا على‏عليه السلام براى اثبات شايستگى خود و فضل همسر و فرزندانش به تعبيرات وارد در آيه مباهله استشهاد مى‏كند، چنين فرموده است : اگر مى‏بينيم كه رسول‏خداصلى الله عليه وآله از ميان خويشاوندان خود تنها على و فاطمه و حسنين را همراه خود كرد، نه عباس و عقيل و جعفر و ديگران را يا به جهت آن بود كه اينان بعد از خود پيغمبر نزديكترين افراد به خدا بودند و از اين جهت در دعا و نفرين بر دشمن خود تنها بدانان مدد جست و يا از اين جهت كه اينان نزد او عزيزترين مردم بودند و رسول‏خدا براى اظهار اعتقاد خويش به حقانيتش، آنها را در معرض مباهله قرار داد. و از اين كار باكى نداشت و روشن است كه محبت رسول‏خدا به خاطر امور دنيوى و از جنبه بشرى نبوده است سيره رسول‏خدا نشان مى‏دهد كه او چگونه بعضى نزديكان و خويشان خود را دشمن مى‏داشت و با آنان مى‏جنگيد و در مقابل برخى افراد را كه حسب و نسبى با او نداشتند و دور بودند به‏خود نزديك مى‏داشت چون از اولياء خدا بودند، همان گونه كه سيد ساجدين [در دعاى دوم از صحيفه سجاديه‏] مى‏گويد «و والى فيك الابعدين و عادى فيك الاقربين» و از همين روست كه مخالفين ما براى اثبات فضيلت ابوبكر به حديث ساختگى خودشان استدلال كرده‏اند كه رسول‏خداصلى الله عليه وآله فرمود «لو كنت متخذا خليلا لاتخذت ابابكر خليلا» يعنى اگر من مى‏خواستم دوستى صميمى براى خود برگزينم البته ابوبكر را دوست صميمى خود برمى‏گزيدم. پس اگر دوستى و محبت رسول‏خدا به جهت اغراض دنيوى باشد پس چگونه اهل سنت مى‏خواهند با اين حديث فضيلت ابوبكر را ثابت كنند. ناچار بايد بگوييم دوستى رسول‏خدا نسبت به على و فاطمه و حسنين به جهت آن بوده كه اينان محبوبترين انسانها نزد خدا و نزديكترين افراد به خدا بودند پس افضل از ديگران بودند و جلو افتادن ديگران بر آنان قبيح بود. ونيز چون ثابت شده كه تنها على‏عليه السلام است كه در اين آيه به عنوان نفس رسول‏خدا اراده شده است و از سويى اتحاد حقيقى اين دو وجود نمى‏تواند مراد باشد پس نزديكترين معناى مجازى را بايد گرفت يعنى اين كه اين دو شخصيت در تمام صفات و كمالات مشتركند به جز مسأله نبوت كه دليل خاص بر عدم اشتراك آن داريم، و از جمله آن صفات و كمالات وجوب اطاعت و رياست بر همه است و تازه اگر از اين سخن نيز تنزل كنيم معناى مجازى شايع در موارد به كارگيرى چنين تعبيرى آن است كه مردى نزد ديگرى بسيار عزيز باشد و چون جان او به شمار آيد، همين مقدار نيز براى اثبات افضليت و امامت على‏عليه السلام كافى است. (120)

در تكميل بيان مرحوم علامه مجلسى مناسب است به نكته‏اى كه بعضى معاصرين گفته‏اند، اشاره شود. ما اين نكته را به بيان خود چنين بازگو مى‏كنيم:

اقدام رسول‏خدا به مباهله به همراهى على و فاطمه و حسن و حسين به لحاظ نتيجه چهار حالت مى‏توانست داشته باشد يا عذاب بر هر دو گروه نازل مى‏شد و هر دو طرف هلاك مى‏شدند، يا دعاى هيچكدام مؤثر واقع نمى‏شد و هر دو طرف از نظرها مى‏افتادند، يا دعاى اهل نجران به استجابت مى‏رسيد و دعاى پيغمبر و اهل بيت او مورد قبول قرار نمى‏گرفت و يا عكس صورت سوم تحقق پيدا مى‏كرد. سه صورت اول نتيجه‏اش شكست پيغمبر و اهل بيت او بود و تنها صورت چهارم از صدق ادعاى او پرده برمى‏داشت با اين حال مى‏بينيم در صحنه‏اى كه بيشترين احتمالات از ناموفق بودن او حكايت داشت و تنها يك احتمال براى موفقيت او وجود داشت، پيغمبر و اهل بيت او با اطمينان و آرامش و بدون هيچ اضطراب و واهمه وارد شدند و اين نشان از كمال يقين آنها به مرام خود بود. (121)

دوازده نكته در تفسير آيه مباهله

اكنون كه زواياى تاريخى و مباحث كلامى مطرح در اطراف واقعه مباهله روشن شد، بايد نگاهى دقيق به آيه مباهله بيافكنيم و نكاتى را در جهت تكميل مباحث گذشته استخراج كنيم. بيشتر نكاتى را كه ما در اينجا به نقل از دو تن از مفسيرين معاصر مى‏آوريم در سخن ديگر مفسرين نيز ديده مى‏شود ولى تكيه بر سخن متأخرين به جهت آن است كه با اشراف به منابع پيشين شكل گرفته است علاوه بر آن كه نبايد جايگاه ويژه تفسير الميزان را در پرداختن به ابعاد واقعه مباهله ناديده گرفت.

نكته اول: «الحق من ربك» يعنى حق از خداى سبحان نشأت مى‏گيرد خواه در جريان عيسى و آدم‏عليهما السلام و خواه در جريان اصل نبوت و رسالت و خواه در مسائل ديگر. آنگاه «فمن حاجك فيه» يعنى اگر كسى با تو در اين حق كه مصداقش در جريان مباهله، عيساى مسيح و نبوت و رسالت توست، احتجاج كرد، مى‏توانى با او مباهله كنى. از اين آيه كريمه مى‏توان استفاده كرد كه مباهله معجزه باقيه پيغمبر خاتم است و اختصاصى به ترسايان نجران ندارد بلكه هر شأنى از شئون دين كه حق محض است اگر در نشئه صدور و ظهور مورد انكار كسى قرار گيرد راه مباهله همچنان باز است. بنابراين اگر ضمير «فيه» به عيسى‏عليه السلام برنگردد بلكه به حق بازگردد، چه اين كه مرجع در اين فرض نزديكتر است، مباهله به عنوان معجزه خالد تثبيت مى‏گردد. (122)

نكته دوم: «فلاتكن من الممترين» يعنى شك در حريم تو راه ندارد نه اين كه شك دارى و با اين برهان زايل مى‏شود. پس مفاد اين نهى در حقيقت دفع شك است نه رفع آن. رسول‏خداصلى الله عليه وآله با افاضات الهى به علم‏اليقين و بالاتر از آن به عين‏اليقين و بالاتر از آن به حق اليقين رسيد و خداوند درباره نحوه علم او فرمود «علمك مالم تكن تعلم». (123)

نكته سوم:

«ان مثل عيسى عند الله كمثل آدم»

نوعى برهان منطقى است كه حتى براى منكرين وحى نيز حجت است و نتيجه اين برهان حصول علم است (124) و آنگاه كه مى‏فرمايد

«فمن حاجك فيه من بعد ما جائك من العلم»

اين علم نسبت به رسول‏خداص علم حصولى نيست بلكه علم شهودى و ترديدناپذير است كه محصول عمل صالح است و نيز اعمال صالح را بناچار دنبال خود دارد علم شهودى مربوط به عقل عملى است و حكيمان متأله درجات عقل عملى را چنين ترسيم كرده‏اند: تجليه، تخليه، تحليه و فنا . اينها مراتب عقل عملى است يعنى پايان عمل صالح شهود حقايق است و اين مشاهده عين عمل است هرچه به جهان وحدت نزديك مى‏شويم ارتباط علم و عمل قوى‏تر مى‏شود و تا جايى مى‏رسند كه يكى مى‏شوند. به هر حال علمى كه خدا به پيغمبر خود داد علمى نبود كه قابل انتقال باشد اين علم كسبى نيست كه كسى دنبال آن برود بلكه موهبت الهى است. حال اگر آنها با اين برهان كه از وجدان و يافت شهودى تو نشأت مى‏گيرد توجيه نشدند آنها را به مباهله دعوت كن. (125)

نكته چهارم: در تعبير قرآن به «ندع ابنائنا» بايد توجه داشت كه مراد از ضمير متكلم مع‏الغير در «ندع» غير از ضمير متكلم مع‏الغير در «ابنائنا» است در مورد اول مجموع دو طرف متخاصم از مسلمان و مسيحى مقصود است و در مورد دوم نظر به جانب مسلمانان است. و در واقع رعايت نوعى ايجاز لطيف در كلام شده است و تقدير كلام چنين است: «ندع الابناء و النساء و الانفس فندعو نحن ابنائنا و نسائنا و انفسنا و تدعون انتم ابنائكم و نسائكم و انفسكم». (126)

نكته پنجم: در اين واقعه گرچه گفتگو و نزاع ميان رسول‏خدا و رجال نصارى بوده است ولى تعميم اين دعوت به فرزندان و زنان و همراه ساختن هر يك از دو گروه عزيزان خود را براى آن است كه صاحب ادعا اطمينان خود را به راستى ادعايش ثابت كند چراكه هر انسانى به طور طبيعى نسبت به فرزندان و زنان خود محبت و شفقت دارد و همواره تلاش مى‏كند كه هر خوف و خطرى را از آنان دور سازد و خود را سپر بلاى آنها سازد و لذا مى‏بينيد كه در تعبير قرآن «ابنائنا» مقدم بر «نسائنا» شده است؛ چون انسان در ميان نزديكان خود بيش از همه به فرزندان خود عنايت و توجه دارد. پس اگر صاحب ادعايى اهل و عيالات خود را به صحنه‏اى آورد كه در آن انتظار وقوع عذاب براى دروغگويان است، البته درستى ادعايش ثابت خواهد شد. از اينجا مى‏توان نادرستى سخن برخى مفسرين (127) را فهميد كه گفته‏اند مراد آن است كه «ندع نحن ابنائكم و نسائكم و انفسكم و تدعو انتم ابنائنا و نسائنا و انفسنا» چون ما گفتيم كه آمدن هر طرف با عزيزان خود براى اثبات ادعايش نتيجه‏بخش‏تر است. (128)

نكته ششم: صحيح بودن تعبير قرآن به

«ندع ابنائنا و ابنائكم و نسائنا و نسائكم...»

متوقف بر آن نيست كه هر طرف جمع زيادى از فرزندان و زنان را همراه خويش سازد بلكه مقصود آن است كه در ميان فرزندان و زنان و آنان كه به منزله جان انسان هستند، هر طرف كسانى را همراه خود بياورد كه عشق و محبت او به آنان گواهى صدق ادعايش باشد. و به اتفاق مفسرين و شهادت تاريخ و روايات بسيار رسول‏خدا براى مباهله حاضر شد ولى با او جز على و فاطمه و حسنين‏عليهم السلام كسى همراه نبود. و نمى‏توان گفت او با اين كار خويش فرمان خدا به «ندع ابنائنا...» را امتثال نكرد و كم نيست مواردى كه لفظ قرآن عام است ولى مصداق آن به حسب شأن نزول خاص است. مانند

«الذين يظاهرون من نسائكم ما هن امهاتم» (مجادله، 2)

«لقد سمع‏الله قول الذين قالوا ان الله فقير و نحن اغنياء» (آل عمران، 181)

«يسألونك ماذا ينفقون قل العفو» (بقره، 219)

كه همه به لفظ جمع آمده است ولى مصداق آن مفرد است. (129)

جريان مفهوم غير از مصداق است. پيغمبر خاتم در خارج پسرانى غير از حسن و حسين و دخترى غير از فاطمه نداشت كه داراى علم شهودى باشد و صاحب دعوا و دعوت و دعايش مستجاب باشد . از جمله مواردى كه در قرآن لفظ جمع بكار رفته است و در خارج بيش از يك مصداق ندارد آيه شريفه

«انما وليكم الله و رسوله و الذين آمنوا...» (مائده، 55)

است. در اين قبيل موارد جمع در معناى فرد استعمال نشده است بلكه جمع در مفهوم عام خودش استعمال شده است ليكن در خارج بيش از يك فرد براى آن محقق نشده است. (130)

نكته هفتم: «نساء» اگر در برابر رجال قرار گيرد به معناى همسران است و اگر در برابر «ابناء» واقع شود به معناى دختران است مانند «يذبحون ابنائكم و يستحيون نساءكم». (بقره، 49).

مأمون به امام هشتم عرض كرد دليل شما بر خلافت على‏بن ابى‏طالب چيست؟

آن حضرت فرمود به شهادت «انفسنا» كه مراد از آن على‏عليه السلام است كه به منزله جان رسول‏خدا است. مأمون گفت «لولا نسائنا» يعنى منظور از «انفسنا» بايد رجال باشد به قرينه آمدن «نسائنا» و حضرت در جواب او فرمود «لولا ابنائنا» يعنى «انفسنا» در مقابل «نسائنا» اگر تنها بود چنين مى‏گفتيم اما «نسائنا» در مقابل «ابنائنا» است. (131)

نكته هشتم: بهله و ابتهال در «ثم نبتهل» مطلق ذكر شده است، با آن كه مقصود تضرع به پيشگاه خداوند است. و اين اطلاق به جهت آن است كه به طور طبيعى انسان به حضور كسى ابتهال مى‏كند كه زمام امور را بدست دارد و تواناى مطلق براى رفع نيازهاست. (132)

نكته نهم:

«فنجعل لعنةالله على الكاذبين»

يعنى ابتهال ما را آنقدر به خدا نزديك مى‏كند كه ما مظاهر كار خدا خواهيم شد و واسطه از ميان برداشته مى‏شود. ديگر نمى‏گوييم خدا لعن را به صورت عذاب بر اينها نازل كن بلكه خودمان به مقام جعل عذاب مى‏رسيم. چون جعل عذاب صفت فعل است و اگر كسى به مقام ولايت رسيد مظهر فعل خدا مى‏شود يعنى در مقام فعل، خدا كار را با دست او انجام مى‏دهد.

نكته دهم: مقصود از «الكاذبين» همان دروغگويانى هستند كه در عالم خارج در يكى از دو طرف قرار گرفته‏اند. يك طرفى كه گويد لا اله الا الله و عيسى عبده و رسوله و طرف ديگرى كه گويد ان الله ثالث ثلاثة و يا گويد عيسى ابن‏الله و يا گويد عيسى همان خداست. نكته مهم و درخور توجه آن است كه «الكاذبين» به صيغه جمع آمده است نه «الكاذب» به‏صورت مفرد . و اين نشان مى‏دهد كه چنان كه در طرف مسيحيان جمعى بودند كه ادعايى داشتند در طرف مسلمانان نيز جمعى بودند كه ادعايى برخلاف آنها داشتند و اين تنها رسول‏خدا نبود كه در صف حق در مقابل آنان قرار گرفته بود بلكه همراهان او نيز شريك در ادعاى توحيد و عبوديت عيسى بودند و اساسا صدق و كذب در جايى تحقق مى‏يابد كه امكان مطابقت يا عدم مطابقت ادعايى با واقع در ميان باشد و اگر همراهان رسول‏خدا مى‏خواستند تنها نظاره‏گر اين درگيرى باشند و خود هيچگونه دخالتى نداشته باشند تعبير قرآن در حق آنان درست نخواهد آمد. (133) پس تعبير به

«نجعل لعنة الله على الكاذبين»

قرينه است كه همراهان رسول‏خدا تماشاگر صحنه مباهله نبودند بلكه گزارشگر حقايق بودند . زيرا گزارشگر است كه مى‏تواند صادق يا كاذب باشد و در غير اين‏صورت نه صادق خواهد بود و نه كاذب. البته رسالت و نبوت مخصوص رسول گرامى اسلام است ولى ولايت الهى مشترك بين همه آنهاست. و چون همراهان رسول‏خدا مانند خود آن حضرت ولايت دارند گزارشگر غيب هستند، به خدا ايمان مى‏آورند و از آنجا خبر دارند و خبر مى‏دهند و مدعى هستند و دعايشان هم مستجاب است. (134) و اين نكته گوياى برجسته‏ترين و بالاترين منقبت براى اهل پيغمبر است. هم چنان كه انتخاب حسن و حسين از ميان جمع فرزندان به عنوان فرزندان رسول‏خدا و انتخاب فاطمه زهرا س از ميان جمع زنان به عنوان تنها زنى كه از هر جهت نسبت او به رسول‏خدا تمام است و انتخاب على‏عليه السلام از ميان جمع مردان به عنوان مردى كه مى‏تواند جان رسول‏خدا به شمار آيد، خود شاهدى بر مقام و منزلت اهل‏بيت است. (135)

نكته يازدهم: هرگز نمى‏توان گفت حضور اين چهارتن از ميان جمع مردان و زنان و فرزندان مسلمانان به عنوان نمونه بوده است چراكه در اين صورت بايد رسول‏خدا دست كم دو مرد (136) و سه زن و سه فرزند همراه خود مى‏آورد تا به كارگيرى صيغه جمع عربى كه كمترين مرتبه آن سه فرد است توجيه داشته باشد. ناگزير بايد گفت رسول‏خدا تنها اين چهار تن را حاضر كرد چون در عالم خارج به جز آنها كسى ديگر يافت نشد كه شايسته همراهى او در اين دعوت و اين ادعا باشد و او در مقام امتثال جز اينان مصاديقى نيافت. پس احضار اين چهار تن از باب اختصاص و انحصار است نه از باب نمونه. (137)

نكته دوازدهم: اگر بخوبى در اين ماجرا تأمل كنيم مى‏بينيم كه بحث و گفتگوى مسيحيان با رسول‏خدا از آن رو بوده كه او خود را پيامبر الهى و سخنش را مستند به وحى مى‏دانست اما ديگر پيروان او و جماعت مسلمانان از اين نظر كه بدو ايمان آورده بودند اصلا طرف بحث و گفتگوى مسيحيان نبودند بنابراين اگر رسول‏خدا كسانى را همراه خود كرد معلوم مى‏شود كه آنان نيز طرف اين درگيرى بودند و ادعاى رسول‏خدا ادعاى آنان نيز بود و در صورت دروغگو بودن مانند رسول‏خدا خود را در معرض نزول عذاب مى‏دانستند پس نبايد كسى همراه رسول‏خدا در اين صحنه باشد جز آن كه شريك دعوت اوست نه آنان كه به ادعاى رسول‏خدا ايمان آورده‏اند و طبعا كسانى كه دعوت رسول‏خدا آنان را به مدينه كشانده است با هر كسى كه صاحب اين دعوت است كار دارند، چه رسول‏خدا و چه همراهان او و با عنايت به كلمه «الكاذبين» اين نكته بيشتر روشن مى‏شود. ولى بايد توجه داشت كه اين مطلب به معناى آن نيست كه همراهان رسول‏خدا در امر نبوت با او شريك هستند بلكه يعنى در دعوت و تبليغ كه از شؤون و لوازم نبوت است با او شريكند و اين خود منصب و مقامى بزرگ است كه هر كس نمى‏تواند عهده‏دار آن باشد . (138)

مواردى كه پيامبر اسلام على‏عليه السلام را جان خويش شمارد

در جهت تأييد و تحكيم بيان قرآن و آشكار شدن مقام و منزلت على‏عليه السلام كه تنها مصداق «انفسنا» در آيه مباهله است بايد به سيره نبوى بازگشت و از پيوستگى و وابستگى پيامبر به على و على به پيامبر اندكى بازگفت. اين نحوه ارتباط خاص از مطالعه مقاطعى چند از حيات پيغمبر بخوبى آشكار مى‏شود.

1 ـ رسول‏خدا به هيئت ثقيف گفت اسلام آوريد وگرنه به سوى شما مردى را مى‏فرستم كه از من است يا فرمود چون جان من است. پس گردنهاى شما را مى‏زند و زن و فرزندان شما را اسير خواهد كرد و اموال شما را خواهد گرفت. عمر گويد هيچگاه چون آن روز علاقمند به رياست نشدم و سينه خود را جلو دادم شايد كه حضرت بفرمايد اين ولى آن حضرت متوجه على‏عليه السلام شد و دست او را گرفت و دوبار گفت او اين شخص است. (139)

اين حديث و چند حديث مشابه آن در بسيارى از كتب اهل سنت نقل شده است كه در اين احاديث يكى از تعابير زير آمده است «رجلا منى»، «رجلا مثل نفسى»، «رجلا كنفسى»، «رجلا عديل نفسى».

2 ـ از ابوذر نقل شده است كه رسول‏خدا فرمود: يا بنو وليعه از كار خويش دست برمى‏دارند و يا به سوى آنها مى‏فرستم مردى كه چون جان من است و دستور مرا در حق آنان اجرا خواهد كرد... عمر پرسيد منظور حضرت كيست من گفتم تو و رفيقت مقصود او نيستيد. گفت پس كى مقصود است؟ گفتم آنكه نعل را وصله مى‏زند و على‏عليه السلام آن هنگام نعل رسول‏خدا را وصله مى‏زد. (140) در اين حديث هم تعبير شده است «رجلا كنفسى».

3 ـ رسول‏خداصلى الله عليه وآله وسلم از برخى اصحاب خود ذكرى به ميان آوردند و چون از ايشان درباره على‏عليه السلام پرسيدند، آن حضرت فرمود آيا از شخص درباره خودش سؤال مى‏شود . عين كلام رسول‏خدا در مورد على‏عليه السلام چنين نقل شده است: «هل يسأل الرجل عن نفسه» (141) و در جاى ديگر از آن حضرت نقل شده كه فرمود شما از من درباره مردم پرسيديد ولى از نفس من چيزى نپرسيديد. در اين روايت آمده است: «سأل [النبى‏] عن بعض اصحابه فقال له قائل فعلى فقال ما سألتنى عن الناس و لم تسألنى عن نفسى» (142) و نيز از طريق اهل سنت نقل شده كه از رسول‏خدا پرسيدند محبوبترين مردم نزد شما كيست؟ فرمود عائشه. پرسيدند از مردان چه كسى؟ فرمود پدر او [يا پدر آن دو] آنگاه فاطمه گفت اى رسول‏خدا چطور شما در حق على چيزى نگفتيد. آن حضرت فرمود على جان من است. آيا ديده‏اى كه شخصى در مورد نفس خويش چيزى بگويد. در اين روايت نيز آمده است «ان عليا نفسى هل رأيت احدا يقول فى نفسه شيئا». (143)

از نظر شيعه مجعول بودن صدر اين حديث واضح است ولى ذيل آن جاى ترديد ندارد چون مؤيدات آن بسيار است؛ در حالى كه نزد اهل سنت قضيه به عكس است و براى آنها ذيل حديث ممكن است مورد ترديد قرار گيرد و لذا ناقل حديث اضافه مى‏كند كه تتمه اين حديث كه سخن فاطمه س است از عبدالله‏بن عمرو كه از ثقات مى‏باشد نقل شده است و دلالت بر صحت اين زيادى مى‏كند، روايت صحيحى كه گويد چون آيه مباهله نازل شد، رسول‏خدا حسن و حسين و فاطمه و على را جمع كرد و اين دلالت دارد كه نفس على نفس رسول‏خدا است. (144)

4 ـ زمخشرى در تفسير خود آورده است كه پيغمبر خدا وليدبن عقبه و به نقلى خالدبن وليد را به سوى بنى‏المصطلق فرستاد. چون آنان براى استقبال از فرستاده رسول‏خدا بيرون آمدند . او خيال كرد كه براى جنگ بيرون آمده‏اند. پس به سوى رسول‏خدا بازگشت و گفت كه آنان مرتد شده‏اند و زكات نمى‏دهند. اينجا بود كه رسول‏خداصلى الله عليه وآله وسلم فرمود يا از كار خويش دست مى‏كشيد و يا به سوى شما مى‏فرستم مردى را كه نزد من چون جان من است آنگاه با دست خود به كتف على‏عليه السلام زد. (145)

در اين نقل نيز تعبير شده است به:

«لتنتهن او لابعث اليكم رجلا هو عندى كنفسى يقاتل مقاتلتكم و يسبى ذراريكم»

5 ـ در جمعه آخر ماه شعبان رسول‏خدا خطبه‏اى خواند و از روى آوردن ماه رمضان و بركات آن مردم را آگاه ساخت در پايان اين خطبه است كه على‏عليه السلام پرسيد اى رسول‏خدا با فضيلت‏ترين كارها در اين ماه چيست؟ آن حضرت فرمود: اى ابوالحسن بهترين اعمال در اين ماه اجتناب از محرمات الهى است سپس پيامبر خدا گريست على‏عليه السلام پرسيد اى رسول‏خدا چه چيز شما را گرياند؟ فرمود اى على مى‏گريم بر حلال شدن و مباح شمردن خون تو در اين ماه. تا آنجا كه رسول‏خدا فرمود اى على كسى كه تو را بكشد بدون ترديد مرا كشته و كسى كه با تو دشمنى ورزد در حقيقت با من دشمنى ورزيده است و آن كه به تو ناسزا گويد مرا ناسزا گفته زيرا تو براستى به منزله جان من هستى روح تو از روح من است و سرشت و طينت تو از طينت من است. همانا خداوند من و تو را با يكديگر آفريد و با هم برگزيد، مرا براى نبوت اختيار كرد و تو را براى امامت. پس هر كس امامت تو را انكار كند نبوت مرا انكار كرده است. (146)

در اين روايت نيز آمده است «لأنك منى كنفسى»

6 ـ در حديث مناشده كه بعد از اين نيز بدان اشاره خواهيم كرد، اميرالمؤمنين اصحاب شورى را مخاطب قرار داده و مى‏فرمايد آيا در ميان شما كسى هست كه رسول‏خدا او را چون جان خويش خوانده باشد.

در متن اين حديث نيز آمده است:

قال على عليه السلام: نشدتكم بالله هل فيكم احد قال له رسول‏الله صلى الله عليه وآله وسلم

«انت كنفسى و حبك حبى و بغضك بغضى؟

قالو: لا (147) .

نظير همين سخن از زبان عامربن واثله نقل شده است كه گويد بعد از مرگ عمر و در روز شورى شنيدم كه على عليه السلام مى‏گفت...

نشدتكم بالله هل فيكم احد قال له رسول‏الله‏صلى الله عليه وآله وسلم

لينتهين بنو وليعة او لأبعثن اليهم رجلا كنفسى طاعته كطاعتى و معصيته كمعصيتى يغشاهم بالسيف غيرى؟

قالو اللهم لا. (148)

اينها مواردى بود كه ما با نظرى سريع به منابع بدان برخورد كرديم و البته نمى‏توان گفت كه شواهد منحصر در همين مقدار است. (149)

مؤيداتى چند بر اين كه على‏عليه السلام رسول‏خداصلى الله عليه وآله وسلم بود

نصوصى كه در سابق از منابع شيعى و سنى نقل شد به صراحت دلالت داشت كه رسول‏خداصلى الله عليه وآله وسلم على‏عليه السلام را جان خويش شمرده است. ولى در اينجا ادله ديگرى است كه صراحت بدين معنا ندارد ولى مى‏تواند مويد و شاهد بر صحت مدعا باشد. اين ادله به لحاظ مضمون به چند دسته تقسيم مى‏شود:

1ـ رواياتى كه دلالت دارد على‏عليه السلام پرورش يافته رسول‏خدا و از طفوليت مأنوس بدان حضرت بود و حتى سر وحى از على‏عليه السلام پوشيده نبود.

از جمله اين روايات سخن دلنشين على‏عليه السلام در خطبه قاصعه است كه مى‏فرمايد:

من در كوچكى سينه‏هاى عرب را به زمين رساندم و شاخه‏هاى نو برآمده قبيله ربيعه و مضر را شكستم و شما قدر و منزلت مرا نسبت به رسولخداصلى الله عليه وآله وسلم به سبب خويشى نزديك و منزلت خاصى كه داشتم مى‏دانيد. زمان كودكى مرا در كنار خود پرورش داد و به سينه‏اش مى‏چسباند و در بسترش مرا در آغوش خود نگه مى‏داشت و تنش را به من ماليد و بوى خوش خود را به من مى‏بويانيد و چيزى را مى‏جويد و آنگاه در دهان من لقمه مى‏كرد و دروغ در گفتار و خطا و اشتباه در كردار از من نيافت و خداوند بزرگترين فرشته‏اى از فرشتگانش را از وقتى كه پيغمبرصلى الله عليه وآله وسلم از شير گرفته شده بود همنشين آن حضرت گردانيد كه او را در شب و روز به راه بزرگوارى‏ها و خوهاى نيكوى جهان سير دهد و من پى او مى‏رفتم مانند رفتن شتر در پى مادرش، در هر روزى از اخلاق خود نشانه‏اى آشكار مى‏ساخت و پيروى از آن را به من امر مى‏فرمود و در هرسالى مجاورت بحراء (كوهى است نزديك مكه) را برمى‏گزيد و من او را مى‏ديدم و شخص ديگرى نمى‏ديد و در آن زمان اسلام در خانه‏اى نيامده بود مگر خانه رسول‏خداصلى الله عليه وآله وسلم و خديجه كه من سومين ايشان بودم. نور وحى و رسالت را مى‏ديدم و بوى نبوت را استشمام مى‏كردم و چون وحى بر آن حضرت نازل شد صداى ناله شيطان را شنيدم گفتم اى رسول‏خدا اين چه صدايى است؟ فرمود اين شيطان است كه از پرستيده شدن نوميد گشته است. تو مى‏شنوى آنچه من مى‏شنوم و مى‏بينى آنچه من مى‏بينم جز آن كه تو پيامبر نيستى ولى وزير و بر خير و نيكويى هستى. (150)

2ـ رواياتى كه دلالت دارد رسول‏خداصلى الله عليه وآله وسلم خود و على‏عليه السلام را دو نور مشتق از يك منبع و دو فرع مشتق از يك اصل و دو برادر و دو ياور جداناپذير به شمار آورده است.

در نامه 45 نهج‏البلاغه كه على‏عليه السلام عامل خويش عثمان‏بن حنيف را مخاطب قرار داده است، نسبت خود به رسول‏خدا را چون دو نور مشتق از يك جا و دو نخل روييده از يك‏بن دانسته است (151) و مى‏فرمايد

«انا من رسول‏الله كالضوء من الضوء و كالصنو من الصنو و الذراع من العضد».

باز از خود آن حضرت نقل است كه چون رسول‏خدا ميان اصحاب خويش برادرى انداخت من گفتم اى رسول‏خدا ميان اصحاب خود اخوت برقرار ساختى ولى مرا بدون برادر رها كردى پس آن حضرت فرمود

«انما اخترتك لنفسى انت اخى فى الدنيا و الآخرة و انت منى بمنزلة هارون من موسى». (152)

اهل سنت از رسول‏خدا نقل كرده‏اند كه فرمود: من و على در پيشگاه خداوند نورى بوديم قبل از خلقت آدم به چهارده هزار سال كه دو جزء شديم يكى من و ديگرى على. و در احاديث ديگر اضافه شده است كه چون آدم خلق شد آن نور در صلب او قرار گرفت و در صلب انبياء بعد نيز آن نور واحد بود تا در صلب عبدالمطلب جدا شد پس در من نبوت و در على خلافت است (153) و نيز روايات بسيارى كه دراين تعبير مشتركند «انا و على من شجرة واحدة و ساير الناس من شجر شتى». (154)

و يا روايتى كه از رسول‏خدا نقل شده است:

«انا و على من نور واحد و انا و اياه شى‏ء واحد و انه منى و انا منه لحمه لحمى و دمه دمى يريبنى ما أرابه [اى يسوؤنى و يزعجنى ما يسوؤها و يزعجها] و يريبه ما أرابنى». (155)

و باز از همين قبيل است رواياتى كه على‏عليه السلام خصلت‏هاى دهگانه‏اى براى خود برشمارد كه رسول‏خدا بدو داده است. در يكى از اين روايات آمده است كه براى من يكى از اين خصلت‏ها از تمام آنچه آفتاب بر آن مى‏تابد مسرت‏بخش‏تر است. آنگاه آن حضرت فرمود:

«قال لى رسول‏الله‏صلى الله عليه وآله وسلم يا على انت الأخ و انت الخليل، و انت الوصى و انت الوزير و انت الخليفة فى الاهل و المال و فى كل غيبة اغيبها و منزلتك منى كمنزلتى من ربى و انت الخليفة فى امتى وليك وليى و عدوك عدوى و انت اميرالمؤمنين و سيد المرسلين من بعدى. (156)

و پرواضح است كسى كه اين صفات را دارد چون جان رسول‏خدا خواهد بود.

3ـ روايات بسيارى كه دلالت دارد رسول‏خداصلى الله عليه وآله وسلم خود را از على‏عليه السلام و على‏عليه السلام را از خود دانسته است. اين روايات در مقاطع مختلف با تعابير مشابه به هم از رسول‏خداصلى الله عليه وآله وسلم نقل شده است مثل «على منى و انا من على» و «انه منى و انا منه» و «انت منى و انا منك» و مثل «لايبلغ عنى الا رجل منى» كه در جريان ابلاغ سوره برائت بر مشركين به توسط على‏عليه السلام، از آن حضرت شنيده شد و اگر بخواهيم باز هم به نمونه‏اى اشاره كنيم بايد از سخن رسول‏خدا در جريان نبرد احد ياد كنيم آنگاه كه ديد على‏عليه السلام چون پروانه‏اى برگرد شمع وجودش مى‏چرخد و بر دشمنان شمشير مى‏زند و جبرئيل در حق او مى‏گويد «هذه هى المواساة»، پس حضرتش فرمود «انه منى و انا منه» و جبرئيل گفت «و انا منكما». (157)

ابن بطريق پس از نقل بيست مورد از مواردى كه اين حديث نقل شده است مى‏گويد «من» در اين روايات به چهار معنا مى‏تواند باشد: ابتداى غايت، تبعيض، زائده و تبيين جنس و تنها احتمال چهارم مى‏تواند صحيح باشد. آنگاه معناى اين روايات چنين خواهد بود كه على از جنس من است در جهت تبليغ و اداء و وجوب اطاعت. رسول‏خدا منصب نبوت و امامت داشت و استحقاق على‏عليه السلام براى امامت مانند استحقاق رسول‏خدا براى امامت است و خصوصا تعبير «انا منه» نشان از مزيد شأن و جلالت على‏عليه السلام است. (158)

4ـ رواياتى كه پيامبر خدا مقام و منزلت على را در نزد خود به مانند سر براى بدن دانسته است. (159) تعابير وارد در اين روايات چنين است:

«على منى مثل رأسى من بدنى»

«على بمنزلة رأسى من بدنى»

«على منى كرأسى من بدنى»

5ـ روايات متعددى كه در آنها به نقل از رسول‏خدا آمده است كه من و على دو پدر اين امت هستيم. (160)

تعابير وارد در اين روايات چنين است:

«انا و على ابوا هذه الامة»

«يا على انا و انت و ابوا هذه الامة»

«انا و انت موليا هذا الخلق»

6ـ زيارت اميرالمؤمنين در روز تولد رسول‏خدا(ص) و در روز و شب مبعث رسول‏خداصلى الله عليه وآله وسلم كه در كتب ادعيه و زيارات وارد شده است، نشان از آن است كه جان على و جان پيغمبر يكى است و زيارت على همان زيارت رسول‏خداست.

محدث قمى در مفاتيح الجنان در بيان دومين زيارت از زيارات مخصوصه اميرالمؤمنين به نقل از سيدبن طاووس آورده است كه در هفدهم ربيع‏الاول (روز ولادت رسول‏خداصلى الله عليه وآله وسلم) امام صادق‏عليه السلام بدين زيارت على‏عليه السلام را زيارت كرد و آن را به محمدبن مسلم تعليم داد. محدث قمى در همانجا آورده است كه مردى اعرابى به خدمت رسول‏خداصلى الله عليه وآله وسلم مشرف شد و عرض كرد يا رسول‏الله منزل من دور از منزل شماست و گاه كه به اشتياق زيارت و ديدن شما مى‏آيم، ملاقات شما برايم ميسر نمى‏شود و على‏بن ابى‏طالب را ملاقات مى‏كنم و او مرا به سخن و مواعظ خود مأنوس مى‏كند و من با حال اندوه و حسرت بر نديدن شما بازمى‏گردم. پس آن حضرت فرمود هر كه على را زيارت كند مرا زيارت كرده است و هر كه او را دوست بدارد مرا دوست داشته است و هر كه او را دشمن بدارد مرا دشمن داشته است. اين را از جانب من به قوم خود برسان و هر كه به زيارت او برود البته به نزد من آمده است و در قيامت او را جزا خواهد داد من و جبرئيل و صالح المؤمنين.

و نيز محدث قمى در بيان سومين زيارت از زيارات مخصوصه اميرالمؤمنين در روز و شب مبعث (بيست و هفتم رجب) زياراتى را به نقل از شيخ مفيد و سيدبن طاووس آورده است كه تأمل در مضامين بلند اين زيارت‏نامه و زيارت‏نامه پيشين از مقام و منزلت خاص آن حضرت در نزد رسول‏خدا پرده برمى‏دارد.

استشهاد به واقعه مباهله و استناد به همراهى على و همسر و دو فرزند او با رسول‏خدا

1 ـ در كلام امام على عليه‏السلام:

به دنبال امتناع على‏عليه السلام از بيعت با ابوبكر، ميان آن حضرت و ابوبكر بحث و گفتگويى درگرفت. ابوبكر با تمسك به حديثى از رسول‏خدا درصدد توجيه كار خويش بود و در مقابل على‏عليه السلام با او احتجاج مى‏كرد و از او در مورد شايستگيهاى خود اعتراف مى‏گرفت و شبيه همين احتجاج را آن حضرت با اصحاب شورى بعد از مرگ عمر نيز داشت. هر دو حديث به حديث منا شده معروف است و در هر دو جا آن حضرت به واقعه مباهله و همراهى خود و همسر و دو فرزندش با رسول‏خدا اشاره مى‏كند و آنها سخن او را تأييد مى‏كنند.

در حديث اول آمده است:

«فانشدك بالله أبى برز رسول‏الله و بأهلى وولدى في مباهلة المشركين ام بك و باهلك و ولدك»

قال ابوبكر: «بل بكم». (161)

و در حديث دوم آمده است:

«نشدتكم بالله هل فيكم احد اخذ رسول‏الله‏صلى الله عليه وآله وسلم بيده ويد امرأته و ابنيه حين اراد ان يباهل نصارى اهل نجران غيرى؟

قالوا: لا. (162)

حديث منا شده در مورد دوم بدين تعبير نيز وارد شده است:

«افتقرون أن رسول‏الله صلى‏الله عليه و آله حين دعا اهل نجران الى المباهلة انه لم يأت الا بى و بصاحبتى و إبنى؟

قالوا اللهم نعم». (163)

در روايت معروف دارقطنى كه ابن‏حجر در الصواعق المحرقه نيز آورده است، حديث منا شده چنين نقل شده است:

«انشدكم‏الله هل فيكم احد اقرب الى رسول‏الله في الرحم منى و من جعله نفسه و ابناءه ابناءه و نسائه نسائه غيرى؟

قالوا اللهم لا». (164)

غير از حديث منا شده در موارد ديگر نيز اميرالمؤمنين به واقعه مباهله اشاره كرده است و از آن موارد است كه آورده‏اند جماعتى نزد آن حضرت آمدند و گفتند از بالاترين مناقب خود براى ما بگو پس حضرتش به ترتيب از واقعه «سدالابواب»، مباهله، ابلاغ سوره برائت بر مشركين، تعبير قرآن از او به «اذن» [در آيه

«و تعيها اذن واعية» (الحاقة / 12)]

نزول آيه

«اجعلتم سقاية الحاج...» (توبه/ 19)

در حق او و واقعه غدير خم ياد مى‏كند و در ضمن شرح واقعه مباهله مى‏فرمايد كه رسول‏خداصلى الله عليه وآله وسلم دست من و حسن و حسين و فاطمه را گرفت و براى مباهله بيرون رفت. (165)

در روايتى ديگر كه شبيه بدين روايت است امام صادق‏عليه السلام مى‏فرمايد: از اميرالمؤمنين در مورد فضائلش سؤال شد آن حضرت برخى را شمرد. بدو گفتند بيشتر بگو. حضرت فرمود دو پيشواى دينى از مسيحيان نجران به نزد رسول‏خدا آمدند و در مورد عيسى با آن حضرت سخن گفتند. آنگاه خداوند اين آيه را فرستاد «ان مثل عيسى عندالله كمثل آدم...» سپس پيغمبر وارد خانه شد و دست على و حسن و حسين و فاطمه «سلام‏الله عليهم اجمعين» را گرفت و بيرون آمد و كف دستش را به سوى آسمان گرفت و انگشتانش را باز كرد. آنها را به مباهله فراخواند . (166)

در حديث مفصلى كه آن حضرت هفتاد منقبت از مناقب خود را مى‏شمارد به عنوان سى و چهارمين منقبت خود مى‏فرمايد: نصارى چيزى را ادعا كردند پس خداوند در مورد آنان اين آيه را فرستاد «فمن حاجك فيه...» پس نفس من نفس رسول‏خداست و «نساء» همان فاطمه است و «ابناء» حسن و حسين مى‏باشند سپس آن قوم پشيمان شدند و از رسول‏خدا خواستند كه آنان را از مباهله معاف دارد و رسول‏خدا آنها را معاف داشت. قسم به خدايى كه تورات را بر موسى و فرقان را بر محمدصلى الله عليه وآله وسلم فرستاد اگر با ما به مباهله برمى‏خواستند هر آينه به صورت ميمون‏ها و خوك‏هايى مسخ مى‏شدند. (167)

2 ـ در كلام امام حسن بن على عليه‏السلام

آن حضرت بعد از صلح با معاويه در حضور او خطبه‏اى خواند و در ضمن آن فرمود جدم در روز مباهله از ميان جانها پدرم و از ميان فرزندان مرا و برادرم حسين را و از ميان زنان فاطمه مادرم را آورد پس ما اهل او و گوشت و خون او هستيم. ما از او هستيم و او از ماست.

عبارت آن حضرت چنين بود

«ايها الناس انا ابن البشير و انا ابن النذير و انا ابن السراج المنير... فاخرج جدى يوم المباهلة من الانفس ابى و من البنين انا و اخى الحسين و من النساء فاطمة امى فنحن اهله و لحمه و دمه و نحن منه و هو منا». (168)

3 ـ در كلام امام حسين بن على عليه‏السلام

در جريان مراسم حج و در صحراى منى امام حسين‏بن على‏بنى‏هاشم و بزرگان از اصحاب رسول‏خدا را جمع كرد و در اثنا خطبه‏اى كه خواند از آنان در مورد فضائل پدرش على‏بن ابى‏طالب اقرار گرفت. در اين خطبه مفصل نيز به واقعه مباهله و حضور على و همسرش فاطمه و دو فرزندش اشاره شده است و چنين آمده است:

قال انشدكم الله أ تعلمون ان رسول‏الله‏صلى الله عليه وآله وسلم حين دعا النصارى من اهل نجران الى المباهلة لم يأت إلا به و بصاحبته و إبنيه؟

قالوا اللهم نعم. (169)

4 ـ در كلام امام صادق عليه‏السلام

ابوجعفر احول از امام صادق‏عليه السلام نقل مى‏كند كه به آن حضرت برخى از امورى را كه مردم در حق آنها منكرند گفتم. حضرت فرمود بدانان بگو كه قريش مى‏گفتند ما آن «اولوالقربى» هستيم كه غنيمت براى آنهاست. (170) سپس [در پاسخ ]بدين منكرين گفته شد كه رسول‏خدا در روز بدر براى جنگ جز اهل بيت خويش را حاضر نكرد و به هنگام مباهله [كه انتظار مى‏رفت عذاب بر يكى از دو طرف نازل شود] على و حسن و حسين و فاطمه سلام‏الله عليهم اجمعين را آورد. پس آيا براى آنها [يعنى اهل بيت كه در بدر و در مباهله حاضر بودند] تلخى و براى اينها [يعنى قريش ]شيرينى باشد. (171)

نكته قابل توجه در اين روايت آن است كه حضور اهل بيت در واقعه مباهله به مانند حضور خويشان رسول‏خدا در بدر دانسته شده است.

5 ـ در كلام امام موسى بن جعفر عليه‏السلام

در گفتگوى هارون الرشيد با موسى‏بن جعفرعليه السلام آمده است كه هارون پرسيد چرا شيعيان شما از تعبيرشان در مورد شما به «يابن رسول‏الله» دست برنمى‏دارند در حالى كه شما فرزند على و فاطمه هستيد و فاطمه ظرف تولد فرزند بود. در واقع فرزند به پدر منسوب مى‏گردد نه مادر. آن حضرت پس از استشهاد به آيه 84 سوره انعام (و وهبنا له اسحق و يعقوب كلا هدينا و نوحا...) اضافه فرمودند كه همه امت اسلام از نيكوكار و بدكار اتفاق دارند كه چون آن شخص نجرانى را پيغمبر به مباهله فراخواند در كساء او جز على و فاطمه و حسن و حسين كس ديگرى نبود و خداوند فرمود «فمن حاجك فيه من بعد...» پس تأويل «ابنائنا» حسن و حسين و تأويل «نسائنا» فاطمه و تأويل «انفسنا» على‏بن ابى‏طالب بود. (172)

6 ـ در كلام امام على‏بن موسى الرضاعليه السلام

چون حضرت رضاعليه السلام در مجلس مأمون عباسى حاضر شد مأمون از او سؤالاتى كرد و حضرت يكايك پاسخ مى‏داد. تا سخن بدينجا رسيد كه مأمون پرسيد آيا خداوند در جايى از قرآن «اصطفاء» را تفسير كرده است؟ آن حضرت در پاسخ فرمود خداوند اصطفاء عترت را در دوازده موضع از كتاب خويش بيان فرموده است. سپس آن حضرت در بيان سومين موضع فرمودند: در واقعه مباهله كه آيه شريفه «فمن حاجك فيه من بعد...» نازل شد، پيامبر خدا، على و حسن و حسين و فاطمه (سلام‏الله عليهم اجمعين) را احضار كرد و جان آنها را قرين جان خود قرار داد. پس آيا مى‏دانيد معناى «وانفسنا و انفسكم» چيست؟ علماى مجلس گفتند مراد از آن نفس پيامبر خدا است. آن حضرت فرمود به غلط افتاديد. خداوند در «انفسنا» نفس على‏عليه السلام را قصد كرده است و دال بر اين امر سخن پيغمبر خداست كه فرمود «لتنتهين بنو وليعه او لأبعثن اليهم رجلا كنفسى يعنى على‏بن ابى‏طالب» و اين خصوصيتى است كه پيش از اين و پس از اين هيچكس بدان نخواهد رسيد زيرا آن حضرت نفس على را همانند نفس خود قرار داد. (173)

در روايت ديگرى آمده است كه مأمون روزى به امام رضاعليه السلام گفت بزرگترين فضيلتى را كه براى اميرالمؤمنين است و قرآن بر آن دلالت دارد براى من بگو. حضرت فرمود فضيلت او در مباهله است كه در آيه شريفه «فمن حاجك فيه من بعد ماجاءك...» اشاره شده است. آنگاه رسول‏خدا حسن و حسين را فراخواند پس آنها دو پسر او بودند و فاطمه را خواند پس او در موضع «نساءه» است و اميرالمؤمنين را خواند پس به حكم خداوند عزوجل او نفس رسول‏خدا است و چون هيچكس از مردمان بالاتر و برتر از رسول‏خدا نيست پس به حكم الهى بايد هيچكس برتر و بالاتر از نفس رسول‏خدا نباشد. مأمون گفت مگر نه اين است كه خداوند «ابناء» را به لفظ جمع آورده و رسول‏خدا تنها دو پسرش را فراخواند و «نساء» را به لفظ جمع آورد، در حالى كه رسول‏خدا فقط دخترش را آورد پس چرا جايز نباشد كه آن حضرت از نفس خودش دعوت بكند نه از ديگرى بنابراين فضلى را كه براى اميرالمؤمنين مى‏گويى ثابت نيست. امام هشتم در پاسخ فرمود آنچه گفتى صحيح نيست زيرا داعى بايد غير از خودش را دعوت كند، چنان كه آمر بايد به غير خودش دستور بدهد و صحيح نيست كه رسول‏خدا در حقيقت خودش را دعوت كند چنان كه نمى‏تواند به حقيقت آمر به نفس خود باشد و هرگاه ثابت شود كه رسول‏خدا در مباهله هيچكس جز اميرالمؤمنين را نخوانده است، ثابت مى‏شود كه او نفس رسول‏خدا است كه خداوند در كتابش بدو نظر داشته و در قرآنش بدو حكم كرده است. (174)

و نيز از جمله مناظرات آن حضرت با مأمون آورده‏اند كه مأمون به آن حضرت گفت چه دليلى بر خلافت جد شما [على‏بن ابى‏طالب‏] است؟ حضرت فرمود «انفسنا» پس مأمون گفت «لولا نسائنا» پس حضرت فرمود «لولا ابنائنا» آنگاه مأمون ساكت شد. (175) شرح مفاد اين حديث در تفسير آيه مباهله گذشت.

استناد به واقعه مباهله در كلام سعدبن ابى وقاص

از آنجا كه گفته‏اند «الفضل ماشهدت به الاعداء »مى‏توان حديث سعد را دليلى قاطع و دندان‏شكن بر منكرين حضور اهل بيت در صحنه مباهله دانست چرا كه منابع متعدد شيعه و سنى نقل كرده‏اند كه معاويةبن ابى‏سفيان به سعد گفت چه چيز جلودار تو است كه ابوتراب را دشنام نمى‏گويى؟ سعد گفت هرگاه به ياد سه چيزى كه رسول‏خدا در حق او گفت مى‏افتم هرگز اجازه دشنام گويى به او را به‏خود نمى‏دهم. اگر يكى از آنها براى من بود از شتران سرخ مو برايم دوست‏داشتنى‏تر بود. [اول آن كه‏] چون در يكى از جنگها رسول‏خدا على را به جاى خويش در شهر باقى گذاشت على گفت، آيا مرا همراه زنان و كودكان در شهر مى‏گذارى؟ پس رسول‏خدا بدو گفت آيا راضى نمى‏شوى كه نسبت به من منزلتى چون منزلت هارون نسبت به موسى داشته باشى جز آن كه بعد از من نبوتى نيست و [دوم آن كه‏] از رسول‏خدا شنيدم كه در روز جنگ خيبر فرمود هر آينه پرچم را به دست مردى مى‏دهم كه خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسولش نيز او را دوست دارند. پس آن حضرت فرمود على را نزد من بخوانيد على را آوردند در حالى كه چشم درد داشت پس رسول‏خدا از آب دهان خود به چشم او كشيد و خوب شد و آنگاه پرچم را بدو سپرد و [سوم آن كه‏] چون اين آيه «فقل تعالوا ندع ابناءنا...» نازل شد رسول‏خدا على و فاطمه و حسن و حسين را فراخواند و فرمود «اللهم هولاء اهلى» و در روايتى ديگر از سعد نقل شده است كه رسول‏خدا فرمود «ان هولاء اهل بيتى». (176)

مباهله در قطعاتى از شعر عرب

استناد به شعر شاعران نامدار عرب كه در قرون اوليه مى‏زيسته‏اند همچون استناد به كلام مورخين بزرگ بلكه گاه قوى‏تر از آن است؛ خصوصا آن گاه كه شعر آنها بر زبانها رائج و دارج و در اذهان عامه مردم ثبت شده باشد. چرا كه برخى اشعار بازگوكننده رويدادى مهم در تاريخ اسلام و مقطعى حساس از تاريخ مسلمانان است و چه بسيار حماسه‏ها كه در قالب قصيده‏ها براى هميشه در خاطره‏ها جاودان مانده است. و ما مى‏بينيم كه شاعران تواناى شيعى مسلك كه همواره درصدد بودند هر فضيلتى و هر منقبتى از فضائل و مناقب اهل بيت را در آينه شعر منعكس سازند، چون به واقعه مباهله رسيده‏اند، به وجد آمده و از اتحاد جان پيغمبر و على سخن گفته‏اند پس بايد در اينجا به نمونه‏هايى از اشعار اين شاعران كه موقعيت و مكانت خاص اجتماعى‏شان پشتوانه شعر آنهاست اشاره شود.

ابوالحسين على‏بن محمدبن جعفر الكوفى الحمانى المعروف «بالأفوه» شاعر قرن سوم كه چون مناقب اميرالمؤمنين على‏عليه السلام را به نظم مى‏آورد بدينجا مى‏رسد:

وانزله منه على رغمة العدى

كهارون من موسى على قدم الدهر

فمن كان في اصحاب موسى و قومه

كهارون لازلتم على ظلل الكفر

و آخاهم مثلا لمثل فاصبحت

اخوته كالشمس ضمت الى البدر

فآخى عليا دونكم و أصاره

لكم علما بين الهداية و الكفر

و انزله منه النبى كنفسه

رواية ابرار تأدت الى البشر

فمن نفسه منكم كنفس محمد

الا بأبى نفس المطهر الطهر

و به گفته صاحب الغدير دو بيت آخر به حديثى اشاره دارد كه نسائى در كتاب خصائص خود به نقل از ابوذر آورده است كه رسول‏خداصلى الله عليه وآله وسلم فرمود «لينتهين بنو وليعة او لأبعثن عليهم رجلا كنفسى ينفد فيهم امرى...» (177)

صاحب‏بن عباد شاعر معروف قرن چهارم در قصيده‏اى فضائل اميرالمؤمنين على‏عليه السلام را چنين برمى‏شمارد:

و كم دعوة للمصطفى فيه حققت

و آمال من عادى الوصى خوائب

فمن رمد آذاه جلاه داعيا

لساعته و الريح في الحرب عاصب

و من سطوة للحر و البرد دوفعت

بدعوته عنه و فيها عجائب

و فى اى يوم لم يكن شمس يومه

اذا قيل هذا يوم تقضى المآرب

أفى خطبة الزهراء لما استخصه

كفاء لها و الكل من قبل طالب

أفى الطير لما قد دعا فأجابه

و قد رده عنه غبى موارب

أفى رفعه يوم التباهل قدره

و ذلك مجد ما علمت مواظب

أفى يوم خم اذ اشاد بذكره

و قد سمع الايصاء جاء و ذاهب (178)

و نيز از اوست:

قالت فمن ذا قسيم النار يسهمها؟

فقلت من رأيه أذكى من الشعل

قالت فمن باهل الطهر النبى به؟

فقلت تاليه في حل و مرتحل

قالت فمن شبه هارون لنعرفه؟

فقلت من لم يحل يوما و لم يزل (179)

ابوالقاسم زاهى شاعر شيعى قرن چهارم در شعر خود آورده است:

لايهتدى الى الرشاد من فحص

الا اذا والى عليا و خلص

ولايذوق شربة من حوضه

من غمس الولا عليه و غمص

ولا يشم الروح من جنانه

من قال فيه من عداه و انتقص

نفس النبى المصطفى و الصنو وال

خليفة الوارث للعلم بنص (180)

ابوعلى تميم شاعر شيعى قرن چهارم در ضمن قصيده‏اى كه در پاسخ عبدالله‏بن معز سرود و تفضيل عباسى‏ها بر علويين را انكار كرد، چنين آورد:

من له قال لا فتى كعلى

لا ولا منصل سوى ذو الفقار

و بمن باهل النبى أأنتم

جهلاء بواضح الأخبار؟

أبعبد الإله ام بحسين

وأخيه سلالة الأطهار

يا بنى عمنا ظلمتم و طرتم

عن سبيل الانصاف كل مطار (181)

ابومحمد عونى شاعر شيعى مسلك قرن چهارم در قصيده «مذهبه» خود چنين سروده است:

و سائل عن العلى الشأن

هل نص فيه‏الله بالقرآن

بانه الوصى دون ثان

لاحمد المطهر العدنانى؟

فاذكر لنا نصا به جليا

اجبت يكفى خم فى النصوص

من آية التبليغ بالمخصوص

و جملة الاخبار و النصوص

غير الذى انتاشت يد اللصوص

و كتمته ترتضى اميا

....................

أما سمعت خبر المباهلة؟

اما علمت انها مفاضلة؟

بين الورى فهل رأى من عادله

فى الفضل عند ربه و قابله؟

و لم يكن قربه نجيآ (182)

و نيز از اوست

و الحقه يوم البهال بنفسه

بامر اتى من رافع السموات

فمن نفسه منكم كنفس محمد

بنى الافك و البهتان و الفجرات (183)

ابن‏حماد عبدى شاعر معروف قرن چهارم در يكى از غديريات خود چنين آغاز كرده است.

ألاقل لسلطان الهوى كيف اعمل

لقد جار من اهوى و انت المؤمل

و سپس در اثناء اين قصيده آورده است:

اما قال فيه احمد و هو قائم

على منبر الأكوار و الناس نزل؟

على اخى دون الصحابة كلهم

به جاءنى جبريل ان كنت تسأل

على بامرالله بعدى خليفة

وصيى عليكم كيف ما شاء يفعل

ألا ان عاصيه كعاصى محمد

و عاصيه عاصى‏الله و الحق اجمل

الا انه نفسى و نفسى نفسه

به النص أنبا و هو وحى منزل

.............

و در قصيده‏اى ديگر كه فضائل اميرالمؤمنين را برشمرده است به نزول آيه مباهله در حق او چنين اشاره كرده است:

و سماه فى الذكر نفس الرسول

يوم التباهل لما خشع

و يوم المواخاة نادى به

اخوك انا اليوم بى‏فارتفع

و يوم اتى الطير لما دعا

النبى الإله و ابدى الضرع

و باز در مقام مدح آن حضرت در سروده‏اى ديگر چنين آغاز كرده است:

لعمرك يا فتى يوم الغدير

لأنت المرء اولى بالامور

و انت اخ لخير الخلق طرا

و نفس فى مباهلة البشير (184)

و نيز از اوست:

الله سماه نفس احمد فى

القرآن يوم البهال اذ ندبا

فكيف شبهه بطائفة

شبهها ذو المعارج الخشبا (185)

و نيز:

و سماه رب العرش فى الذكر نفسه

فحسبك هذا القول ان كنت ذا خبر

و قال لهم هذا وصيى و وارثى

و من شد رب العالمين به أزرى

على كزرى من قميصى اشارة

بان ليس يستغنى القميص عن الزر (186)

و حسن ختام اين مقال را سروده حكيم سنائى قرار مى‏دهيم كه فرمود:

مرتضائى كه كرد يزدانش

همره جان مصطفى جانش

هر دو يك قبله و خردشان دو

هر دو يك روح كالبدشان دو

دو رونده چو اختر گردون

دو برادر چو موسى و هارون

هر دو يك در ز يك صدف بودند

هر دو پيرايه شرف بودند

تا نبگشاد علم حيدر در

ندهد سنت پيمبر بر

كتابنامه

1ـ تفسير موضوعى قرآن مجيد (سيره علمى و عملى حضرت رسول اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم)، آيت‏الله عبدالله جوادى آملى، جلد 9، چاپ اول، مركز نشر اسراء، قم، 1374 ش.

2ـ التبيان فى تفسير القرآن، شيخ الطائفة ابوجعفر محمدبن الحسن الطوسى، (تحقيق و تصحيح احمد حبيب قصير العاملى)، جلد 2، چاپ اول، مكتب الاعلام الاسلامى، قم 1409 ق.

3ـ مجمع البيان فى تفسير القرآن، الشيخ ابى على الفضل‏بن الحسن الطبرسى، مجلد 2ـ1، چاپ اول، انتشارات ناصر خسرو، تهران، 1416 ق.

4ـ التفسير الكبير، الفخر الرازى، مجلد 8ـ7، چاپ چهارم، مكتب الاعلام الاسلامى، قم 1413 ق.

5ـ عمدة عيون صحاح الاخبار فى مناقب امام الابرار، الحافظ يحيى‏بن الحسن الاسرى الحلى المعروف بابن البطريق، چاپ اول، مؤسسة النشر اسلامى، قم 1407 ق.

6ـ الطبقات الكبرى، محمدبن سعد البصرى، تحقيق محمد عبدالقادر عطا، جلد 1، چاپ اول، دارالكتب العلمية، بيروت، 1410 ق.

7ـ احقاق الحق و ازهاق الباطل، القاضى السيد نورالله الحسينى التسترى، مع تعليقات آيةالله العظمى السيد شهاب‏الدين المرعشى النجفى، جلد 3، منشورات مكتبة آيةالله العظمى المرعشى النجفى، باهتمام السيد محمود المرعشى.

8ـ كفايةالطالب فى مناقب على‏بن ابيطالب‏عليه السلام، الحافظ محمدبن يوسف الكنجى الشافعى، تحقيق و تصحيح و تعليق محمد هادى الامينى، الطبعة الثالثة، دار احياء تراث اهل البيت، طهران، 1404 ق.

9ـ اهل‏البيت و آية المباهلة، شيخ قوام الدين وشنوه‏اى، انتشارات دارالنشر، قم.

10ـ كشف‏اليقين فى فضائل اميرالمؤمنين، حسن‏بن يوسف‏بن مطهر حلى، ترجمه حميدرضا آژير، تحقيق حسين درگاهى، چاپ اول، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، تهران، .1379

11ـ رساله تفضيل اميرالمؤمنين، محمدبن محمدبن النعمان معروف به شيخ مفيد، ترجمه عليرضا بهاردوست و محمد حسين شمسايى، چاپ اول، انتشارات تاسوعا، مشهد.

12ـ ينابيع‏المودة لذوى القربى، سليمان‏بن ابراهيم القندوزى الحنفى، تحقيق سيدعلى جمال اشرف الحسينى، الطبعة الاولى، دارالاسوة، .1416

13ـ اقبال‏الاعمال، رضى‏الدين ابوالقاسم على‏بن موسى‏بن جعفربن طاووس، دارالكتب الاسلامية، چاپ دوم، 1367 ش.

14ـ حيوةالقلوب، علامه محمد باقر مجلسى، تحقيق سيد على اماميان، چاپ اول، انتشارات سرور، 1376 ش.

15ـ موسوعة الامام على‏بن ابى‏طالب فى الكتاب والسنة و التاريخ، محمد الريشهرى، بمساعدة محمدكاظم الطباطبائى و محمود الطباطبائى، چاپ اول، دارالحديث، 1421 ق.

16ـ خصائص الوحى المبين، يحيى‏بن الحسن الحلى المعروف بابن البطريق، تحقيق و تعليق و تخريج الشيخ محمد باقر المحمودى، چاپ اول، وزارة الارشاد الاسلامى، 1406 ق.

17ـ الارشاد فى معرفة حجج‏الله على العباد، محمدبن النعمان الملقب بالمفيد، باترجمه و شرح سيد هاشم رسولى محلاتى، جلد اول، چاپ چهارم، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، تهران، 1378 ش.

18ـ ما روته العامة من مناقب اهل البيت، حيدرعلى‏بن محمد الشروانى، تحقيق الشيخ محمد الحسون، مطبعة المنشورات الاسلامية، 1414 ق.

19ـ نهج‏الحق و كشف الصدق، الحسن‏بن يوسف المطهر الحلى، مؤسسة دارالهجرة ايران، قم 1407 ق.

20ـ تلخيص الشافى، شيخ الطائفه جعفر الطوسى، چاپ سوم، دارالكتب الاسلامية، قم 1394 ق .

21ـ النور المشتعل من كتاب ما نزل من القرآن فى على عليه السلام، ابونعيم الاصبهانى، تعليق و تحقيق الشيخ محمد باقر المحمودى، چاپ اول، وزارة الارشاد الاسلامى، 1406 ق.

22ـ ترجمة الامام على‏بن ابى‏طالب، من تاريخ مدينة دمشق، ابن‏عساكر، تحقيق الشيخ محمد باقر المحمودى، الطبعة الاولى، دارالتعارف للمطبوعات، بيروت 1395 ق.

23ـ معالم التنزيل فى التفسير و التأويل، ابن محمد الحسين‏بن مسعود الفراء البغوى، دارالفكر، بيروت 1405 ق.

24ـ معجم البلدان، ابوعبدالله ياقوت‏بن عبدالله الحموى، داراحياء التراث العربى، بيروت، چاپ اول، 1417 ق.

25ـ سعدالسعود، على‏بن موسى‏بن جعفربن محمدبن طاووس، منشورات الرضى، قم، 1363 ش.

26ـ الطرائف فى معرفة مذاهب الطرائف، رضى الدين على‏بن موسى‏بن طاووس، مطبعة الخيام، قم 1400 ق.

27ـ بحار الانوار الجامعة لدرر اخبار الائمة الاطهار، محمد باقر مجلسى، الطبعة الثالثة، دار احياء التراث العربى، بيروت لبنان، 1403 ق.

28ـ مكاتيب الرسول، على الاحمدى الميانجى، الطبعة الاولى، مؤسسة دارالحديث الثقافيه، طهران، 1419 ق .

29ـ تاريخ المدينة المنورة، عمربن شبه النميرى البصرى، تحقيق فهيم محمد شلتوت، دارالفكر، قم، 1368 ش .

30ـ انسان العيون فى سيرة الامين المأمون (السيرة الحلبيه)، على‏بن برهان الدين الحلبى، دارالمعرفة، بيروت.

31ـ مسار الشيعة فى مختصر تواريخ الشريعة، الشيخ المفيد، تحقيق الشيخ مهدى نجف، سلسلة مؤلفات الشيخ المفيد مجلد 7، الطبعة الثانيه، 1414 ق.

32ـ تاريخ يعقوبى، احمدبن ابى يعقوب، ترجمه محمد ابراهيم آيتى، چاپ سوم، مركز انتشارات علمى و فرهنگى، تهران، 1362 ش.

33ـ مناقب آل ابى‏طالب، محمدبن على‏بن شهر آشوب، المطبعة العلمية، قم.

34ـ مباهله در مدينه، پروفسور لويى ماسينيون، ترجمه محمودرضا افتخارزاده، چاپ اول، انتشارات رسالت قلم، تهران، 1378 ش.

35ـ ذخائر العقبى فى مناقب ذوى القربى، محب الدين احمدبن عبدالله الطبرى، دارالمعرفة، بيروت، .1974

36ـ نورالابصار فى مناقب آل بيت النبى المختار، الشيخ مومن الشبلنجى، منشورات الشريف الرضى.

37ـ تذكرة الخواص، سبطبن الجوزى الحنفى، با مقدمه سيد محمد صادق بحرالعلوم مكتبة نينوى الحديثه، طهران.

38ـ الامالى، ابوجعفر محمدبن الحسن الطوسى، تحقيق مؤسسة البعثة، الطبعة الاولى، دارالثقافة، قم، 1414 ه .

39ـ اعلام الورى باعلام الهدى، ابوعلى الفضل‏بن الحسن الطبرسى، تحقيقق مؤسسه آل‏البيت، الطبعة الاولى، نشر مؤسسه آل البيت، قم 1417 ه .

40ـ البداية و النهاية، ابوالفداء اسماعيل‏بن كثير الدمشقى، تحقيق مكتب تحقيق التراث، مؤسسة التاريخ العربى، دار احياء التراث العربى، الطبعة الاولى، بيروت، .1412

41ـ الكامل فى التاريخ، ابوالحسن على‏بن ابى الكرم الشيبانى المعروف بابن الاثير، تحقيق مكتب التراث الطبعة الرابعة، مؤسسة التاريخ العربى، بيروت، 1414 ه .

42ـ تاريخ و آثار اسلامى مكه مكرمه و مدينه منوره، اصغر قائدان، چاپ دوم، نشر مشعر، . 1374

43ـ منتهى‏الآمال، شيخ عباس قمى، چاپ هفتم، مؤسسه انتشارات هجرت، قم، 1413 ه .

44ـ مفاتيح الجنان، شيخ عباس قمى.

45ـ نزل الابرار بما صح من مناقب اهل البيت الاطهار، محمدبن معتمد خان البدخشانى الحارثى، الطبعة الاولى، مكتبة الامام اميرالمؤمنين‏عليه السلام، اصفهان، 1403 ق.

46ـ قادتنا كيف نعرفهم، آيةالله العظمى السيد محمد هادى الحسينى الميلانى، تحقيق و تعليق السيد محمد على الميلانى، الطبعة الاولى، مؤسسة الوفاء، بيروت، 1406 ق.

47ـ كشف المراد فى شرح تجريد الاعتقاد، العلامة الحلى، تصحيح و تعليق حسن حسن‏زاده الآملى، مؤسسة النشر الاسلامى، قم، 1407 ق.

48ـ حق‏اليقين فى معرفة اصوال‏الدين، السيد عبدالله شبر، موسسة الاعلمى، طهران مطبعة العرفان، صيدا 1352ق.

49ـ الاختصاص، الشيخ المفيد، تحقيق على اكبر الغفارى و السيد محمود الزرندى، سلسلة مؤلفات الشيخ المفيد، مجلد 12، الطبعة الثانية، 1414 ق.

50ـ تفسير القمى، على‏بن ابراهيم القمى، تصحيح و تعليق السيد طيب الموسوى الجزائرى، مؤسسة دارالكتاب الطباعة و النشر، الطبعة الثالثة، قم 1404 ق.

51ـ المباهله، عبدالله السبيتى، الطبعة الثانية، مكتبة النجاح، طهران 1402 ق.

52ـ الاحتجاج، احمدبن على‏بن ابى‏طالب الطبرسى، تعليقات و ملاحظات السيد محمد باقر الموسوى الخراسانى، نشر المرتضى، مشهد 1403 ق.

53ـ الروض الانف فى شرح السيرة النبوية لابن هشام، عبدالرحمن السهيلى، تحقيق و تعليق عبدالرحمن الوكيل، الطبعة الاولى، داراحياء التراث العربى، بيروت، .1412

54ـ السيرة النبوية لابن هشام المعافرى، تحقيق و تخريج جمال ثابت، محمد محمود، سيد ابراهيم، الطبعة الثانية، دارالحديث، قاهره، 1419 ق.

55ـ دلائل النبوة و معرفة احوال صاحب الشريعة، احمدبن الحسين البيهقى، تعليق و تخريج الدكتور عبدالمعطى قلعجى، الطبعة الاولى، دارالكتب العلمية، بيروت، 1405 ق.

56ـ الفصول المختارة من العيون و المحاسن للسيد الشريف المرتضى، الشيخ المفيد، تحقيق السيد على ميرشريفى، سلسلة مؤلفات الشيخ المفيد 2، الطبعة الثانية، .1414

57ـ تاج العروس من جواهر القاموس، مرتضى الزبيدى، تحقيق على شيرى، الطبعة الاولى، دارالفكر، بيروت 1414 ق.

58ـ لغت‏نامه دهخدا، انتشارات دانشگاه تهران، چاپ چهاردهم 1373 ش.

59ـ تفصيل وسائل الشيعة الى تحصيل مسائل الشريعة، محمدبن الحسن الحر العاملى، تحقيق مؤسسة آل‏البيت، الطبعة الثالثة، قم، 1416 ق.

60ـ مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ميرزا حسين النورى الطبرسى، تحقيق مؤسسة آل البيت، الطبعة الثانيه، قم 1408 ق.

61ـ الاصول من الكافى، محمدبن يعقوب‏بن اسحق الكلينى، تصحيح على اكبر غفارى، چاپ چهارم، دارالكتب الاسلامية، تهران، 1365 ش.

62ـ دعائم الاسلام و ذكر الحلال و الحرام و القضايا و الاحكام عن اهل بيت رسول‏الله‏صلى الله عليه وآله وسلم، القاضى ابوحنيفة النعمان‏بن محمد التميمى، تحقيق آصف‏بن على اصغر فيضى، الطبعة الاولى، دارالاضواء، بيروت 1411 ق.

63ـ شواهد التنزيل لقواعد التفصيل فى الآيات النازلة فى اهل البيت‏عليهم السلام، الحاكم الحسكانى، تحقيق و تعليق الشيخ محمدباقر المحمودى، الطبعة الاولى، وزارة الثقافة والارشاد الاسلامى طهران، 1411 ق.

64ـ شناخت‏نامه على‏عليه السلام، گردآورى فريد پور مصطفى، چاپ اول، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، تهران، 1379ش (مقاله على‏عليه السلام نفس رسول‏خداصلى الله عليه وآله وسلم از عابدين مؤمنى).

65ـ خصائص اميرالمؤمنين على‏بن ابى‏طالب، احمدبن شعيب النسائى، تحقيق السيد جعفر الحسينى، الطبعة الاولى، دارالثقلين، قم 1419 ق.

66ـ لسان العرب، ابن منظور، الطبعة الاولى، دار احياء التراث العربى، مؤسسة التاريخ الاسلامى، بيروت، .1416

67ـ الميزان فى تفسير القرآن، العلامة السيد محمد حسين الطباطبائى، منشورات جماعة المدرسين فى الحوزة العلمية فى قم المقدسة.

68ـ فرائد السمطين فى فضائل المرتضى و البتول و السبطين، ابراهيم‏بن محمد الجوينى الخراسانى، تحقيق شيخ محمد باقر محمودى الطبعة الاولى، مؤسسة المحمودى، بيروت، 1400 ه .

69ـ المستدرك على الصحيحين، محمدبن عبدالله الحاكم النيشابورى، تحقيق مصطفى عبدالقادر عطا، دارالكتب العلمية، بيروت.

70ـ الجامع الصحيح (سنن الترمذى)، محمدبن عيسى‏بن سورة، تحقيق احمد محمد شاكر، دار عمران، بيروت.

71ـ صحيح مسلم، ابوالحسين مسلم‏بن الحجاج النيشابورى، تحقيق محمد فؤاد عبدالباقى الطبيعة الثانيه، دار احياء التراث العربى، بيروت، .1972

72ـ الكشاف عن حقائق غوامض التنزيل، جارالله محمودبن عمرالزمخشرى و بذيله الكافى الشاف فى تخريج احاديث الكشاف للحافظ ابن‏حجر العسقلانى، الطبعة الاولى، مكتب الاعلام الاسلامى، قم، 1414 ه .

73ـ الغدير فى الكتاب والسنة و الادب، عبدالحسين احمد الامينى النجفى، الطبعة الرابعة، دار الكتب الاسلامية، طهران، 1410 ق.

74ـ معجم رجال الحديث و تفصيل طبقات الرواة، آيت‏الله السيد ابوالقاسم الخوئى، الطبعة الرابعة، منشورات مدينة العلم، قم، 1409 ق.

75ـ تفسير العياشى، محمدبن مسعودبن عياش السمرقندى، الطبعة الاولى، موسسة الاعلمى للمطبوعات، بيروت، 1411 ق.

76ـ الكلمه الغراء فى تفصيل الزهراء و عقيلة الوحى زينب بنت اميرالمؤمنين‏عليه السلام السيد عبدالحسين شرف‏الدين الموسوى، مكتبة نينوى الحديثه، طهران، ناصر خسرو، مروى.

77ـ الامام على‏بن ابى‏طالب من حبه عنوان الصحيفه، احمد الرحمانى الهمدانى، الطبعة الاولى، المنير للطباعة و النشر، تهران، 1417 ق.

78ـ تفسير المنار (تقرير درس شيخ محمد عبده)، محمدرشيد رضا، الطبعة الثانية، دارالمعرفة للطباعة و النشر، بيروت.

79ـ الدرالمنثور فى التفسير المأثور، عبدالرحمن جلال‏الدين السيوطى، الطبعة الاولى، دارالفكر، بيروت، 1403 ه .

80ـ تفسير القرآن العظيم، ابوالفداء اسماعيل‏بن كثير القرشى الدمشقى، دارالمعرفة، بيروت، 1402 ه .

81ـ الجامع لاحكام القرآن، ابوعبدالله محمدبن احمد الانصارى القرطبى، دارالكتاب العربى .

82ـ جامع البيان عن تأويل آى القرآن (تفسير طبرى)، محمدبن جريرالطبرى، تحقيق صدقى جميل العطار، دارالفكر، بيروت، 1415 ه .

83ـ تفسير التحرير و التنوير، محمد الطاهر ابن عاشور.

84ـ كشف الغمة فى معرفة الائمة، على‏بن عيسى الاربلى، الطبعة الاولى، انتشارات الشريف الرضى، قم، .1421

پى‏نوشت‏ها:

1) الطريحى، شيخ فخرالدين، مجمع‏البحرين، ماده «بهل».

2) ابن‏منظور، لسان العرب، ماده «بهل».

3) جزائرى، سيد نورالدين و ابوهلال عسكرى، معجم‏الفروق اللغوية، ص .466

4) الطوسى، محمدبن الحسن، التبيان فى تفسير القرآن، و الطبرسى، الفضل‏بن الحسن، مجمع‏البيان، و الفخر الرازى، التفسير الكبير در ذيل آيه مذكور.

5) جوادى آملى، عبدالله، تفسير موضوعى قرآن مجيد، ج 9، ص .183

6) پروفسور ماسينيون در رساله خود به نقل از ابن‏قتيبه در عيون الاخبار آورده است كه ابتهال در لغت يعنى بردن دو دست بر بالاى سر و پائين آوردن و كشيدن كف دو دست بر روى صورت و سپس اضافه كرده است كه عمليات مباهله داراى سه مرحله است نخست نشستن دو زانوا و قرار دادن دو دست بر روى رانها به گونه‏اى كه گويى آماده حركت و مبارزه با دشمن است . دوم آماده ساختن دو دست براى سوگند ياد كردن و سوم بلند كردن دو دست به سوى آسمان به اداى الفاظ مخصوص (منبع مذكور، ص 67).

7) شيخ طبرسى، مجمع‏البيان، ذيل آيه مباهله.

8) ناگفته نماند كه همين عبارت از برخى منكرين ولايت اميرالمؤمنين نيز نقل شده است. در مجمع‏البيان به نقل از امام صادق‏عليه السلام آمده است: آنگاه كه رسول‏خدا (ص) در غدير خم على‏عليه السلام را به خلافت نصب كرد و اين خبر در همه جا منتشر شد نعمان‏بن حارث فهرى خدمت پيامبر آمد و گفت به ما گفتى شهادت به توحيد و نفى بت‏ها بدهيم و گواهى به رسالت تو بدهيم و دستور به جهاد و حج و روزه و نماز و زكوة دادى همه را پذيرفتيم ولى به اين قناعت نكردى و اين پسر (على‏بن ابى‏طالب‏عليه السلام ) را خليفه كردى و گفتى «من كنت مولاه فعلى مولاه» آيا اين سخن از تو است يا دستورى از طرف خداست؟ پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم فرمود به خدايى كه جز او معبودى نيست از ناحيه خداست. نعمان برگشت در حالى كه آيه مذكور را مى‏خواند. اينجا بود كه سنگى از آسمان بر سرش فرود آمد و او را كشت و همينجا آيه «سأل سائل بعذاب واقع» نازل شد (منبع مذكور ذيل آيه 1 سوره معارج و نيز شبلنجى، نورالابصار، ص 159 ؛ سبط ابن جوزى، تذكرةالخواص، ص 31).

9) فخر رازى، التفسير الكبير، ج 8، ص .87

10) كلينى، محمدبن يعقوب، الاصول من الكافى، كتاب الدعاء، باب مباهلة الخصم، ج 2، ص 514 و مرحوم شيخ حر عاملى در وسائل الشيعه ج 7 ص 134 دو باب را به روايات مربوط به مباهله اختصاص داده است يكى باب 56 از ابواب دعا تحت عنوان «استحباب مباهلة العدو و الخصم و كيفيتها و استحباب الصوم قبلها و الغسل لها و تكرارها [اى تكرار المباهله‏] سبعين مرة» كه در اين باب همه چهار روايت مذكور در اصول كافى را آورده است و ديگر باب 57 از ابواب دعا تحت عنوان «استحباب كون المباهله بين طلوع الفجر و طلوع الشمس» كه دراين باب تنها يك روايت ذكر شده است. علاوه بر اينها در تفسير عياشى، ج 1، ص 199، ذيل آيه مباهله به روايتى از امام باقرعليه السلام برخورد مى‏كنيم كه حضرت به كيفيت انجام مباهله اشاره مى‏كند.

11) لوئى ماسينيون در رساله خود آورده است كه ابن‏تيميه در سال 705 هجرى در دمشق عليه رفاعيه مباهله كرد (به نقل از مجموع الرسائل و المسائل، چاپ قاهره 1341 ه) و عبدالله‏بن محمدبن عيسى قمى در سال 254 هجرى عليه خيرانى مباهله كرد. (به نقل از استرآبادى در منهج) و شلمغانى در سال 322 عليه حسين‏بن روح نوبختى مباهله كرد (به نقل از سير اعلام النبلاء)، منبع مذكور، ص .68

12) الارشاد، ج 1، ص .222

13) اقبال الاعمال، ص .496

14) همان، ص .515

15) همان، ص .526

16) همان، ص . 527

17) الطرائف، ص .42

18) بحارالانوار، ج 95، ص .198

19) بحارالانوار، ج 95، ص .188

20) وسائل الشيعه، ج 8، ص .171

21) مسار الشيعه، ص .41

22) محدث قمى نيز در مفاتيح الجنان فرموده است كه روز بيست و چهارم بنابر اشهر روز مباهله است. هم چنان كه روز هيجدهم را به عنوان روز غدير و روز مؤاخات و روز بيست و پنجم را به عنوان روز نزول «هل اتى» در حق اهل البيت معرفى كرده است.

23) علامه مجلسى، بحارالانوار، ج 95، ص 94، و نيز اقبال الاعمال ص 517 ولى عبارت اخير تنها در اقبال نقل شده است.

24) سيدبن طاووس، اقبال الاعمال، ص 496 ؛ احمدى ميانجى، على، مكاتيب الرسول، ج 2، ص .490

25) براى آگاهى از متن اين نامه در منابع ديگر نگاه كنيد به مكاتيب الرسول، ج 2، ص 502 كه حدود 30 منبع با آدرس معرفى شده است.

26) احمد ميانجى، على، مكاتيب الرسول، ج‏2، ص .496

27) اين اشتباه از بيهقى در «دلائل النبوة»، ج 5، ص 385 سر زده است.

28) ابن‏هشام، السيرة النبوية، ج 1، ص .32

29) ياقوت حموى، معجم‏البلدان، ج 8، ص .372

30) همان ج 8، ص 372؛ زبيدى، تاج العروس، ماده «نجر».

31) بيهقى، دلائل النبوة، ج 5، ص .385

32) زبيدى، تاج‏العروس، ماده «نجر».

33) احمد ميانجى، على، مكاتيب الرسول، ج 2، ص .499

34) احمدى ميانجى، على، مكاتيب الرسول، ج 2، ص .492

35) ياقوت حموى، معجم البلدان، ج 8، ص 375؛ ابن‏اثير، الكامل فى التاريخ، ج 1، ص 645 با تفصيل بيشتر.

36) نگاه كنيد به: ابن‏سعد، الطبقات‏الكبرى، ج 1، ص .358

37) اقبال الاعمال، ص 496 تا ص 510؛ علامه مجلسى، بحارالانوار، ج 21، ص 286 تا ص 325 و نيز حياة القلوب، ج 4، ص 1307 تا ص‏1340؛ سبيتى، عبدالله، المباهله، ص 115 به بعد . و چون متن منقول در اقبال الاعمال مشتمل بر لغات مشكل است علامه مجلسى يازده صفحه از بحار را به شرح لغات مذكور اختصاص داده است.

38) از عجايبى كه در رساله ماسينيون (ص 102) وجود دارد آن است كه گويد: «ابوالمفضل محمدبن عبدالله‏بن مطلب شيبانى محدث شيعى بغدادى بين سالهاى 312 و 318 در «معلثايا» (روستايى در شمال موصل) به منظور گرفتن اجازه‏نامه روايى كتب دانشمندى شيعى از فرقه غلات شيعه كه پس از طرد از جامعه شيعى بغداد به «معلثايا» در شمال موصل آمده بود، اقامت گزيد. نام اين دانشمند شيعى محمدبن على شلمغانى مؤسس فرقه عزافريه است كسى كه پس از اعدام در بغداد جسدش سوخته شد. (نجاشى 268 و نيز الذهبى سير اعلام النبلاء 14/566 و نيز الفرق بين الفرق 249 و نيز البداية والنهاية 11/179 و نيز ابن‏عماد در شذرات 2/293) از آنجا كه مى‏دانيم وى درباره مباهله كتابى تأليف كرده، مؤكدا اين كتاب از آن شلمغانى است و از اينجا فهميده مى‏شود كه چرا ابن‏اشناس و رضى طوسى [در اقبال الاعمال‏] نخواسته‏اند نام مؤلف رساله مباهله را ذكر كنند. متن اين رساله در بحارالانوار مجلسى آمده است.»

بدين وسيله ماسينيون مى‏خواهد بگويد كتاب مباهله ابوالمفضل شيبانى همان كتاب مباهله شلمغانى است و ابن‏اشناس نيز آنچه را در مورد واقعه مباهله گفته است از كتاب مباهله شلمغانى گرفته است و در نتيجه آنچه به سيدبن طاووس رسيده است همان كتاب مباهله شلمغانى است ولى چون شلمغانى نزد اماميه مذموم است هر سه مؤلف نخواسته‏اند نام او را به ميان آورند.

در پاسخ اين مطلب بايد گفت كه اولا شاهدى بر اين ادعا ذكر نشده است و اين تنها حدس ماسينيون است و مرحوم آقابزرگ طهرانى نيز در «الذريعه» ج 19، ص 47 كتاب مباهله محمدبن عبدالله‏بن محمدبن عبدالمطلب الشيبانى را كه ابن‏طاووس از او نقل مى‏كند غير از كتاب مباهله شلمغانى شمرده است. و ثانيا بر فرض كه مطالب منقول مستند به كتاب شلمغانى باشد بازهم از اعتبار آن چيزى كم نمى‏شود و توضيح اين امر نيازمند ذكر سخن رجال شناسان شيعه در مورد شلمغانى است. شيخ طوسى در مورد محمدبن على شلمغانى مكنى به ابوجعفر و معروف به ابن ابى العزاقر گويد او داراى كتاب‏ها و رواياتى است. نخست مستقيم الطريقه بود و سپس تغيير حال پيدا كرد و سخنان باطلى از او شنيده شد. سرانجام سلطان وقت او را به قتل رساند و از جمله كتابهاى او كه در حال استقامت نوشت كتاب التكليف است. نجاشى گفته است كه او در ميان اصحاب ما شخصى پيشرو بود ولى حسد او بر ابوالقاسم‏بن روح سبب شد كه از مذهب بيرون رود و توقيع امام زمان‏عليه السلام در ذم و لعن شديد او صادر شد. و نجاشى از جمله كتب او كتاب المباهله را ذكر كرده است. از شيخ ابوالقاسم‏بن روح در مورد كتابهاى ابن ابى‏الغراقر بعد از آن كه مشمول ذم و لعن حضرت شد، پرسيدند و گفتند چگونه به كتب او عمل كنيم در حالى كه خانه‏هاى ما از كتب او پر است. شيخ گفت من همان را مى‏گويم كه امام عسكرى‏عليه السلام در مورد كتب بنوفضال فرمود. از امام عسكرى پرسيدند چگونه به كتابهاى بنو فضال عمل كنيم و حال آنكه خانه‏هاى ما از آن پر است. حضرت فرمود: آنچه را نقل كردند بگيريد و آنچه را از خود گفته‏اند ترك كنيد (آيت‏الله خوئى، معجم رجال الحديث، ج 17، ص 47) .

اما در مورد حسن‏بن محمدبن اسماعيل‏بن محمدبن اشناس البزاز بايد گفت شيخ نورى در خاتمه مستدرك الوسائل او را از مشايخ طوسى دانسته است (معجم رجال الحديث، ج 5، ص 111).

خطيب بغدادى در تاريخ بغداد در مورد ابن‏اشناس گويد مقدار كمى حديث از او گرفتم و نقل او صحيح بود جز آن كه رافضى خبيث المذهب بود. خانه‏اش در كرخ بود و مجلسى داشت كه شيعه بدان حاضر مى‏شد و در سال 439 از دنيا رفت (تسترى، قاموس الرجال، ج 3، ص 355).

اما در مورد سيد محمدبن عبدالمطلب‏بن ابى‏طالب الحسينى الشيبانى بايد گفت كه شيخ منتجب‏الدين در فهرست خود او را فقيهى عادل به شمار آورده است (معجم رجال الحديث، ج 17، ص 260).

وثاقت و جلالت اين سه دانشمند شيعى يعنى ابن‏طاووس و ابوالمفضل شيبانى و ابن‏اشناس دليل است كه بر فرض آن كه از كتاب مباهله شلمغانى نقل كرده باشند، مطالب اين كتاب صحيح و داراى اعتبار است و آراى باطلى كه بعدها از شلمغانى صادر شد ضررى به منقولات پيشين او نمى‏زند.

39) بيهقى در دلائل النبوة، ج 5، ص 385 واقعه را به شكل ديگرى نقل مى‏كند او مى‏نويسد كه اسقف نجران ابوحارثةبن علقمه پس از دريافت نامه رسول‏خدا به سراغ شرحبيل‏بن داعة الهمدانى فرستاد و شرحبيل گفت من مى‏دانم كه خدا وعده داد به ابراهيم كه در ذريه اسماعيل نبوت را قرار دهد و بعيد نيست كه اين مرد همان پيامبر موعود باشد ولى من در مسأله نبوت رأيى ندارم. پس از او ابوحارثه به سراغ عبدالله‏بن شرحبيل الاصبحى و پس از و به سراغ جباربن فيض الحارثى فرستاد كه آن دو نيز سخنى شبيه سخن شرحبيل گفتند و بيهقى در آخر آورده است كه همين سه تن در مدينه به خدمت رسول‏خدا رسيدند و با او مذاكره كردند كه نقل او مخالف نقل مشهور مورخين است. و جلال الدين سيوطى در تفسير الدر المنثور در ذيل آيه مباهله همين داستان را از بيهقى‏آورده است و علامه طباطبائى نيز در الميزان در ذيل آيه مباهله بدان اشاره كرده است و ابن‏كثير در البداية و النهاية، ج 5، ص 63 نيز واقعه را بدين شكل نقل كرده است ولى آن نقل مشهور را نيز آورده است كه ابوحارثه و سيد و عاقب و كرز به طرف مدينه حركت كردند.

40) سيدبن طاووس، اقبال الاعمال، ص 41510) در متن سعد السعود «حجام» ديده مى‏شود و در بيشتر كتب رجال نيز همينگونه ضبط شده است ولى در برخى موارد جحام آمده است و نيز على‏بن مروان در «حياةالقلوب» تبديل شده است به «على‏بن ماهيار» ولى اين اشتباه نيست چون نام كامل مؤلف كتاب مذكور محمدبن العباس‏بن على‏بن مروان‏بن ماهيار است. استاد محمد باقر محمودى در مقدمه كتاب النور المشتعل من كتاب ما نزل من القرآن فى على‏عليه السلام، ص 14 مى‏فرمايد: چند كتاب با عنوان ما نزل من القرآن فى على‏عليه السلام يافت شده است از جمله آنهاكتاب محمدبن العباس بن على‏بن مروان‏بن الماهيار، ابوعبدالله البزاز المعروف بابن الحجام است كه تمامى آيات را استقصا كرده است. ترجمه ابن حجام در فهرست نجاشى ذيل شماره (1014) آمده است. نجاشى در حق او گويد «ثقة ثقة من اصحابنا عين سديد كثير الحديث» براى اوست كتاب «ما نزل من القرآن فى اهل البيت» جماعتى از اصحاب ما گفته‏اند كه به لحاظ معنا و مضمون كتابى همانند آن تصنيف نشده است و گفته شده كه هزار برگ است. شيخ طوسى در فهرست خود سخنى قريب به سخن نجاشى دارد و در رجال خود در مورد كسانى كه مستقيما از معصومين روايتى نقل نكرده‏اند از او ياد كرده و گفته است محمدبن العباس‏بن على‏بن مروان معروف به ابن‏حجام كسى است كه تلعكبرى از او حديث شنيده است و از او اجازه دارد .

سيدبن طاووس در باب 98 از كتاب اليقين فرموده است كه او احاديث خود را از رجال اهل سنت نقل مى‏كرد تا در استدلال و اقامه حجت رساتر باشد.

42) سيدبن طاووس از جمله آنها رجال زير را نام مى‏برد:

ابوالطفيل عامربن وائله ـ جريربن عبدالله السجستانى، ابوقيس المدنى، ابوادريس المدنى، حسن‏بن على‏عليه السلام، عثمان‏بن عفان، سعدبن ابى وقاص، بكربن مسمار، طلحةبن عبدالله، زبيربن العوام، عبدالرحمن‏بن عوف، عبدالله‏بن العباس، ابورافع مولى رسول الله ص، جابربن عبدالله، البراءبن عازب، انس‏بن مالك، المنكدربن عبدالله عن ابيه، على‏بن حسين‏عليه السلام، ابوجعفر محمدبن على‏بن الحسين‏عليه السلام، ابوعبدالله جعفربن محمدبن الصادق‏عليه السلام، الحسن البصرى، قتاده، علباءبن احمر، عامربن شراحيل الشعبى، يحيى‏بن نعمان، مجاهدبن حمر الكمى، شهربن حوشب. (سعدالسعود، ص 90).

43) سيدبن طاووس، سعدالسعود، ص 90 با كمى تلخيص و نيز شيخ مفيد، الاختصاص، ص 114؛ علامه مجلسى، بحارالانوار، ج 21، ص 350؛ علامه مجلسى، حياةالقلوب، ج 4، ص 1302 و منابع بسيارى زمين خوردن كرز و سخن او و پاسخى را كه شنيد به اختصار آورده‏اند از جمله علامه مجلسى، بحارالانوار، ج 21، ص 326؛ احمدى ميانجى، على، مكاتيب الرسول، ج 2، ص 492؛ ابن‏كثير، البداية و النهاية، ج 5، ص 67؛ شيخ طبرسى، اعلام الورى، ج 1، ص 254در برخى منابع اين شخص كرزبن علقمه برادر ابوحارثه معرفى شده است كه پاسخ مذكور را از همان برادرش ابوحارثه شنيد و از آنجا كه در بيشتر منابع از ابوحارثه اسقف اعظم در اين سفر ياد كرده‏اند. بعيد نيست كه پاسخ مذكور از همو باشد. بيهقى در دلائل النبوه، ج 5، ص 382 آورده است كه چون كرز پاسخ مذكور را شنيد در او اثر كرد و سرانجام مسلمان شد. ابن‏هشام در السيرة النبوية، ج 2، ص 222 داستان را به شكل ديگرى و در مورد پسر ابوحارثه نقل شده است.

44) تعداد نفرات اين هيئت به غير از ارقام مذكور نيز گزارش شده است ولى اختلاف منابع در اين جهت چيز مهمى نيست.

45) سيره حلبى، ج 3، ص 235؛ سيدبن طاووس، اقبال الاعمال، ص 510؛ علامه مجلسى، حياةالقلوب، ج 4، ص .1341

46) شيخ طبرسى، اعلام الورى، ج 1، ص 254؛ ابن‏هشام، السيرة النبوية، ج 2، ص 224؛ بيهقى، دلائل النبوة، ج 5، ص 382؛ ابن‏سعد، الطبقات الكبرى، ج 1، ص 357 ولى در تفسير قمى سيد غير از اهتم شمرده شده است و نيز شيخ مفيد در الارشاد، ج 1، ص 222 عبدالمسيح را غير از عاقب قرار داده است. و در تاريخ يعقوبى، ج 1، ص 450 آمده است كه سرورشان ابوحارثه اسقف بود و عاقب و سيد و عبدالمسيح و كوز و قيس و ايهم همراه او بودند.

47) شيخ مفيد، الارشاد، ج 1، ص 48222) سيره حلبى، ج 3، ص .236

49) تفسير قمى، ذيل آيه مباهله

50) بيهقى، دلائل النبوة، ج 5، ص 382؛ ابن‏هشام، السيرة النبوية، ج 2، ص 224؛ ابن‏سعد، الطبقات الكبرى، ج 1، ص 357؛ سيدبن طاووس، اقبال الاعمال، ص 510

51) سيدبن طاووس، اقبال الاعمال، ص 510؛ علامه مجلسى، حياة القلوب، ج 4، ص .1341

52) علامه مجلسى، حياةالقلوب، ج 4، ص 1298 به نقل از شيخ طبرسى؛ احمدى ميانجى، على، مكاتيب الرسول، ج 2، ص 495 ولى ابن‏سعد در الطبقات الكبرى، ج 1، ص 357 آورده است كه عثمان به آنها گفت اين وضع ظاهرى شما سبب اعراض رسول‏خدا بوده است؛ ابن‏كثير، البداية والنهاية، ج 5، ص 65؛ شيخ طبرسى، اعلام الورى، ج 1، ص 254

53) ابن‏هشام اين سه نفر را طرف مذاكره رسول‏خدا معرفى كرده است ولى شيخ مفيد تنها از مذاكره ابوحارثه با رسول‏خدا سخن گفته است. برخى مانند حلبى و ابن‏شبه طرف مذاكره را تعيين نكرده‏اند.

54) شيخ مفيد، الارشاد، ج 1، ص 222

55) سيره حلبى، ج 3، ص 235 ولى ابن‏هشام در السيرة النبوية ج 2، ص 222 دعوت به اسلام را بعد از مجادلات آنها با حضرت ذكر كرده است.

56) ابن‏شبه، تاريخ المدينة المنورة، ج 2، ص 586؛ سيره حلبى، ج 3، ص 235 ولى در تفسير ثعلبى و مناقب ابن‏مغازلى و نيز در روايت شعبى از جابر آن سه چيز پرستش صليب، خوردن گوشت خوك‏و شرب خمر ذكر شده است. نگاه كنيد به ابن بطريق، العمدة، ص 190؛ ابن‏طاووس، الطرائف، ص 42؛ ابونعيم اصفهانى، النور المشتعل، ص 50؛ سيوطى در الدر المنثور هر دو نقل را آورده است.

57) سيره حلبى، ج 3، ص 235 و بيهقى در دلائل النبوة ج 5، ص 384 آورده است كه نصاراى نجران و احبار يهود در نزد رسول‏خدا با هم منازعه كردند. علماى يهود مى‏گفتند «ما كان ابراهيم الا يهوديا» و نصارى در مقابل مى‏گفتند «ما كان ابراهيم الا نصرانيا» پس خداوند اين آيه را فرستاد «يا اهل الكتاب لم تحاجون في ابراهيم و ما انزلت التوارة و الانجيل الا من بعده... والله ولى المؤمنين» (آل عمران / 64ـ68) و رسول‏خدا هر دو طائفه را به اسلام دعوت كرد. از آن ميان ابورافع قرظى گفت آيا از ما مى‏خواهى كه تو را بپرستيم آن چنان كه نصارى عيسى‏بن مريم را مى‏پرستند؟ حضرت فرمود معاذالله كه غير خدا را من بپرستم يا به عبادت غير خدا امر كنم من بدين كار مبعوث و مأمور نشده‏ام پس خداوند اين آيات را فرو فرستاد «ما كان لبشر ان يؤتيه‏الله الكتاب و الحكم و النبوة ثم يقول للناس كونوا عبادا لى من دون‏الله... بعد اذ انتم مسلمون». (آل‏عمران / 78 و 79)

58) ابن‏هشام، السيرة النبوية، ج 2، ص 224 و نيز بيهقى در دلائل النبوة، ج 5، ص 385 و شيخ طبرسى در اعلام الورى، ج 1، ص 254 گفته است كه از آيه اول تا آيه هفتاد نازل شد . و قابل توجه است كه ابن‏هشام تمام هشتاد آيه اول سوره آل‏عمران را شرح و تفسير كرده است ولى از نزول آيه مباهله در حق اهل بيت پيغمبر چيزى نگفته است.

59) ولى سيدبن طاووس در اقبال الاعمال ص 511 آورده است كه مسيحيان گفتند در امر عيسى از اعتقادى كه داريم بازنمى‏گرديم و به گفته تو نيز اقرار نداريم پس بيا با تو ملاعنه كنيم تا ببينيم كداميك از ما بر حق است و آن كه دروغگو است به لعنت و عذاب عاجل الهى گرفتار شود. آنگاه خداوند آيه مباهله را فرو فرستاد و پيغمبر آن را بر مسيحيان تلاوت كرد و فرمود خداوند مرا مأمور ساخته كه خواهش شما را برآورده سازم. اين سخن از سيدبن طاووس سخنى غريب و غيرقابل پذيرش است.

60) شيخ مفيد، الارشاد، ج 1، ص .224

61) اقبال الاعمال، ص .511

62) سيره حلبى، ج 3، ص .236

63) تفسير قمى، ذيل آيه مباهله؛ علامه مجلسى، حياة القلوب، ج 4، ص .1301

64) شيخ مفيد، الارشاد، ج 1، ص 255 و نيز شيخ طبرسى، مجمع‏البيان، ذيل آيه مباهله.

65) سيدبن طاووس، سعدالسعود، ص .90

66) سيدبن طاووس، سعدالسعود، ص .90

67) فخر رازى، التفسير الكبير، ذيل آيه مباهله؛ علامه مجلسى، حياةالقلوب، ج 4، ص 1299 به نقل از شيخ طبرسى و در تاريخ يعقوبى، ج 1، ص 451 نيز به همين صورت آمده ولى با اين فرق كه دست حسين نيز در دست رسول‏خدا بود.

68) بغوى، معالم التنزيل، ذيل آيه مباهله، ج 1، ص .480

69) زمخشرى، جارالله، الكشاف، ذيل آيه مباهله؛ تفسير ثعلبى، ذيل آيه مباهله؛ قرطبى، الجامع الاحكام القرآن، ذيل آيه مباهله؛ جلال الدين سيوطى، الدر المنثور، ذيل آيه مباهله .

70) چنان كه در تاريخ المدينة المنورة از ابن‏شبه و سيره حلبى و تفسير قمى و تفسير التبيان ديده مى‏شود.

71) ناگفته نماند كه امروزه مسجد مباهله به عنوان مكان دقيق انجام مباهله رسول‏خدا با مسيحيان نجران شناخته شده است. موقعيت كنونى اين مسجد در سمت راست شارع ستين (ملك فيصل كنونى) قرار دارد. اين خيابان در مجاورت ضلع شمال شرقى بقيع است. فندق الدخيل در سمت راست و مستشفى الولادة و الاطفال در سمت چپ آن خيابان واقع بوده و مسجد المباهله يا مسجد الاجابة حدود يكصد متر از فندق الدخيل بالاتر است (قائدان، اصغر، تاريخ و آثار مكه و مدينه، ص 311) ولى بيشتر منابع از اين مكان به عنوان مسجد الاجابة فقط ياد كرده‏اند و در اين كه مباهله در موقعيت كنونى همين مسجد واقع شده باشد ترديدهايى وجود دارد هرچند در برخى كتب دعا و زيارت، اين مكان به عنوان مسجد مباهله خوانده شده است (علامه مجلسى، بحارالانوار، ج 97، ص 225) لويى ماسينيون در تحقيق خود آورده است كه رفتن به گورستان براى مباهله اشاره به ريشه و پيشينه تاريخى اسلامى آن دارد. در سال دهم هجرى محمد ص در گورستان بقيع از هيئت مسيحى براى مباهله دعوت به عمل كرد. مكان مباهله نقطه‏اى موسوم به كثيب احمر بود. اين مكان از سال 359 هجرى به بعد به نام جبل المباهله مشهور شد (منبع مذكور، ص 69 به نقل از احمدبن عبدالجليل السجزى در جامع شاهى، نسخه خطى فارسى، ص 30، سطر 3) به هر صورت اين مطلب نيازمند تحقيق بيشتر است.

72) سيدبن طاووس، سعدالسعود، ص 90 با تلخيص و نيز علامه مجلسى، حياةالقلوب، ج 4، ص .1305

73) سيدبن طاووس، اقبال الاعمال، ص 511؛ علامه مجلسى، حياةالقلوب، ج 4، ص .1345

74) سيدبن طاووس، اقبال الاعمال، ص 512 با تلخيص؛ علامه مجلسى، حياةالقلوب، ج 4، ص .134

75) الارشاد، ج 1، ص 224؛ مجمع‏البيان، ذيل آيه مباهله؛ علامه مجلسى، بحارالانوار، ج 21، ص 227؛ شيخ طبرسى، اعلام الورى، ج 1، ص .254

76) الارشاد، ج 1، ص .224

77) در خصوص عاقبت امر ابوحارثه و سيد و عاقب منابع مختلف نوشته‏اند. ابن‏سعد در الطبقات الكبرى، ج 1، ص 358 گويد پس از مدت كوتاهى سيد و عاقب به نزد رسول‏خدا بازگشتند و مسلمان شدند رسول‏خدا آن دو را در خانه ابوايوب انصارى جاى داد. علامه طبرسى در مجمع‏البيان در ذيل آيه مباهله نيز از بازگشت آندو و مسلمان شدن آن‏دو خبر مى‏دهد و نيز در تاريخ يعقوبى ج 1، ص 452 آمده است كه ايهم مسلمان شد ولى گزارش مفصل سيدبن طاووس از مجلس مشورتى بزرگان نصارى در سرزمين نجران حاكى از آن است كه سيد و عاقب خبر از درستى نبوت رسول‏خدا داشتند ولى درصدد كتمان آن و گمراه نگاه داشتن مردم بودند. در آن‏جا ابن‏طاووس آورده است كه اين سيد و عاقب در مكر و حيله از جمله شياطين انس بودند.

78) شيخ طبرسى، مجمع‏البيان، ذيل آيه مباهله و نيز علامه مجلسى، حياةالقلوب، ج 4، ص 1299 به نقل از او و بحارالانوار، ج 21، ص 277؛ تاريخ يعقوبى، ج 1، ص .451

79) همان و نيز زمخشرى در تفسير الكشاف ذيل آيه مباهله و سيدبن طاووس، اقبال الاعمال، ص .513

80) فخر رازى، التفسير الكبير؛ شيخ طوسى، التبيان؛ شيخ طبرسى، مجمع البيان؛ علامه طباطبائى، الميزان و تفسير ثعلبى در ذيل آيه مباهله و نيز سيره حلبى، ج 3، ص 236؛ علامه مجلسى، بحارالانوار، ج 21، ص . 326

81) سيره حلبى، ج 3، ص 236؛ رحمانى همدانى، احمد، الامام على، ص 267 به نقل از ابوحيان اندلسى در البحر المحيط، ج 2، ص 479 و مسند احمدبن حنبل، ج 1، ص 185 و كنجى شافعى در كفاية الطالب، ص 142 و سبط ابن جوزى در تذكرة الخواص، ص 18؛ علامه مجلسى بحارالانوار، ج 35، ص 265 با ذكر حديث سعدبن ابى وقاص كه در صحيح مسلم آمده است.

82) فخر رازى، التفسير الكبير، ذيل آيه مباهله؛ سيدبن طاووس، اقبال الاعمال، ص 513؛ شبلنجى، نورالابصار، ص .223

83) شرف الدين، سيد عبدالحسين، الكلمة الغراء فى تفضيل الزهراء، ص .15

84) عين تعبير فخر رازى در ذيل آيه مباهله در التفسير الكبير چنين است:

«واعلم ان هذه الرواية كالمتفق على صحتها بين اهل التفسير و الحديث» و چنان در بحارالانوار، ج 21، ص 285 آمده است، عين همين تعبير از نيشابورى در انوار التنزيل ديده شده است.

85) عين تعبير زمخشرى در الكشاف چنين است: «و فيه دليل لاشى‏ء اقوى منه على فضل اصحاب الكساء»86) فهرستى كه مرحوم آيت‏الله العظمى مرعشى نجفى در تعليقه مجلداتى از احقاق الحق تهيه كرده است با حذف مكررات به بيش از صد مورد مى‏رسد و فهرستى كه مرحوم شيخ قوام الدين وشنوه‏اى در كتاب اهل بيت و آيه مباهله ارائه داده است بالغ بر شصت مورد است ولى حسن كار ايشان آن است كه از علماى اهل سنت به ترتيب از قرن سوم تا قرن چهاردهم ياد كرده است. علاوه بر اين دو شخصيت بزرگ، سيد حسين بحرالعلوم در تعليقه تلخيص الشافى و نيز آيت‏الله احمدى ميانجى در مكاتيب الرسول به معرفى منابع در اين زمينه پرداخته‏اند و ما آدرس‏هاى مطلب مورد استشهاد در عمده اين منابع را در لابلاى بحث خود آورده‏ايم.

87) احقاق الحق، ج 3، ص 46 و ج 9، ص 70 و ج 22، ص 34 و ص 44 و ج 24، ص 6 و ج 33، ص 22 و نيز قوام‏الدين وشنوه‏اى، اهل البيت و آيه مباهله، ص 34 تا ص 72؛ شروانى، ما روته العامة من مناقب اهل البيت، ص .85

88) محمد رشيد رضا، المنار، تقرير درس شيخ محمد عبده، ذيل آيه مباهله؛ علامه طباطبائى، الميزان، ذيل آيه مباهله به نقل از او

89) سبيتى، عبدالله، المباهله، ص 103

90) زمخشرى در الكشاف ذيل آيه مباهله و نيز علامه مجلسى در بحارالانوار، ج 35، ص 224 حديث عائشه را چنين نقل كرده‏اند: «ان رسول‏الله ص خرج و عليه مرط مرحل [مرجل‏] من شعر اسود فجاء الحسن فادخله ثم جاء الحسين فادخله ثم فاطمه ثم على ثم قال انما يريدالله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا» و نيز شيعه و سنى در ذيل آيه تطهير به اين حديث عائشه اشاره كرده‏اند.

91) رحمانى همدانى، احمد، الامام على‏عليه السلام، ص .284

92) علامه طباطبائى، الميزان، ذيل آيه مباهله.

93) منبع مذكور، ج 5، ص 65 و نيز طبرى در جامع البيان عن تأويل آى القرآن، ج 3، ص 407، در ذيل آيه مباهله در ضمن حديث شماره 5666 و حديث شماره 5671 همراهان پيامبر را فقط فاطمه و حسنين معرفى مى‏كند ولى همو در ضمن حديث شماره 5675 از منذربن ثعلبه از علباءبن احمر اليشكرى نقل مى‏كند كه چون آيه مباهله نازل شد رسول خدا به دنبال على و فاطمه و حسنين فرستاد.

94) در سيره حلبى، ج 3، ص 236 آمده است كه عمر گويد از رسول‏خدا پرسيدم اگر شما ملاعنه مى‏گرديد دست چه كسى را مى‏گرفتيد؟ آن حضرت فرمود دست على و فاطمه و حسن و حسين و عائشه وحفصه را مى‏گرفتم. سپس حلبى اضافه مى‏كند كه زيادت «عائشه و حفصه» در اين روايت شاهدش آن بخش از آيه است كه مى‏فرمايد: «و نساءنا و نساءكم». و خطاى حلبى در اين استشهاد واضح است چون اگر «نساءنا» به معناى همسران رسول‏خدا باشد پس چرا فاطمه همراه رسول‏خدا بود و اگر «نساءنا» بر دختر رسول‏خدا تطبيق كند پس چرا همسران رسول‏خدا حاضر شدند. و از خلال نكاتى كه در تفسير آيه مباهله خواهيم گفت قرائن كذب اين خبر واضح‏تر خواهد شد.

95) احمدى ميانجى، على، مكاتيب الرسول، ج 2، ص 506؛ سبيتى، عبدالله، المباهله، ص 109؛ محمدرشيد رضا، المنار، ذيل آيه مباهله به نقل از ابن‏عساكر؛ جلال الدين سيوطى، الدرر المنثور، ذيل آيه مباهله به نقل از ابن‏عساكر.

96) سبيتى، عبدالله، المباهله، ص .109

97) علامه طباطبائى، الميزان، ذيل آيه مباهله ص .243

98) محمدبن الطاهر ابن عاشور، التحرير والتنوير، ذيل آيه مباهله.

99) اين مطلب از گزارش سيدبن طاووس در اقبال الاعمال، ص 512 استفاده مى‏شود كه سابقا نقل شد.

100) تاريخ يعقوبى، ج 1، ص 452 ولى بلاذرى و ابن‏كثير و ابن‏قيم جوزى و عبدالمنعم كاتب اين صلحنامه را مغيرةبن شعبه دانسته‏اند. ابويوسف كاتب را عبدالله بن ابى‏بكر دانسته است. و نيز بلاذرى از يحيى بن آدم نقل مى‏كند كه مكتوبى از صلحنامه نزد اهل نجران ديدم كه زير آن نوشته شده بود «كتب على‏بن ابى‏طالب». بيهقى در سنن كبرى و نيز ياقوت حموى در معجم‏البلدان آورده‏اند كه اهل نجران در دوران زمامدارى آن حضرت به نزد او آمدند و صلحنامه خود را آوردند و گفتند اين خط شماست و به نقل ديگرى گفتند اين خط شما و املاء رسول‏خدا است. آنگاه اشكهاى على ع به گونه‏اش جارى شد. سپس سربرداشت و گفت اى اهل نجران اين آخرين چيزى بود كه در پيشگاه رسول‏خدا نگاشتم. احمدى ميانجى، على، مكاتيب الرسول، ج 3، ص 169 و .170

101) شيخ مفيد، الارشاد، ج 1، ص .226

102) ابن‏سعد، الطبقات الكبرى، ج 1، ص 288 و نيز نگاه كنيد به تاريخ يعقوبى، ج 1، ص 452؛ ابن‏شبه، تاريخ المدينة المنورة، ج 2، ص 585؛ ابوالفتوح رازى، تفسير، ذيل آيه مباهله؛ حاجى نورى، مستدرك الوسايل، ج 11، ص 133؛ ابن‏كثير، البداية و النهاية، ج 5، ص 66؛ مرحوم استاد احمدى ميانجى در مكاتيب الرسول اختلاف منابع در نقل متن اين صلحنامه را به دقت بررسى كرده و لغات مشكل آن را توضيح داده است. ايشان علاوه بر منابع بالا از فتوح البلدان و الاموال لابى عبيدة و الاموال لابن زنجويه و الخراج لابى‏يوسف نيز ذكر به ميان آورده است.

103) الارشاد، ج 1، ص .227

104) شيخ مفيد، رساله تفضيل اميرالمؤمنين، ص 35

105) شيخ طوسى، التبيان، ذيل آيه مباهله.

106) شيخ طوسى، تلخيص الشافى، ج 2، ص .6

107) مانند بغوى در معالم التنزيل، ج 1، ص 480

108) شيخ طبرسى، مجمع‏البيان، ذيل آيه مباهله.

109) علامه حلى، كشف‏المراد، ص .385

110) آيت‏الله ميلانى، قادتنا كيف نعرفهم، ج 3، ص 63 كلام علامه را از منهاج الكرامه و نيز از كشف الحق و نهج الصدق نقل كرده است؛ علامه حلى، كشف الحق و نهج‏الصدق، ص .177

111) براى اطلاع از منابعى كه اين حديث را نقل كرده‏اند نگاه كنيد به: رى شهرى، محمد، موسوعة الامام على‏بن ابى‏طالب، ج 8 ، ص .132

112) التفسيبر الكبير، ذيل آيه مباهله.

113) سبيتى، عبدالله، المباهله، ص 102 و علاوه بر اين علامه مجلسى در بحارالانوار، ج 35، ص 269 سخن فخر رازى را از تفسيرش و نيز كتاب اربعين او نقل كرده و به تفصيل پاسخ گفته كه ما در اين مختصر از آن صرف‏نظر مى‏كنيم.

114) شرف‏الدين، سيد عبدالحسين، الكلمة الغراء، ص .11

115) اين سخن به عينه از علامه حلى در نهج‏الحق و كشف‏الصدق، ص 177 صادر شده است.

116) در لغت عرب اين مثال را براى دو كس مى‏زنند كه موازى و همرديف يكديگر هستند مانند دو اسبى كه در عرض يكديگر گارى را مى‏كشند.

117) اشاره است به روايت معروفى كه ابن عباس و ابورافع و سعدبن ابى وقاص و ديگران نقل كرده‏اند كه چون براى رسول‏خدا مرغ بريان آوردند، دعا كرد كه خدايا محبوبترين خلق خود را نزد من آور تا با من اين مرغ را بخورد پس على آمد و با او هم غذا شد. ابن جوزى اين حديث را به نقل از ترمذى و حاكم نيشابورى و ديگران آورده است، تذكرة الخواص، ص 11838) احقاق الحق، ج 3، ص 66 تا .76

119) بغوى، حسين‏بن مسعود، معالم التنزيل، ج 1، ص‏480 عين عبارت او چنين است: «انفسنا» عنى نفسه و عليا رضى‏الله عنه و العرب تسمى ابن عم الرجل نفسه كما قال‏الله تعالى «ولاتلمزوا انفسكم» يريد اخوانكم و قيل هو على العموم لجماعة اهل الدين. و از كلام ابن‏شهرآشوب در مناقب آل ابى‏طالب، ج 2، ص 217 استفاده مى‏شود كه اصل اين مطلب از احمدبن حنبل است . ابن شهر آشوب گويد:

و اما شبهة الواحدى في الوسيط ان احمدبن حنبل قال اراد بالانفس ابن العم و العرب تخبر عن بنى العم بانه نفس ابن عمه و قال‏الله تعالى ولاتلمزوا انفسكم اراد اخوانكم من المؤمنين، ضعيفة، لانه لايحمل على المجاز الا لضرورة و ان سلمنا ذلك فانه كان للنبى بنوالاعمام فما اختار منهم الا عليا لخصوصية فيه دون غيره و قد كان اصحاب العباء نفس واحدة و قد بين بكلمات اخر.

120) علامه مجلسى، بحارالانوار، ج 35، ص .267

121) رحمانى همدانى، احمد، الامام على، ص 267 به نقل از مرحوم محمد تقى فلسفى

122) جوادى آملى، عبدالله، تفسير موضوعى قرآن، ج 9، ص 183 و نظير اين سخن به اجمال از علامه طباطبائى در الميزان در ذيل آيه مباهله ديده مى‏شود ص .235

123) همان، ج 9، ص .184 نساء، .113

124) علامه طباطبائى، الميزان، ج 3، ص 222

125) جوادى‏آملى، عبدالله، تفسير موضوعى قرآن، ج 9، ص .184

126) علامه طباطبائى، الميزان، ج 3، ص .223

127) مانند محمد رشيد رضا در تفسير «المنار» ذيل آيه مباهله.

128) علامه طباطبائى، الميزان، ج 3، ص .223

129) علامه طباطبائى، الميزان، ذيل آيه مباهله.

130) جوادى آملى، عبدالله، تفسير موضوعى قرآن، ج 9، ص .185

131) همان، ج 9، ص 185؛ در بخش‏هاى بعدى نيز بدين حديث و سند آن اشاره خواهيم كرد.

132) همان، ج 9، ص .183

133) علامه طباطبائى، الميزان، ذيل آيه مباهله.

134) جوادى آملى، عبدالله، تفسير موضوعى قرآن، ج 9، ص .190

135) علامه طباطبائى، الميزان، ذيل آيه مباهله.

136) از كلام مرحوم علامه طباطبائى در اينجا فهميده مى‏شود كه ايشان لفظ «انفسنا» در آيه مباهله را شامل شخص رسول‏خدا نيز مى‏داند. در برخى منابع اهل سنت و به‏ندرت در منابع شيعى تصريح بدين مطلب ديده مى‏شود. سبطبن جوزى در تذكرة الخواص، ص 14 آورده كه رسول‏خدا به نفس خود و نفس على اشاره كرد به وسيله «انفسنا»؛ ابراهيم‏بن محمد الجوينى در فرائد السمطين، ج 2، ص 23 به نقل از شعبى از جابر آورده است كه «انفسنا و انفسكم رسول‏الله و على و نساءنا و نساءكم فاطمه و ابناءنا و ابناءكم الحسن و الحسين»؛ ابن‏كثير در تفسير القرآن العظيم در ذيل آيه مباهله آورده است كه «انفسنا و انفسكم رسول‏الله و على‏بن ابى‏طالب و ابناءنا حسن و حسين و نساءنا فاطمه»؛ بغوى در معالم‏التنزيل و شيخ طوسى در التبيان و بيهقى در دلائل‏النبوة و طبرى در تفسيرش و سيوطى در الدرالمنثور و حاكم حسكانى در شواهدالتنزيل نيز همين مطلب را آورده‏اند؛ در تفسير فرات از امام باقرعليه السلام نقل شده است كه «ابناءنا و ابناءكم الحسن و الحسين و انفسنا و انفسكم رسول‏الله و على و نساءنا و نساءكم فاطمه» نگاه كنيد به موسوعةالامام على‏بن ابى‏طالب، ج 8 ، ص .10 ولى ما درگذشته به برخى مباحث كلامى در ذيل آيه مباهله اشاره كرديم و دانستيد كه چرا نمى‏توان انفسنا را شامل رسول‏خدا قرار داد. بنابراين سخن برخى مفسرين و نيز مضمون برخى روايات را بر فرض صحت سند بايد تأويل و توجيه كرد.

137) همان، ذيل آيه مباهله.

138) همان، ذيل آيه مباهله.

139) ابن‏بطريق، عمدة عيون صحاح الاخبار، ص 197 به نقل از ابن‏حنبل در فضائل الصحابه، ج 2، ص 593، حديث 1008؛ شروانى، ما روته العامة من مناقب اهل‏البيت، ص 85 به نقل از استيعاب و شرح نهج‏البلاغه ابن ابى‏الحديد و مسند احمدبن حنبل؛ رى شهرى، محمد، موسوعة الامام على‏بن ابى‏طالب، ج 8، ص . 83

140) كنجى شافعى، كفاية الطالب، ص 288 به نقل از خصائص نسائى؛ سليمان‏بن ابراهيم، ينابيع المودة، ج 1، ص 131؛ احمدبن شعيب، خصائص اميرالمؤمنين، ص 108؛ رى شهرى، محمد، موسوعة الامام على‏بن ابى‏طالب، ج 8، ص 83؛ سبطبن جوزى، تذكرة الخواص، ص .40

141) رى شهرى، محمد، موسوعة الامام على‏بن ابى‏طالب، ج 8، ص 82

142) شيخ طبرسى، مجمع‏البيان، ذيل آيه مباهله؛ شيخ طوسى، تلخيص الشافى، ج 2، ص 6 و در پاورقى مصحح كتاب سيد حسين بحرالعلوم به‏عنوان مصادر اين حديث از ذخائر العقبى، صحيح ترمذى، البداية و النهاية، مسند ابوداود و مسند احمد ياد مى‏كند؛ ابن‏شهرآشوب، مناقب آل ابى‏طالب، ج 2، ص .217

143) كنجى شافعى، كفاية الطالب، ص 287، باب 71 در تخصيص على به اين كه رسول‏خدا او را چون نفس خود دانسته است.

144) كنجى شافعى، كفاية الطالب، ص 287، باب 71 در تخصيص على به اين كه رسول‏خدا او را چون نفس خود دانسته است.

145) زمخشرى، جارالله، الكشاف، ذيل آيه 5 سوره حجرات «ان جائكم فاسق بنباء فتبينوا. ..»؛ شروانى، ما روته العامله من مناقب اهل‏البيت، ص 58 به نقل از تفسير زمخشرى.

146) علامه مجلسى، بحارالانوار، ج 93، ص 357؛ شيخ حر عاملى، وسائل الشيعه، ج 10، ص 239؛ محمديان، محمد، حياة اميرالمؤمنين عن لسانه، ص 238 به نقل از عيون اخبار الرضا و امالى صدوق؛ سليمان‏بن ابراهيم، ينابيع المودة، ج 1، ص .166

147) شيخ طبرسى، الاحتجاج، ج 1، ص .142

148) رى شهرى، محمد، موسوعة الامام على‏بن ابى‏طالب، ج 8، ص 83 به نقل از خصال و بحارالانوار .

149) آيت‏الله ميلانى در كتاب «قادتنا كيف نعرفهم»، ج 1، ص 433 اشاره مى‏كند كه مرحوم بحرانى در «غاية المرام» از طرق اهل سنت سيزده حديث آورده است كه در همه آنها على‏عليه السلام نفس رسول‏خدا شمرده شده است.

150) فيض الاسلام، نهج‏البلاغه، خطبه 234؛ صبحى صالح، نهج‏البلاغه، خطبه .192

151) در نهج‏البلاغه، صبحى صالح تعبير اول و در نهج‏البلاغه فيض الاسلام تعبير دوم آمده است.

152) محمديان، محمد، حياة اميرالمؤمنين عن لسانه، ص 67 به نقل از منابع متعدد شيعه و سنى؛ سيد ابن‏طاووس، كشف اليقين فى فضائل اميرالمؤمنين، ص 217 به نقل از ابن‏مغازلى شافعى؛ رى شهرى، محمد، موسوعة الامام على‏بن ابى‏طالب، ج 8، ص 390 به بعد كه نصوص مختلف مؤاخاة در اين منبع جمع‏آورى شده است.

153) شبر، عبدالله، حق اليقين، ص 155به نقل از مسند احمدبن حنبل و مناقب ابن‏مغازلى شافعى؛ رى شهرى، محمد، موسوعةالامام على‏بن ابى‏طالب، ج 8، ص 66 به نقل از خصال، مناقب خوارزمى، فرائد السمطين و اثبات الوصية.

154) آيت‏الله مرعشى، ملحقات احقاق الحق، ج 21، ص 438؛ رى شهرى، محمد، موسوعة الامام على‏بن ابى‏طالب، ج 8، ص .67

155) رى شهرى، محمد، موسوعة الامام على‏بن ابى‏طالب، ج 8، ص 64 به نقل از عوالى اللآلى .

156) رى شهرى، محمد، موسوعةالامام على‏بن ابى‏طالب، ج 8، ص 212 به نقل از منابع متعدد و نظير آن در ج 8، ص .309

157) ابن‏شهر آشوب، مناقب آل ابى‏طالب، ج 2، ص 217؛ رى شهرى، محمد، موسوعة الامام على‏بن ابى‏طالب، ج 8، ص 78؛ شيخ طوسى، تلخيص الشافى، ج 2، ص 6؛ شيخ طبرسى، مجمع البيان، ذيل آيه مباهله؛ علامه حلى، كشف الحق و نهج‏الصدق، ص 177، سيدبن‏طاووس، الطرائف، ص 65؛ آيت‏الله مرعشى نجفى، ملحقات احقاق الحق، ج 21، ص 122؛ ابن بطريق، عمدة عيون صحاح الاخبار، ص 198؛ كنجى شافعى، كفاية الطالب، ص 274؛ محمدبن عيسى‏بن سورة، الجامع الصحيح (سنن ترمذى) حديث شماره 3716، ابن‏عساكر، تاريخ دمشق، ج 1، ص 148؛ محمدبن معتمد خان، نزل الابرار، ص 38؛ احمدبن شعيب النسائى، خصائص اميرالمؤمنين، ص 104، سليمان‏بن ابراهيم، ينابيع المودة، ج 1، ص .166

158) ابن‏بطريق، عمدة عيون صحاح الاخبار، ص .205

159) آيت‏الله مرعشى نجفى، ملحقات احقاق الحق، ج 21، ص 571؛ ابن بطريق، عمدة عيون صحاح الاخبار، ص 296 به نقل از مناقب ابن‏مغازلى؛ سليمان‏بن ابراهيم، ينابيع المودة، ج 1، ص 166؛ ابن‏شهر آشوب، مناقب آل ابى‏طالب، ج 2، ص 217؛ آيت‏الله ميلانى، قادتنا كيف نعرفهم، ج 1، ص 437 به نقل از منابع متعدد اهل سنت؛ رى شهرى، محمد، موسوعة الامام على‏بن ابى‏طالب، ج 8، ص 77 به نقل از تاريخ بغداد، ذخائر العقبى، مناقب خوارزمى، امالى الطوسى، ينابيع المودة، مناقب ابن شهر آشوب، مناقب ابن‏مغازلى و تفسير فرات و همه اين منابع سند حديث را به ابن عباس يا سعدبن ابى‏وقاص رسانده‏اند؛ احمدبن عبدالله الطبرى، ذخائر العقبى، ص 63 به نقل از براءبن عازب.

160) رى شهرى، محمد، موسوعة الامام على‏بن ابى‏طالب، ج 8، ص 92 به نقل از الفصول المختارة، مناقب خوارزمى، كمال الدين، الامالى للصدوق، بشارة المصطفى، ينابيع المودة، كنز الفوائد، معانى الاخبار، علل الشرايع و عيون اخبار الرضا.

161) شيخ طبرسى، الاحتجاج، ج 1، ص .118

162) همان، ج 1، ص 139، قاضى نورالله شوشترى، احقاق الحق، ج 3، ص 46 به نقل از الصواعق المحرقة؛ عابدين مؤمنى، مقاله على عليه السلام نفس رسول‏خدا در كتاب مجموعه گفتارهاى موسوم به شناخت نامه على‏عليه السلام، ص 189 به نقل از الصواعق المحرقة.

163) محمديان، محمد، حياة اميرالمؤمنين عن لسانه، ص 53 به نقل از كتاب سليم‏بن قيس، امالى طوسى، تاريخ دمشق، خصال شيخ صدوق و احتجاج طبرسى.

164) علامه مجلسى، بحارالانوار، ج 35، ص .267

165) قاضى نعمان، دعائم الاسلام، ج 1، ص .16

166) تفسير عياشى، ذيل آيه مباهله؛ علامه طباطبائى، الميزان، ذيل آيه مباهله.

167) رى شهرى، محمد، موسوعة الامام على‏بن ابى‏طالب، ج 8، ص 9، و ص 240 به نقل از كتاب خصال.

168) سليمان‏بن ابراهيم، ينابيع المودة، ج 1، ص 40؛ شيخ طوسى، الامالى، ص .561

169) رى شهرى، محمد، موسوعة الامام على‏بن ابى‏طالب، ج 8، ص .272

170) اشاره است به آيه «واعلموا انما غنتم من شى‏ء فان‏لله خمسه و للرسول ولذى القربى» (انفال، 41) كه با تأويل آن گروهى از مردم معتقد بودند كه خمس تنها به فرزندان رسول‏خدا تعلق ندارد.

171) تفسير عياشى، ذيل آيه مباهله.

172) شيخ مفيد، الاختصاص، ص 54؛ شروانى، ما روته العامة من مناقب اهل‏البيت، ص 85، به نقل از الصواعق المحرقه، و نظير اين حديث در عيون اخبار الرضا نقل شده است كه علامه طباطبائى در الميزان، ذيل آيه مباهله آن را ذكر كرده است و نيز على‏بن عيسى الاربلى، كشف الغمة، ج 2، ص .778

173) سليمان‏بن ابراهيم القندوزى، ينابيع المودة، ج‏1 ، ص 131؛ رى شهرى، محمد، موسوعة الامام على‏بن ابى‏طالب، ج 7، ص 10 به نقل از عيون اخبار الرضا و الامالى للصدوق؛ علامه طباطبائى، الميزان، ذيل آيه مباهله.

174) شيخ مفيد، الفصول المختارة من العيون و المحاسن، ص 38؛ آيت‏الله ميلانى، قادتنا كيف نعرفهم، ج 1، ص 435 به نقل از شيخ مفيد، علامه مجلسى، بحارالانوار، ج 35، ص .257

175) رى شهرى، محمد، موسوعة الامام على‏بن ابى‏طالب، ج 8، ص 10 به نقل از طرائف المقال؛ علامه طباطبائى، الميزان، ذيل آيه مباهله.

176) تفسير عياشى، و تفسير الميزان ذيل آيه مباهله؛ رى شهرى، موسوعة الامام على‏بن ابى‏طالب، ج 8، ص 314؛ ابن بطريق عمدة عيون صحاح الاخبار، ص 188 به نقل از صحيح مسلم؛ ابن بطريق، كتاب خصائص الوحى المبين، ص 100، به نقل از صحيح مسلم؛ شروانى، ما روته العامه من مناقب اهل البيت، ص 84 به نقل از سنن ترمذى، فرائد السمطين، تاريخ ابن‏عساكر و جامع الاصول؛ كنجى شافعى، كفاية الطالب، ص 141 با ذكر چند سند مختلف؛ محمدبن معتمد خان، نزل الابرار، ص 47؛ جلال الدين سيوطى، الدرالمنثور؛ محمد رشيد رضا، المنار، ذيل آيه مباهله؛ احمدبن عبدالله الطبرى، ذخائر العقبى، ص 25؛ شيخ طوسى، الامالى، ص 306؛ محمدبن عبدالله الحاكم النيشابورى، المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 162 حديث شماره 4719؛ مسلم‏بن الحجاج النيشابورى، صحيح مسلم، ج 4، ص 1870 حديث شماره 32؛ محمدبن عيسى‏بن سورة، الجامع الصحيح (سنن ترمذى)، ج 5، ص 224 حديث شماره 2999 و حديث شماره 3724؛ ابراهيم‏بن محمد الجوينى، فرائد السمطين في فضائل المرتضى و البتول و السبطين، ج 1، ص 377؛ على‏بن عيسى الاربلى، كشف الغمة، ج 1، ص 124 و ص 160 و چون حديث سعد از جمله مستندات واقعه مباهله است در اينجا مناسب مى‏بينيم كه به ديگر منابعى كه اسناد واقعه مباهله راجمع كرده‏اند اشاره كنيم. مرحوم بحرانى در غايةالمرام واقعه مباهله را در خلال 19 حديث از طرق اهل سنت و 15 حديث از طرق شيعه نقل كرده است. نگاه كنيد به قادتنا كيف نعرفهم، ج 3، ص 64 و نيز حاكم حسكانى در شواهد التنزيل، ج 1، ص 155 واقعه مباهله را به 9 طريق از طرق موجود نزد اهل سنت نقل مى‏كند و نيز ابن‏مغازلى در كتاب مناقب خود واقعه مباهله را به نقل از شعبى از جابربن عبدالله آورده است كه اين يكى از طرق مذكور در شواهد التنزيل است. نگاه كنيد به عمدة عيون صحاح الاخبار، ص 188 و نيز ابونعيم اصفهانى در كتاب النور المشتعل من كتاب مانزل من القرآن في على‏عليه السلام، ص 49 برخى احاديث پيرامون واقعه مباهله را به نقل شعبى از جابرآورده است و استاد محمد باقر محمودى در تعليقه خود از ديگر روات اين احاديث كه از جمله آنها ابورافع و ابن عباس است ياد كرده‏اند و در هر مورد سلسله سند را آورده‏اند .

و نيز اسناد واقعه مباهله در نزد اهل سنت را مى‏توان در ذيل آيه مباهله در تفسير طبرى و تفسير الدر المنثور جستجو كرد.

177) علامه امينى، الغدير، ج 3، ص 66؛ ابن شهر آشوب، مناقب آل ابى‏طالب، ج 2، ص .217

178) علامه امينى، شيخ عبدالحسين، الغدير، ج 4، ص .41

179) رى شهرى، محمد، موسوعة الامام على‏بن ابى‏طالب، ج 9، ص 43، به نقل از الغدير، ج 4، ص .40

180) رى شهرى، محمد، موسوعة الامام على‏بن ابى‏طالب، ج 9، ص .35

181) همان، ج 9، ص .41

182) علامه امينى، شيخ عبدالحسين، الغدير، ج 4، ص .131

183) ابن شهرآشوب، رشيد الدين محمدبن على، مناقب آل ابى‏طالب، ج 2، ص .217

184) علامه امينى، شيخ عبدالحسين، الغدير، ج 4، ص 142 و 143 و .149

185) علامه امينى، شيخ عبدالحسين، الغدير، ج 4، ص 142 و 143 و .149

186) ابن شهر آشوب، مناقب آل ابى‏طالب، ج 2، ص .217