| صفحه اصلى > انديشه امام علىعليه السلام > گزيدهاى از مقالات | اهداف و آرمانهاى حكومت |
|
|
اهداف و آرمانهاى حكومتمحمد سروش
فهرست :
مقدمهپيشينه موضوع، فضاى بحث ضرورت، اهداف و نوع ايدهآل حكومت، موضوعات سه گانهاى است كه در تفكر سياسى بشر سابقهاى دراز دارد، و تحليل هر يك، باب ورود به ديگرى را مىگشايد . نمونهاى از انديشههاى كهن در اين باره را در سياست ارسطو مىتوان خواند. وى هدف حكومت را نه زيستن، بلكه «بهزيستى»، مىداند و مشاركت در دفاع در برابر هجوم بيگانه، يا همپيمانى در امور اقتصادى را ناكافى مىشمارد. او «حسن اراده» حكومت را در تربيت شهروندان و پاسداشت «فضيلت» مىبيند و از اين رو بر فرمانروايى صاحبان فضيلت براى رسيدن به اين مقصود و تأمين اين غايت، تأكيد دارد. (1) ارسطو معتقد است پيش از بحث از «حكومت مطلوب»، بايد «زندگى مطلوب» را تعريف كرد؛ زيرا تا دلپذيرترين شيوه زندگى، تعيين نگردد، كمال مطلوب را نيز نمىتوان شناخت. حكومت مطلوب، تعبيرى است كه در آن «بهترين زندگى» تكوين مىيابد. (2) از اين رو تا از «سعادت بشر» تصويرى روشن و صحيح نداشته باشيم، نمىتوانيم درباره هدف حكومت يا كاركرد آن داورى كنيم. (3) اشاره به ديدگاه ارسطو، براى تحليل نظريه او نيست؛ بلكه يادآورى اين نكته است كه تفكر سياسى بشر، موضوع كهنترين مباحث و آثار قلمى است. در ميان حكيمان مسلمان، فارابى اين مسئله را با جديت بيشترى تعقيب كرده، نظريه خود را بر «سعادت» كه هدف آفرينش انسان است، مىنهد. وى بر مبناى ضرورت «تشخيص سعادت» و نيز «رسيدن به سعادت»، به اين نتيجه مىرسد كه چنين كارى از عهده خود انسانها بيرون است و از اين رو به رهبرى و رياست فردى كه از غيب مدد مىگيرد، نيازمندند. (4) بدين ترتيب هدف رياست بر جامعه، صرفا براساس تأمين ضرورتهاى مادى بشر و نيازهاى معيشتى او، نيست؛ زيرا چنين عنايتى حتى در مدينه جاهله، فاسقه و ضاله نيز تحققپذير است، (5) و احتياجات مادى انسانها بر اثر مشاركت آنها برآورده مىشود؛ در حالى كه «سعادت» نيازى ديگر است كه پاسخگوى آن «مدينه فاضله» است. البته در آراى مربوط به «آرمانهاى حكومت» و مبانى آن، دگرگونىهاى فراوانى رخ داده است. در انديشه سياسى جديد غرب، موضوع تأمين سعادت و خوشبختى، به مرور از جدول اهداف حكومت حذف شده و نظريهپردازانى مانند كانت، تأكيد مىكنند كه بايد انسانها را براى داشتن تصوير خاص خويش از خوشبختى، آزاد گذاشت و دولتها حق ندارند مردم را برخلاف تصورى كه از سعادت دارند، به سمت و سوى خاصى سوق دهند. حكومتها موظفند زمينه «زندگى توأم با مسالمت» را براى همه افراد فراهم آورند و فراتر از آن مسئوليتى ندارند؛ بلكه «نبايد» دخالتى هم داشته باشند. (6) امروزه چنين نگرشى به حكومت، از اركان ليبراليسم است و «دولت حداقل» دولتى است كه حفظ صلح و امنيت اشخاص و دارايى آنها را برعهده دارد، نه بيشتر از آن. (7) موضوع مقاله حاضر، اهداف حكومت از ديدگاه اميرالمؤمنين(ع) است كه در قالب پاسخ به پرسشهاى زير، سامان مىيابد: .1 امام على(ع) چه اهدافى را براى حكومت خود يا حكومت اسلامى، و يا هرحكومتى، ترسيم مىكند؟ .2 امام على(ع) در ميان اهداف حكومت، كدام يك را مقدم مىشمرد؟ .3 آيا امام على(ع) به اهداف حكومت خود، دست يافت؟ .1 اهداف حكومتنگاه امام على(ع) را به اهداف حكومت، مىتوان ناظر به سه جنبه مختلف اين موضوع دانست و براساس اين ابعاد، بيانات حضرت را از هم تفكيك كرد: جنبه اول، اهداف عام حكومت است؛ اهدافى كه هيچ دولتى نمىتواند آنها را ناديده انگارد؛ زيرا حذف اين اهداف، محو فلسفه وجودى حكومت است. جنبه دوم، اهداف خاص حكومت اسلامى است كه از اسلامى بودن دولت برمىخيزد و حكومت به اقتضاى اسلاميت خويش به دنبال آنها است. حذف اين اهداف يا بىاعتنايى به آنها، صبغه اسلامى حكومت را از بين مىبرد. جنبه سوم، اهداف مخصوص حكومت علوى است كه اميرالمؤمنين آنها را با الهام از اسلام و با توجه به مقتضيات ويژه عصر خويش، در نظر گرفته است. 1ـ .1 اهداف عام حكومتاحتياج جامعه بشرى به حكومت، نيازى ضرورى و آشكار است. درك اين ضرورت نزد عقل، نه از آن رو است كه خرد «حكومت» را «مطلوب به نفسه» مىشناسد و مانند عدالت «حسن ذاتى» در آن مىبيند، بلكه برخاسته از نيازى است كه بىاعتنايى بدان، زندگى اجتماعى را با خلل جدى مواجه مىسازد. زيرا بدون استقرار حكومت، نظم زندگى انسانها به مخاطره مىافتد؛ تجاوز از حدود و حقوق گسترش مىيابد؛ تأمين حوايج متنوع زندگى اجتماعى كه نيازمند تقسيم كار و مديريت است، دچار اخلال مىگردد و در نتيجه وظايفى كه خارج از مسئوليت شخصى افراد است ـ مانند رسيدگى به مستمندان ـ سامان نمىيابد. استناد به اين «لابديت عقلانى» كه «استقرا» نيز گواه آن است، در برخى روايات نيز به چشم مىخورد. (8) در نهجالبلاغه، كلامى از امام على(ع) در تبيين فلسفه حكومت آمده است كه ناظر به خطاى خوارج در نفى «حكومت انسان» به بهانه وجود «حكم خدا» است. هرچند برخى شارحان نهجالبلاغه، شعار لاحكم الا لله خوارج را براى «نفى حكميت» دانسته، نه حاكميت و حكومت بشرى، (9) به هر حال امام ـ عليهالسلام ـ در اين بيان، نياز به حكومت را بر مبناى اهداف و غاياتى كه از آن توقع مىرود، تبيين كردهاند: انه لابد للناس من امير بر او فاجر يعمل فى امرته المؤمن ويستمتع فيها الكافر ويبلغ الله فيها الأجل ويجمع به الفىء ويقاتل به العدو وتأمن به السبل ويؤخذ به للضعيف من القوى حتى يتسريح بر ويستراح من فاجر. (10) در اين بيان علوى، احقاق حقوق مظلومان، تأمين امنيت، مبارزه با متجاوزان و مديريت امور مالى، منشأهاى ضرورت حكومت خوانده شده است، كه برخى مربوط به پيش و پارهاى مربوط به پس از تشكيل حكومت است. همين نگرش به فلسفه حكومت و جايگاه دولت، در آثار متفكران مسلمان نيز ديده مىشود؛ مثلا ابنخلدون مىنويسد: «به ناگزير بايد در ميان اجتماع بشرى، حاكمى باشد كه از تجاوز دستهاى به دسته ديگر جلو گيرد.» (11) بر مبناى اين تحليل، حكومت فاسد و تبهكارى كه چنين نيازهايى را برآورده سازد، بر هرج و مرج و بىقانونى، ترجيح دارد. همين جا است كه «دليل نظم» و «ضرورت حفظ نظام»، حمايت از چنين دولت نامشروعى را در برابر آشوبطلبان لازم مىشمارد و تبعيت از قوانين اجتماعى آن را واجب مىگرداند. روشن است كه چنين حكومتى، «مطلوب» تلقى نمىشود؛ ولى در شرايطى كه حكومت در تأمين حداقل اهداف مورد انتظار و برآوردن ضرورتهاى اوليه زندگى، كاركرد قابل قبولى دارد، عقل اجازه برهم زدن اين نظم و استقرار حاكميت بىنظمى را نمىدهد؛ بلكه بايد با فاسد، افسد را دفع كرد و از شر بيشتر پيش گرفت. امام ـ عليهالسلام ـ در بيان ديگرى، فرمانروايى سلطان ستمپيشه را بهتر و قابل تحملتر از فتنههاى پياپى دانستهاند: وال ظلوم غشوم خير من فتنة تدوم (12) محقق خوانسارى در شرح اين جمله مىنويسد: مراد اين است كه حاكم در هر ولايت هرچند بسيار ظالم باشد، بهتر است از اين كه فرمانفرما نباشد؛ زيرا كه ظلم يك كس هرچند بسيار باشد، سهل باشد نسبت به اين كه فرمانفرما و حاكم نباشد كه آن سبب هرج و مرج مىشود و هر كه را قدرتى بر فتنه و شرى باشد آن را پيش گيرد و فتنه دائمى گردد. (13) امام على ـ عليهالسلام ـ به نرسا كه ماجراى قتل كسرا را براى حضرت نقل كرد، فرمود: «هيچ سرزمينى بدون تدبير پابرجا نمىماند و ناگزير از زمامدارى است (14) .» 1ـ .2 اهداف خاص حكومت اسلامىآيا فراتر از ضرورتى كه عقل براى تشكيل حكومت درك مىكند و آن را ابزارى لازم براى قوام اجتماعى مىشمارد، اهداف ديگرى نيز از سوى دين براى حكومت مقرر شده است و بدين وسيله دين بر بار حكومت افزوده است؟ آيا از ناگزيرى حكومت كه در بيانات علوى بود، برمىآيد كه حكومت، هدفى فراتر از برآوردن احتياجات ضرورى و نيازهاى اوليه بشر در زيست جمعى دارد؟ برخى نويسندگان از جمله لابد للناس من امير بر او فاجر يعمل فى امرته المؤمن ويستمتع فيها الكافر، چنين فهميدهاند كه تنها عامل تعيينكننده قوه اجرايى، دارا بودن توان تدبير امور كشور، حفظ امنيت و حراست از مرزها است، و از اين سخن حضرت، سندى براى «جدايى حكومت از دين» ساختهاند. (15) بدون ترديد مقصود از لابد للناس در اين سخن گهربار، جز همان اصل ضرورت طبيعى همزيستى مسالمتآميز نيست. اين اصل، «تنها عامل» تعيينكننده امير يا قوه اجرايى است كه هم بينش و هم توان تدبير امور مملكتى را دارا است و از عهده حفظ و حراست مرزهاى جغرافيايى آن برمىآيد؛ هرچند شخصا از امتيازات اخلاقى تا آنجا كه برخورد به كار امارت و تدبير امور كشوردارى او نداشته باشد، بهرهمند نباشد؛ مانند طبيبى كه در درمان مريض بايد اولا از تخصص و مهارت در دانش طب بهرهمند باشد و ثانيا بايد در كار خود رعايت امانت و دقت در معالجه را بنمايد تا جان مريض را از روى بىدقتى و بىمبالاتى به خطر نيندازد؛ هرچند كه احيانا از جهات ديگر پايبند به اصول و موازين اخلاقى و مذهبى نباشد، و اين خود بهترين دليل شرعى جدايى حكومت از دين است. (16) برخى نيز با تقسيم حاجات آدمى به اوليه ـ نظير بهداشت، مسكن، غذا، امنيت و نظم ـ و ثانويه ـ مانند هنر ـ فقط برآوردن حاجات اوليه را برعهده حكومت دانسته و ديندارى را كه از حاجات لطيف بشر است، برعهده اشخاص ديده است. از ايننظر غايت و كاركرد حكومت در همه جوامع يكسان است و نقش حكومت در جامعه دينى با جامعه غير دينى تفاوتى ندارد. (17) وى در جاى ديگر به همان جمله نهجالبلاغه استناد جسته و گفته است: حكومتها كارى و وظيفهاى بيش از رسيدگى به حاجات اوليه مردم ندارند و نبايد داشته باشند. خواه حكومت دينى و خواه حكومت غيردينى، آنچه را كه در درجه اول بايد قرار بدهند اين است كه حاجات اوليه، يعنى مسكن، غذا، پوشاك، بهداشت، و امثال اينها را فراهم كنند... . به فرموده مولى امير المؤمنين : لابد للناس من امير بر او فاجر. جامعه از داشتن حاكمان نيكوكار يا بدكار ناگزير است، چرا كه وظيفه حكومت چيزى جز انتظام بخشيدن به امور كلان جامعه نيست و براى چنين انتظامى مردان نيك يا بد، مؤمن يا كافر، مىتوانند به كار گماشته شوند. (18) اين دريافت از سخن حضرت را به دلايل زير نمىتوان پذيرفت: نخست آن كه در اين استنباط، از مجموعه سخنان ايشان در باب نقش حكومت، ضرورت حكومت و غايت آن، فقط «يك جمله»، گزينش گرديده و ديگر مطالب مربوط به اين موضوع، ناديده انگاشته شده است. دوم آن كه از يك لابديت عقلى و ضرورى، برخى احكام «ارزشى» استنتاج شده است؛ در حالى كه هيچ رابطه منطقى بين اين گزارهها وجود ندارد. مثلا از كلام امام كه «مردم از داشتن امير خوب يا بد ناگزيرند» نتيجه گرفتهاند كه پس «حكومت كارى جز نظمدهى به زندگى اجتماعى ندارد» بنابراين «هركس ـ خوب يا بد ـ مىتواند به اين كار گماشته شود.» مشكل اين گونه استنتاجها آن است كه ضرورتهاى زندگى را «تنها عامل» تعيينكننده و جهتدهنده حكومت انگاشتهاند و براى هيچ عامل ديگرى، نقش تعيينكنندهاى در نظر نگرفتهاند؛ يعنى همه نهادهاى اجتماعى، در حد ضرورتها مىتوانند نقش داشته باشند، و درنتيجه حكومت مطلوب و ايدهآل، همان حكومت «ضرورى» است! ولى آيا مثلا از «ضرورت طبيعى ازدواج»، مىتوان نتيجه گرفت كه در نكاح غرضى جز اشباع غريزه نيست و هر كس ـ به هر نحو ـ مىتواند بدين كار اقدام كند؟! كسانى كه در باب حكومت، به دليل آن كه عقل ضرورت آن را درك مىكند، چنين نتايجى را مطرح مىكنند، آيا در ديگر ضرورتهاى زندگى ـ از قبيل نكاح، بيع و قضاوت ـ نيز به چنين شيوهاى ملتزم هستند و «تأمين نيازها» را «تنها عامل» تعيينكننده مىدانند و هر گونه محدوديت ديگر را انكار مىكنند؟! يعنى مىتوان گفت چون ازدواج ضرورى است، پس ازدواج با محارم جايز است، و چون غذا براى بدن ضرورى است، پس خوردن هر گوشت جايز است و...؟! افزون بر آن، متدينان و مسلمانان نسبت به هر يك از نيازهاى ضرورى خود، با مواردى از «احكام الزامى» مواجهند؛ مثلا در اسلام برخى غذاها ممنوع، برخى اقسام ازدواج و برخى معاملات حرام است. از اين رو حكومتى كه بر مبناى قانون اسلام شكل مىگيرد، قهرا نوع خاصى از همزيستى را عملى مىسازد. معناى اين سخن آن است كه حتى اگر ضروريات، «تنها عامل» تعيينكننده محدوده دخالت دولت و اهداف آن باشد و حكومت فراتر از تأمين نيازهاى مادى و حاجات اوليه مسئوليتى نداشته باشد، باز هم سهم دين را در اين باب نمىتوان ناديده گرفت و نبايد آن را در رديف هنر از حاجات ثانويه قرار داد؛ زيرا دين «نظم خاصى» را براى زندگى اين جهانى بشر مىپسندد. اميرالمؤمنين(ع) به صراحت قرآن را مجموعهاى مىخواند كه نظم را در جامعه مىگسترد: [فيه] نظم ما بينكم. (19) چگونه مىتوان دين و حكومت را از يكديگر جدا دانست و حكومت را مانند طبابت دانست، در حالى كه حكومت در منطقهاى قرار دارد كه آكنده از مسائل حقوقى و بايدها و نبايدهاى شرعى است، ولى طبابت عمدتا در منطقةالفراغ قرار دارد؟ تأمل در بيانات اميرالمؤمنين نشان مىدهد كه اجراى قانون اسلام، وظيفه اصلى حكومت اسلامى است: ليس على الامام الا ماحمل من امر ربه: الابلاغ فى الموعظة والاجتهاد فى النصيحة والاحياء للسنة واقامة الحدود على مستحقيها واصدار السهمان على اهلها. (20) «احياى سنت» تعبير جامعى است كه جهتگيرى دولت اسلامى را مشخص مىكند و «اقامه حدود» و «توزيع ثروت» هر يك، بخشهايى است كه تفصيل آن در احكام شرع بيان شده است. علاوه بر اين پيشواى امت و رئيس حكومت، اين مأموريت الهى را نيز برعهده دارد كه همه توان خود را در راه خير امت به كار گيرد: الاجتهاد فى النصيحه، و براى سلامت روح و صفاى باطن مردم تلاش كند: الابلاغ فى الموعظه. البته همان گونه كه «اقامة الحدود و اصدار السهمان» به ابزار خاصى نيازمند است، «ابلاغ موعظه» نيز با بهرهگيرى از امكانات ويژه حكومت ـ همچون فضاهاى آموزشى و وسايل ارتباط جمعى ـ تحقق مىيابد وگرنه انجام چنين مأموريتى در سطح امر و نهى زبانى، از تكاليف «عام» بوده، و در شمار وظايف «امام» قرار نمىگيرد . در سخن ديگرى، امام على ـ عليهالسلام ـ در كنار اقامه حدود و جهاد با دشمن و تقسيم درآمدها، اجراى احكام الهى را نيز در رديف مسئوليتهاى دولت نام برده است: لابد للأمة من امام يقوم بأمرهم فيأمرهم وينهاهم ويقيم فيهم الحدود ويجاهد فيهم العدو و تقسيم الغنائم ويفرض الفرائض. (21) هدف حكومت، هدف قانوناگر بپذيريم كه حكومت نياز ضرورى بشر براى حاكم كردن قانون در جامعه است، «هدف حكومت»، بر «هدف قانون» انطباق مىيابد و اين سخن پذيرفتنى است كه هدف حقوق، به تعبيرى همان هدف دولت است. (22) اميرالمؤمنين «اجراى قانون خدا» را هدف حكومت مىداند و با شاهد گرفتن حق ـ تعالى ـ اعلام مىكند كه به انگيزه سلطه و رياست، زمام امور را به دست نگرفته است، بلكه خواهان آن است كه «موازين الهى» را برپا، و «شرع» را پاس دارد؛ هرچيز را در جاى خود نهد و حقوق افراد را به آنها رساند: اللهم انك تعلم انى لم ارد الامره ولا علو الملك والرياسة وانما اردت القيام بحدودك والاداء لشرعك ووضع الامور فى مواضعها وتوفير الحقوق على اهلها والمضى على منهاج نبيك وارشاد الضال الى انوار هدايتك. (23) با اين نگاه، غايات شريعت، همان غايات حكومت است، و چون شريعت تأمين مصلحت در «نفس، عقل، نسب، مال و دين» را مد نظر دارد (24) و راهكارهاى آن را ارائه مىكند و هر يك از احكام شرع به يكى از اين اغراض منتهى مىگردد، حكومت دينى نيز به همين اهداف گرايش مىيابد. (25) البته حاكميت قانون و تأمين مصلحت جامعه، شعار مشترك همه دولتها است؛ ولى چون همه نگرش يكسانى به قانون و مصلحت ندارند و قهرا اسلام نيز با همه مبانى قانونگذارى موافق نيست و احكام و قوانين فراوانى در زمينه اقتصاد، سياست، خانواده، قضاوت، مجازات و زمينههاى ديگر حيات فردى و اجتماعى دارد، حاكميت قانون در جامعه اسلامى، به ايجاد نوع خاصى از حكومت با اهداف ويژهاى مىانجامد. از سوى ديگر، حقوقى كه اسلام براى مردم و دولتمردان پذيرفته است، كاملا همسو و هماهنگ با غايات دينى حكومت است و رعايت آنها، رشد معنويت وكمال ديانت را در پى دارد. امام ـ عليهالسلام ـ برپايى دين، عزت حق و استقرار عدل را، ثمره رعايت حقوق اجتماعى و آثار ارزشمند آن در جامعه دانسته وفرمودهاند در پرتو احترام به اين حقوق، مىتوان «سنتها» را به جريان انداخت: ... فاذا ادت الرعيه الى الوالى حقه وادى الوالى اليها حقها، عز الحق بينهم وقامت مناهج الدين واعتدلت معالم العدل وجرت على اذلالها السنن (26) . اما اگر حقوق مردم و حاكمان مورد بىاعتنايى قرار گيرد و هر يك بر ديگرى اجحاف روا دارند، اختلاف و تشتت پديد مىآيد؛ جور و ستم آشكار مىگردد؛ فساد در دين راه مىيابد؛ و راه روشن سنت متروك مىماند؛ به هوا و هوس رفتار مىشود، و احكام تعطيل مىشود: واذا غلبت الرعيه واليها او اجحف الوالى برعيته اختلف هنالك الكلمه وظهرت معالم الجور وكثر الادغال فى الدين وتركت محاج السنن فعمل بالهوى وعطلت الاحكام. (27) پس غايت دينى حكومت، سبب تنظيم حقوق شهروندان و دولتمردان بهگونهاى است كه زمينه تحقق احكام الهى را بگسترد و با رعايت اين حقوق، نه حكمى تعطيل گرديد، نه فسادى در دين پديد آمد، و نه سنتى از سنن الهى بر زمين مىماند. بدون ترديد حكومتى كه فقط به «همزيستى و بهزيستى» مىانديشد، از چنين دغدغههايى فارغ است و در قبال «فساد و تحريف در دين و تعطيل احكام آن» احساس تكليف نمىكند و حقوق اجتماعى را بدون لحاظ دين و بقاى آن مىپذيرد . بر مبناى نگرش امام ـ عليهالسلام ـ به حكومت، حقوق اساسى (شاخهاى از حقوق كه به مطالعه قدرت سياسى مىپردازد) نمىتواند همه هم خود را صرف «اقتدار» يا «آزادى»، و يا «همسازى اقتدار و آزادى» كند. (28) 1ـ .3 اهداف حكومت علوىپس از قتل خليفه سوم و اصرار مردم براى بيعت با امام ـ عليهالسلام ـ ، ايشان قدرت را به دست گرفت و در مدت پنج سال، حكومت را اداره كرد. (29) اهدافى كه آن حضرت براى دولت خويش اعلام فرمود، برگرفته از همان اهداف عام حكومت و اهداف خاص حكومت اسلامى است كه پيشتر باز گفتيم. اميرالمؤمنين، حكومت را مقامى دنيوى كه حس جاهطلبى انسان را اشباع مىكند، نمىنگريست. حكومت نزد وى، ابزارى براى احقاق حق بود و وسيلهاى توانمند براى رسيدن به اهداف والا. (30) و در پرتو اين ارزش مقدس بود كه حكومت چنان قداستى مىيافت كه حضرت از شمشير زدن براى حفظ و نگهدارى آن دريغ نمىورزيد. (31) بيان روشن حضرت درباره اهداف حكومت خويش چنين است: اللهم انك تعلم انه لم يكن الذى منا منافسة فى سلطان ولا التماس شىء من فضول الحطام ولكن لنرد المعالم من دينك ونظهر الاصلاح فى بلادك فيأمن المظلومون من عبادك وتقام المعطلة من حدودك. (32) در اين جملات اشاره شده است كه حكمران متعهد است تا آثار دين را در جامعه زنده كند و دامنه اصلاح را در شهرها بگستراند، تا بندگان ستمديده خدا امنيت و آسايش يابند و احكام الهى از تعطيل و توقف بيرون آيد. همچنين اين بيانات نشان مىدهد كه حكومت در شرايطى به آن حضرت منتقل گرديد كه آثار ايمان از جامعه زائل گرديده بود و احكام خداوند متوفق شده بود، و امنيت تودههاى محروم جاى خود را به آسايش اعيان داده بود. آرمانهاى والاى حكومت كه به مثابه روح آن است، در آن دوران چندان به ضعف گراييده بود كه گويى امام(ع) پيكرى مرده را تحويل گرفته است. و حوادث دوران پس از وفات رسول خدا (25 سال) چنان چرخشى ايجاد كرده بود كه چارهاى جز بازگشت به عهد نبوى نبود و چون آثار اين انحراف زواياى مختلف جامعه و شئون گوناگون مردم را فراگرفته بود، «اصلاح»، سخت و دشوار مىنمود. از اين رو در آغاز حكومتدارى خود، مىگويد: وقد كانت امور مضت ملتم فيها ميلة كنتم فيها عندى غير محمودين ولئن «رد» عليكم امركم انكم لسعداء وما على الا الجهد . (33) در آن اوضاع و احوال، هدف حكومت علوى، همان چيزى بود كه در كتاب و سنت تبيين شده است : فلما افضت [الولاية] الى نظرت الى كتاب الله وما وضع لنا وامرنا بالحكم به فاتبعته وما الستن النبى صلى الله عليه وآله وسلم فاقتديته. (34) براى رسيدن به اين هدف، به سياستها و خطمشىهاى خاصى نياز بود كه بر مبناى كتاب و سنت و با توجه به دگرگونىهاى ناپسندى كه در دولتهاى گذشته رخ داده است، به شكل «برنامه» تدوين و اعلام شود. امام ـ عليهالسلام ـ در همان ابتداى زمامدارى، اين برنامه را اعلام فرمود. (35) تأمل در سخنان حضرت نشان مىدهد كه محور اساسى اين برنامه «ظلمستيزى» است، و از آنجا كه ظلم در ابعاد مختلف خود، رسميت يافته و حتى فراتر از «عرف»، به «قانون» نيز تغيير چهره داده بود، بخشى از مردم به افزونخواهى عادت كرده بودند و آن را حق خويش مىدانستند . و بخشهاى ديگر نيز وظيفهاى براى برهم زدن اين وضع احساس نمىكردند. ولى پس از اقبال مردم، امام(ع) نمىتوانست در برابر «كظة ظالم» و «سغب مظلوم» سكوت كند. (36) اين تعبيرها، نمايانگر حساسيت خاص امام به جنبه اقتصادى ظلم است. جنبه ديگر ظلم، مربوط به امنيت است كه صاحبان قدرت و مكنت را در حلقه امن قرار مىداد و محرومان را براى بهدست آوردن حق خود، از امنيت باز مىداشت. از اين رو امام ـ عليهالسلام ـ به جاى امنيت عام، بر امنيت مظلوم تأكيد مىكند. (37) جنبه ديگر به دادخواهى مربوط است؛ زيرا تا پيش از حكومت وى، ضعيفان در برابر اقويا قدرت دفاع نداشتند و حكومت در برابر آنها هيچگونه احساس مسئوليتى نمىكرد. (38) امام ـ عليهالسلام ـ با جمله اريدكم الله انگيزه الهى خود را در حكومت نشان داد و برنامه خود را بر مبناى «احقاق حقوق مظلومان» تنظيم كرد و سوگند خورد كه به اين برنامه ملتزم بوده، و با تمام قدرت ظالم را در برابر حق وادار به تسليم مىكند: انى اريدكم لله وانتم تريدوننى لانفسكم... وايم الله لأنصفن المظلوم من ظالمه ولأقوان الظالم بخزامته حتق اورده منهل الحق وان كان كارها. (39) از همان آغاز خلافت، بهصراحت مقصود خود را از «ظالم» و «مظلوم» اعلام فرمود و موضع خويش را در اين باره روشن كرد: (40) آنچه حكومت علوى را از ديگر دولتها متمايز مىكند، آن است كه در اين حكومت، «عدالت» نه يك آرمان دور، كه برنامهاى نزديك و عملى است. وقتى آن حضرت از عدالت سخن مىگفت، مردم را به آينده احاله نمىداد و آنان را سرگرم شعار نمىكرد. عدالت غايتى در ماوراى برنامهها نبود كه مىبايست به انتظار رؤيت آن چشم به راه بود و يا گام به گام بدان نزديك شد؛ بلكه عدل روح برنامههاى او بود كه از روز نخست، اجراى آنها آغاز شده بود؛ هرچند از همان آغاز نيز مشكلات اجرايى، يكيك سر بر مىآوردند. تمايز ديگر اين حكومت از زاويه غايت و اهداف، اهتمام و اعتنا به معنويت و شريعت است . در تقسيم دولتها به دولتهاى مقيد به مذهب، جدا از مذهب، و حاكم بر مذهب (41) ، دولت علوى «مقيد به دين» است. به اقتضاى اين خصيصه، حكمران بالضروره بايد داناترين مردم در حكم خداوند باشد. (42) نيز بايد به اجراى قانون خدا متعهد باشد: ليس على الامام الا ما حمل من امر ربه، (43) ان افضل عبادالله عند الله امام عادل هدى و هدى فأقام سنة معلومه و امات بدعة مجهولة . (44) در عين حال برخى از نويسندگان، حكومت علوى را از نظر برنامه و اهداف سكولار مىشناسانند : عهدنامه مالك اشتر فرمانى است با دستورالعملها و درسهاى فراوان در آيين ملكدارى و مردمدارى و خدمتگزارى و با «تفكيك كامل دين از سياست». در اين نامه تا دلتان بخواهد از انصاف و عدالت، احسان و خدمت، مديريت و مراقبت، مساوات و مشورت، و گذشت و محبت سخن گفته شده است؛ ولى يك جمله در آنجا نمىبينيد كه سفارش اجرا و نظارت در فرايض دينى و در ايمان و عبادات مردم را به مالك اشتر كرده باشد. (45) ديگرى نيز مىنويسد: وظيفه دولت از يك سرى حدود ملموس مادى تجاوز نمىكند. بيشتر از اين چيزى به مالك واگذار نكرده است. هيچجا نمىبينيد كه به مالك بگويد تو مأمورى ببينى حجاب مردم چگونه است، نماز و روزه به جا مىآورند يا نه، حج مىروند يا نمىروند. به اين چيزها كارى ندارد... بههيچ وجه جامعه و دولت وظيفه دخالت در ارزشها و آيين مردمان را ندارد. (46) ولى با مراجعه به همان عهدنامه آشكار مىشود كه اين برداشت ناروا است؛ زيرا: .1 يكى از مسئوليتهاى اصلى مالك استصلاح اهلها است كه به عقيده برخى «پرمعناترين و باعظمتترين اجزاى هدف فرمان» است. (47) مقصود از اين تعبير «سازندگى اخلاقى و ايمانى مردم» است. يكى ديگر از بزرگان در شرح اين مسئوليت مىگويد: استصلاح اهلها: از اين بيان روشن مىشود كه وظيفه استاندار، تنها رعايت جهات مادى و مسائل رفاهى و دنيوى مردم نيست. اصلاح و ارشاد مردم نيز جزء وظايف استاندار و از جمله كارهاى اساسى او است. بنابراين مسئولان بايد توجه داشته باشند كه با آسفالت خيابانها و كوچهها و تأمين يخچال و امثال آن مسئوليتشان پايان نمىپذيرد . در جامعه اسلامى، يك مسئول بايد نسبت به جنبههاى معنوى مردم توجه داشته باشد و در پيشبرد آن نقش اساسى داشته باشد. (48) برخى ديگر هم اين وظيفه (استصلاح اهلها) را «اصلاح و رشد مردم و بالنده كردن ارزشها» معنا كردهاند. (49) نويسنده نظامنامه حكومت كه از عالمان نيمه اول قرن دوازدهم است، در شرح اين تعبير مىنويسد : «راست آوردن مهمات دنيوى و اخروى اهل آن ديار.» (50) پس خود اين تعبير گوياى آن است كه بازسازى معنوى مردم، بيرون از اهداف و مسئوليتهاى مالك قرار نگرفته است. (51) .2 متن عهدنامه نشان مىدهد كه اين دستورالعمل به قصد تبيين وظايف و اهداف حكومت نگاشته نشده است، بلكه محور اساسى آن شيوه صحيح مديريت و راه و رسم حكومتدارى است. از اين رو در بخشهاى مختلف آن، اهداف و تكاليف تشريح نشده است. كما اينكه در بخش قضاوت كه از اهم مسئوليتهاى حكومت است، ذكرى از احكام آن به ميان نيامده، و در بخش خراج نيز از قوانين و احكام مربوط به آن خبرى نيست. حتى از برخى حقوق اساسى مردم، نامى به ميان نيامده است؛ مثلا با اين كه امام ـ عليهالسلام ـ «تعليم و آموزش» را از وظايف حكومت و حقوق رعيت مىدانند (اما حقكم على... و تعليمكم كيلا تجهلوا) (52) ولى در عهدنامه به اين موضوع مهم و حياتى، اشارتى نشده است. اگر در فرمانى كه به منظور شيوه كشوردارى نگاشته شده است، مسئوليتها و غايات دينى دولت بازگو نشده باشد و يا نوعى اجمال در آن وجود داشته باشد، كاملا طبيعى است و چنين سكوتى به معناى نفى نقش معنوى و تعهد دينى زمامدار تلقى نمىشود. .3 در لابلاى اين عهدنامه، فرازهاى فراوانى وجود دارد كه فرضيه تفكيك دين از سياست را كاملا ابطال مىكند. چگونه ممكن است فرمانروايى اعتقاد به اين نظريه داشته باشد، ولى در فرمان حكومتى خود به استاندار خويش، بنويسد: ـ دستورات خداوند را در قرآن نسبت به فرايض و سنن جدى بگير: امره باتباع ما امر به فى كتابه من فرائضه وسننه. ـ پيوسته با اهل ورع و تقوا باش: والصق باهل الورع. ـ در موارد مشتبه به قرآن و سنت مراجعه كن: واردد الى الله ورسوله ما يضلعك من الخطوب ويشتبه عليك من الامور. ـ كارگزاران حكومت را از مسلمانان با سابقه قرار ده: ... اهل القدم فى الاسلام. ـ نماز جماعت را نه طولانى، و نه با عجله برگزار كن: واذا قمت فى صلاتك للناس فلا تكونن منفرا ولا مضيقا. ـ پيوسته دستورات خدا و پيامبر را به خاطر داشته باش: واجب عليك ان تتذكر سنة فاضلة اوائر عن نبينا او فريضة فى كتاب الله. افزون بر همه اينها، وقتى مىتوان به تصوير صحيحى از غايات حكومت و وظايف آن در نگاه امام على(ع) رسيد كه مجموعه بيانات حضرت، و سيره عملى او مورد بررسى قرار گيرد. نمونههاى زير، به خوبى نشان مىدهد كه حكومت علوى خود را در مسائل دينى مردم وارد مىكرده است : الف. در ميان بخشنامههاى دولتى حضرت به فرمانداران شهرها، يكى درباره برگزارى نماز جماعت است. (53) ب. امام ـ عليهالسلام ـ در بخشنامهاى به فرماندار مكه، مسئوليت برگزارى حج را به او مىسپارد و از وى مىخواهد كه مردم را به ايام الله تذكر دهد. (54) ج. در برخى بخشنامهها، فرمانداران را يارىدهندگان خود در «اقامه دين» مىخواند. (55) د. آموزش دين و تعليم مبانى اعتقادى و اخلاقى را از وظايف حاكم هر منطقه مىداند. (56) ه . يكى از وظايف حكام را «پيگيرى وظايف دينى مردم» و فرمان دادن آنها به واجبات و باز داشتن آنها از محرمات دانستهاند. (57) آيا مىتوان ادعا كرد كه چنين حكومتى در امر ارزشها و آيين مردم بلاشرط است و خود را از دخالت معاف كرده است، و حتى در نظارت بر امور دينى هم نقش ندارد؟ .2 تقدم و تأخر و آرمانهاى حكومتتنوع و تكثر آرمانهاى حكومت، اين سؤال را پديد مىآورد كه آيا همه اين آرمانها در يك سطح قرار دارند و از نظر ميزان اهميت در يك درجهاند و حكومت بايد براى دستيابى به آنها اهتمام يكسانى به كار گيرد و سرمايهگذارى برابرى داشته باشد؟ يا اين كه همه غايات حكومت در يك رديف نيستند و برخى از اهميت بيشترى برخوردارند؟ اين پرسش براى نظامهاى سياسى مختلف مطرح است و چون معمولا از «نظم»، «عدالت» و «توسعه» به عنوان اهداف حكومت ياد مىشود، هر يك از مكتبهاى حقوقى، براساس مبانى خاص خود، بر برترى و ترجيح يكى از اين اهداف تأكيد مىورزند. كسانى كه «نظم و امنيت» را مهمترين مصلحت جامعه مىدانند، مانند دابن حقوقدان بلژيكى بر اين عقيدهاند كه: هدف حقوق، تأمين صلح اجتماعى است؛ هرچند كه قواعد آن با عدالت نيز مخالف باشد. زيرا در نظر حقوقدانان عدالت وسيله است نه هدف. (58) در مقابل، مكتب حقوق فطرى، عدالت را باارزشترين هدف مىداند و براى «نظم بدون عدالت» ارزشى قائل نيست. استدلال برخى نيز آن است كه اگر نظم از بين برود، هيچ ارزش ديگرى باقى نمىماند. بنابراين نظم هميشه مقدم است. نظريههاى ديگرى هم وجود دارد كه براى «توسعه و پيشرفت» اهميت بيشترى قائل است و قربانى كردن عدالت را پيش پاى آن دو جايز مىداند. به هر روى، ارائه هر گونه راهحلى هنگام تعارض بين «نظم» و «عدالت» و يا اهداف ديگر، مبتنى بر انتخاب يكى از اين مبانى است. در حكومت دينى ممكن است اين تعارض ابعاد ديگرى نيز به خود گيرد؛ زيرا حكومت دينى اهداف گستردهترى را دنبال كرده، خود را براى پيگيرى غايات ديگرى نيز متعهد مىبيند. در اين نوع حكومت، سعادت اخروى نيز به سعادت دنيوى ضميمه مىشود و تأمين نيازهاى معنوى نيز بسان نيازهاى مادى، در حوزه آرمانهاى حكومت قرار مىگيرد. اين همه بايد در چارچوب خاص شريعت و ضوابط آن ـ كه فراتر از اراده و تشخيص آدميان است ـ سامان گيرد. در بيانات اميرالمؤمنين(ع) اهم اصولى كه در تقدم و تأخر آرمانهاى حكومت بهچشم مىخورد، عبارت است از: 2ـ .1 تقدم نظم مقيدنظم و امنيت، پايه اصلى در زندگى اجتماعى است و در هر شرايطى ضرورت را نمىتوان ناديده گرفت. به خطر افتادن اين ضرورت، آرمانهاى والاى حكومت را به مخاطره مىاندازد؛ زيرا با حاكميت هرج و مرج اجازه نيل به هيچ غايت مقدسى را نمىدهد. بر اين اساس، امام على (ع) حتى در شرايطى كه حاكميت سياسى وقت را مشروع نمىدانست، از هر گونه اقدام ضد امنيتى كه احيانا به «ويرانى نظام» بينجامد، پرهيز مىكرد. (59) در آغاز حكومت خود نيز، اصحاب را از پيگيرى موضوعى كه نظم و آرامش را برهم زند، نهى مىكرد و آن را به موقعيت مناسبى حواله مىداد. (60) اما آيا چنين شيوهاى به پاسدارى مطلق از نظم، و در نتيجه قداستيافتن «مطلق نظم» كه لازمه آن توجيهپذير بودن ظلم و تخطئه اقدامات حقطلبانه و ظلمستيزانه است، نمىانجامد؟ به قول يكى از نويسندگان، اگر به حكم ضرورت «عدل» را مىتوان فداى «نظم اجتماعى» كرد، به طريق اولى، «آزادى» را هم مىتوان فداى نظم كرد و محصول اين طرز فكر، رسميتدادن به «استبداد» و «بىعدالتى» است؛ زيرا فرمانروايان به بهانه حفظ نظم، مجال مىيابند كه عدل و آزادى را به مسلخ برند. (61) از اين رو است كه برخى بهاعتراض گفتهاند: ديدگاهى كه در بين بچهمسلمانها و حتى مراجع وجود دارد، اين است كه مىگويند: حكومت ظالم بهتر از هرج و مرج است. اينها به نهجالبلاغه استناد مىكنند كه حضرت على خطاب به خوارج مىگويد: لابد للناس من امير بر او فاجر. وى سپس مفاسدى كه بر اين ديدگاه مترتب است مىشمرد و مىگويد: اگر بگوييم حكومت ظالم بهتر از هرج و مرج است، ديگر نمىتوانيم با ظلم در بيفتيم. (62) ولى در پاسخ به اين شبهه، كافى است بدانيم كه در مكتب اميرالمؤمنين ـ برخلاف نظريه اهل سنت ـ نظم به شكل «مقيد و محدود»، داراى ارزش بوده و قابل دفاع است. اهل سنت معمولا بر اين عقيدهاند كه فسق و فجور خليفه، نه سبب عزل او مىگردد و نه سبب جواز خروج بر او. (63) زيرا چنين كارى به هرج و مرج، خونريزى و آشوب مىانجامد. (64) براساس اين نگاه مطلقانگارانه به نظم، در هيچ شرايطى نظم موجود را نمىتوان برهم زد و اطاعت مطلق از هر حاكمى ضرورى است. در حالى كه از ديدگاه امام على(ع) نه اطاعت مطلق است (لاطاعة لمخلوق من معصية الخالق) و نه هر نظمى، قداست دارد و بايد از آن حراست كرد؛ زيرا در برابر قدرت فاسد كه امر و نهى زبانى را برنمىتابد، بايد به وظيفه «انكار با سيف» عمل كرد و «نظم مطلوب» را جانشين نظم موجود كرد. البته براى وصول به اين هدف، بايد مقدمات لازم را فراهم نمود تا فروپاشى نظام موجود به خلأ نظم يا جايگزينى نظمى مردود نينجامد و «كلمة الله» بر «كلمة الظالمين» فرود آيد: ... من انكره بسيف لتكون كلمة الله هى العليا و كلمة الظالمين هى السفلى فذلك الذى اصاب سبيل الهدى وقام على الطريق ونور فى قلبه اليقين. (65) به هر روى، درباره اصل اول نبايد از ياد برد كه تقدم نظم و امنيت بر غايات ديگر، از نوع تقدم مقدمه بر ذىالمقدمه است؛ يعنى ارزش نظم به آن است كه زمينه را براى تحقق آرمانهاى ديگر بگستراند، نه آن كه بر اثر اين تقدم، از جنبه ارزشى نيز بر عدالت پيشى گيرد يا حتى با آن برابرى كند. 2ـ .2 تقدم عدل بر ديگر ارزشهاى اجتماعىارزش و اهميت عدالت در نظر امام على(ع) نيازمند شرح نيست. امام براى احياى عدالت، قدرت را در دست گرفت، (66) و اگر نظم بدون عدالت، پذيرفتنى بود، سلطه جباران مورد تأييد قرار مىگرفت و قيام در برابر آنها، مشروع و بلكه واجب، تلقى نمىگرديد. آن حضرت، حكومت منهاى عدالت را چندان پست و بىارزش مىشمارد كه آن را مصداق دنيا دانسته، از ترشحات عطسه ماده بزى، كمبهاتر مىداند: ... ولألفيتم دنياكم هذه ازهد عندى من عفطة عنز. (67) جلوههاى روشن اين عدالت، در توزيع عادلانه، اقامه حدود و حمايت مظلومان هويدا مىشود كه شواهد آن در كلمات حضرت بسيار است. همين گسترش عدالت است كه بيش از هر چيز، امام ـ عليهالسلام ـ را مسرور مىسازد: ان افضل قرة عين الولاة استقامة العدل فى البلاد . (68) البته در حكومت علوى به تأمين خواستهاى مردم و جلب خشنودى عامه نيز اهميت داده مىشود : وليكن احب الامور اليك اوسطها فى الحق واعمها فى العدل واجمعها لرضى العامه، (69) و از تأثير مثبت آن بر مشاركت و همراهى مردم با حكومت غفلت نمىشود (70) ؛ ولى اين ارزشها نيز در عدل عدل قرار ندارند و رضايت عامه را نمىتوان همطراز «عدالت» انگاشت. از اين رو در تعارض اين دو، نمىتوان خشنودى مردم را برتر از عدالت نشاند؛ زيرا خواست مردم تنها در صورتى كه به ناسازگارى با عدل نينجامد، از احترام برخوردار است و در غير اين صورت هيچ چيز با عدالت رقابت نمىكند. بر اين اساس بود كه اعتراض انبوه كسانى كه تحمل عدالت را نداشتند، در سلوك امام ـ عليهالسلام ـ تغييرى پديد نياورد و حتى پناهندگى به دشمن و يا مقابله مسلحانه آنان، برنامه و هدف حضرت را دگرگون نساخت: بلغنى ان رجلا ممن قبلك يتسللون الى معاويه فلا تأسف... قد عرفوا العدل ورأوه وسمعوه ودعوه وعلموا ان الناس عندنا فى الحق اسوه فهربوا الى الأثره فبعدا لهم وسحقا. (71) آيا آن گاه كه خواست رعيت، به تجاوز به حريم «عدالت» انجامد و عدل را مقهور و مغلوب خود كند، ارزشى دارد؟ واصبحت اخاف ظلم رعيتى. (72) لأشكو حيف رعيتى. (73) امام از همان آغاز فرمودند كه معيارهاى حق و عدل را قربانى سخن اين و آن نخواهم كرد : ركبتم بكم ما اعلم ولا أصنع الى قول القائل وعتب العاتب. (74) همراهى با مردم را توصيه مىكرد و از تكروى و انشعاب برحذر مىداشت: الزموا السواد الاعظم... واياكم والفرقه. (75) در عين حال، از جوزدگى، مغلوب محيط شدن، اكثر را معيار قرار دادن و حق را با اشخاص سنجيدن، نهى مىفرمود. در پاسخ به كسى كه مقصود وى را از «فرقه» و «جماعة» پرسيده بود، فرمود : «فرقه» همان از حقگريختگان و اهل باطلند؛ هرچند كه به شماره فراوان باشند، و «جماعت»، برحق جمع شوندگانند، ولو اندك. (76) بر اين مبنا، عدالت اصلى تقييدناپذير است و هنگام سنجش ارزشهاى ديگر، بايد آن را «مقياس» قرار داد و هيچ چيز ديگر را جايگزين آن نكرد. از اين رو امام ـ عليهالسلام ـ در پيمودن مسير عدل، از قلت همراهان هراس و ترديدى به خود راه نمىداد، و به ديگران نيز توصيه مىفرمود: ايها الناس لاتستوحشوا فى طريق الهدى لقلة اهله. (77) 2ـ .3 تقدم ارزشهاى معنوى بر مصالح مادىپيشتر گفتيم كه در ديدگاه اميرالمؤمنين، حكومت بايد مقيد به ارزشهاى اسلامى و احكام دينى باشد و از اجراى شريعت، ارتقاى معنوى انسانها را اراده كرد: لنرد المعالم من دينك (78) . از اين رو توزيع عادلانه امكانات مادى، عدالت اجتماعى و جلوگيرى از ظلم و تبعيض، غاية القصواى دولت علوى و آرمان نهايى آن به حساب نمىآيد. مبناى روشن اين تحليل، آن است كه دنيا جايگاه اصلى انسان نيست تا تلاشهاى او بدان محدود شود: الا وان هذه الدنيا التى اصبحتا وترعبون فيها... ليست بداركم ولامنزلكم الذى خلقتم له. (79) اينجا با مسئله دين و دنيا، يا دنيا و آخرت مواجهيم كه به صورت گسترده در كلمات اميرالمؤمنين تجزيه و تحليل شده است، و يكى از اصول انكارناپذير آن، تقدم ارزشهاى دينى و معنوى بر مصالح مادى و دنيوى است. امام ـ عليهالسلام ـ در يك سخنرانى در باب امامت و خلافت، فرمودند: اگر پايههاى دين را استوار نگه داريد، هيچ خسارت دنيوى، به شما آسيبى نمىرساند؛ ولى هرچه را كه از دنيا به دست آوريد، در صورتى كه دينتان را از دست داده باشيد، براى شما سودى ندارد. (80) بر اين اساس هر سياستى كه به آبادانى و بهبود معيشت دنيوى بينجامد، ولى به ارزشهاى معنوى صدمه وارد كند، از نگاه حضرت مردود است. البته چنانچه اين جدايى صورت گيرد و مسائل معنوى قربانى ماديت شود، باز هم مصالح دنيوى با شكست مواجه خواهد شد و حتى دنياطلبان هم به رفاه مطلوب خود نخواهند رسيد؛ زيرا حذف گرايشهاى معنوى، خسارتهاى دنيوى فراوانى برجاى مىگذارد و زندگى اجتماعى را با بحرانهاى جديد روبهرو مىكند: لايترك الناس شيئا من امر دينهم لاستصلاح دنياهم الا فتح الله عليهم ما هو اضر منه. (81) توصيه امام ـ عليهالسلام ـ به فرمانداران و عمال حكومت آن بود كه مبادا براى اصلاح دنياى خويش، دين خود را به نابودى كشانده، آخرتشان را تباه سازند: ولا تصلح دنياك لحق دينك. (82) خود حضرت نيز در حكومت معتقد و ملتزم بود كه حفظ دين در هر شرايطى اولويت واوليت دارد و اصلاح دنيا، توجيه معقولى براى آسيب رساندن به دين نيست: والعد لاآتى امرا اجد فيه فسادا لدينى طلبا لصلاح دنياى. (83) امام بر اين عقيده بود كه در بحرانها و كوران حوادث، «مال» را بايد فداى «جان» كرد، همچنان كه براى حفظ دين بايد از جان گذشت؛ زيرا هلاكت واقعى نه در خسارت مالى يا مصيبت جانى، كه در خسارت معنوى و دينى است: اذا حضرت بلية فاجعلوا اموالكم دون انفسكم واذا نزلت نازلة فاجعلوا انفسكم دون دينكم واعلموا ان الهالك من هلك دينه. (84) بنابراين اگر نظم و امنيت، شرط لازم و مقدمه واجب براى رسيدن به عدالت است، عدالت اجتماعى نيز شرط لازم و مقدمه واجب براى گسترش امور معنوى در جامعه است. با صرفنظر از افراد استثنايى كه در سختترين موقعيتهاى اقتصادى و با تحمل فقر و محروميت، مىتوانند به ارزشهاى معنوى و اخلاقى وفادار بمانند، محروميت عامل غير قابل انكارى در آسيب رساندن به ارزشها و بروز مفاسد اخلاقى در سطح عموم اجتماع است. (85) تبعيض انسان محروم را كينهتوز مىكند و او را به انتقامجويى و عكسالعملهاى حاد وا مىدارد. فقر پاكدامنى و عفت را به چالش مىاندازد و زمينهساز بسيارى از مفاسد اخلاقى و گناهان است. كه امام ـ عليهالسلام ـ به فرزندش هشدار مىدهد كه «فقر» از «دين» مىكاهد : يا بنى انى اخاف عليك الفقر فاستعيذ بالله منه فانه منقصة للدين. (86) پس ارزشهاى معنوى هرچند اهميت بيشترى دارند، پيش از آن بايد به حاكميت قسط انديشيد و ديانت را از رهگذر عدالت جست. (87) .3 تحقق اهداف و آرمانهاتحقيق درباره عينيت يافتن اهداف، پس از تبيين نظرى آنها، از اهميت برخوردار است. اين موضوع از يك سو به شناخت بستر لازم و راهكارهاى ضرورى براى تحقق غايات حكومت بستگى دارد، و از سوى ديگر به تحليل حكومت علوى در ميزان وصول به اهداف اعلام شده، مربوط مىشود . 3ـ .1 بستر تحقق اهداف عالى حكومتآرمانهاى حكومت وقتى جامه عمل مىپوشد كه دولت از كارگزارانى شايسته، برنامهاى مناسب، و مشاركت مردم برخوردار باشد. كاستى در هر يك از اين سهعامل تعيينكننده، دستيابى به اهداف مورد نظر را با مشكل مواجه مىسازد. از آموزههاى علوى چنين برمىآيد كه اگر قدرت و مديريت در دست انسانهاى نالايق افتد، جامعه به انحطاط مىگرايد و بر اثر ستمگرى، مردم به پريشانخاطرى مبتلا شده، با قدرتهاى شيطانى كنار مىآيند؛ رشوهگيرى، حقوق مردم را پايمال مىكند و بالأخره با تعطيل سنت، امت به تباهى رو مىنهد. (88) از اين رو وقتى مىتوان به افق روشنى چشم دوخت كه فرمانروايان و فرماندهان از ميان شايستهترين مردم و كارآمدترين آنها انتخاب شوند كه در خيرخواهى براى دين و رهبرى، صفاى باطن، خردورزى، ضعيفنوازى و ديگر كمالات، از همه برتر بوده، به ضعفا نزديك باشند. (89) والى آنگاه مىتواند «عدالتگستر» باشد كه نخست نسبت به خود، عدالت را پيشه كند؛ وگرنه از انسان ستمپيشه چگونه مىتوان توقع قسط داشت و تحقق عدالت را به او سپرد؟ فان الوالى اذا اختلف هواه منعه ذلك كثيرا من العدل. (90) شرط ديگر تحقق آرمانهاى حكومت، در اختيار داشتن برنامهاى است كه راه دستيابى به اهداف را نشان دهد. براى تنظيم چنين برنامهاى «علم به احكام» كفايت نمىكند؛ زيرا اين علم در سطح «كليات» بشر را راهنمايى مىكند و «قوانين ثابت» را ارائه مىنمايد؛ در حالى كه اداره جامعه علاوه بر آن، نيازمند مقرراتى است كه ناظر به پديدههاى متغير و شرايط گوناگون باشد. اين كار با اطلاع از تجربيات بشرى، شناخت اوضاع زمانه و آگاهى از توانمندىها و استعدادها عملى مىگردد. از اين رو است كه «احكام فقهى جهاد» بدون آشنايى با فنون نظامى و اطلاع از موقعيت دشمن، پيروزىآفرين نيست. همچنين آگاهى از «احكام حقوقى احياى اراضى»، شيوههاى عمران، توسعه، و رونق كشاورزى را در پى ندارد؛ در حالى كه «برنامهريزى» براى رسيدن به اهداف، بدون چنين دانشهايى امكانپذير نيست. امام ـ عليهالسلام ـ از مالك اشتر مىخواست تا «اهل تجربه» را به كار گمارد و برنامه حكومتهاى دادگر را مطالعه كند و از شيوههاى شايسته آنها بهره گيرد: والواجب عليك أن تتذكر ما مضى لمن تقدمك من حكومة عادلة او سنة فاضلة. (91) همچنين حضرت به مالك گوشزد فرمودند كه شيوههاى صحيح و روشهاى پسنديده، راه رسيدن به طاعت الهى است؛ بنابراين از مجالست و گفتوگو با فرزانگان قوم گريزى نيست، تا از اين طريق «مصلحت مردم» آن ديار را تشخيص دهى و «راه و رسم» اجراى آن را بيابى: واكثر مدارسة العلماء ومثافتة الحكماء فى تثبيت ما صلح عليه اهل بلادك واقامة ما استقام به الناس من قبلك.... لان السنن الصالحة هى السبيل الى طاعة الله. (92) شرط سوم تحقق آرمانها، مشاركت مردم و همراهى آنان با دولتمردان ـ براى دستيابى به اهداف ـ است: هرگاه توده مردم به حقوق حاكم وفادار باشند و دولت نيز حقوق مردم را ادا كند، حق در جامعه محترم و حاكم مىگردد، اركان دين برپا مىشود، نشانهها و علائم عدالت بدون هيچ گونه انحراف ظاهر مىشود، سنتها در بستر خود قرار مىگيرد. آنگاه زمانه دوستداشتنى مىشود و دشمن از طمع به چنين اجتماع استوارى مأيوس مىگردد. (93) 3ـ .2 تحقق اهداف حكومت علوىاز جنبه تاريخى، بررسى اين مسئله از اهميت برخوردار است كه آيا اهداف و آرمانهايى كه اميرالمؤمنين براى حكومت خود اعلام فرمود، تحقق يافت. اين موضوع را از چند زاويه مىتوان بررسيد: 3ـ 2ـ .1 التزام امام به اهداف خويشاز اين زاويه همه محققان اذعان دارند كه امام ـ عليهالسلام ـ در دوران حكومت خود به اصول و آرمانهايى كه اعلام كرده بود، وفادار ماند. اين اصول، از قبيل شعارهاى انتخاباتى براى كسب حمايت مردم نبود تا پس از انتخاب، به فراموشى سپرده شود، بلكه برخاسته از باورهاى عميقى بود كه شخصيت واقعى حضرت را شكل داده بود و بلكه به صورت اجزاء لاينفك آن روح مقدس درآمده بود. حتى آنان كه بر حكومت حضرت شوريدند، مدعى نبودند كه امام از برنامههاى عادلانه خود عدول كرده است، بلكه خواستار تغيير موضع حضرت و رها كردن برنامهها و اهداف وى بودند؛ به خصوص عدالت على(ع) بر ايشان غير قابل تحمل بود. 3ـ 2ـ .2 دستيابى امام به همه اهدافدر دوران كوتاه حاكميت اميرالمؤمنين، به دليل جنگهاى متعدد داخلى و بىرغبتى مردم نسبت به راه و روش حكومت، بسيارى از آرمانهاى حضرت، به نتيجه نرسيد، و موانع و مشكلات حكومتى، اجراى بخشهايى از آن را اجازه نداد. (94) امام مصمم بود كه پس از فرونشاندن فتنهها و استقرار كامل حكومت، به تغييراتى دست بزند و دگرگونىهايى در جامعه پديد آورد: لو قد استوت قدماى من هذه المداحض لغيرت اشياء. (95) اين سخن گوياى آن است كه فرصت كافى براى اعمال اصلاحات و عينى ساختن غايات مورد نظر، در اختيار حضرت قرار نگرفت. ابن ابىالحديد، با ذكر مثالهايى از مخالفت امام با سنتهاى خلفاى پيشين، تصريح مىكند اگر شورشهاى داخلى از قبيل فتنه خوارج و ياغيان نبود، حضرت به تغييرات ديگرى نيز دست مىزد. (96) به علاوه، برخى از اقدامات انقلابى حضرت در جهت بدعتزدايى، به دليل مقاومتها و مخالفتها، متوقف ماند: به خدا قسم به مردم دستور دادم كه در ماه رمضان، فقط براى نمازهاى واجب اجتماع كرده و آن را به جماعت برگزار كنند و به آنها گفتم كه جماعت در نوافل بدعت است، ولى برخى از سپاهيانم كه مرا در جنگ يارى مىكردند فرياد برآوردند: «اى مسلمانان! سنت عمر را تغيير دادهاند!» ترسيدم كه مبادا بخشى از لشگرم بر من بشورند... (97) امام ـ عليهالسلام ـ در همان سخنرانى كه در جمع نزديكان و شيعيان خاص خود ايراد فرمود، به پارهاى از سنتهاى غلط و بدعتها اشاره مىكند كه اصلاح آنها عوارض غيرقابل تحملى را به بار مىآورد. 2ـ 3ـ .3 موفقيت تاريخى امامميزان موفقيت امام ـ عليهالسلام ـ را در شعاع يك حكومت پنج ساله نبايد جست. قضاوت صحيح در اين باره، به ميزان نفوذ و تأثير گذارى اين مقطع، در تاريخ اسلام بستگى دارد. (98) زيرا امواج اين حكومت با شهادت امام فروكش نكرد، بلكه آرمانهاى او كه بر امواج پديدآمده در اعصار و امصار سوار بود، پيوسته مرزهاى جديدى را فتح مىكرد و نسلهاى تازهاى را به حركت درمىآورد. تأثير نخست اين حكومت «جنبه سلبى» آن بود كه نشان مىداد در آنچه به نام اسلام طى بيش از دو دهه ارائه شده است، چه كاستىهايى وجود دارد و چه دگرگونىها يا جابهجايىهائى رخ داد. حضرت به خليفه سوم فرموده بود كه امام عادل بايد «بدعت» را از ميان بردارد. (99) نگرانى حضرت آن بود كه «جاهليت»، نام «اسلام» به خود گرفته و بر ميراث نبوى هجوم آورده است: الا وان بليتكم قد عادت كهيئتها يوم بعث الله نبيه. (100) در فضايى كه حق و باطل در هم آميخته و تشخيص حق دشوار شده بود، اولويت اول پيشواى حق، نشان دادن راه و روشن كردن فضاى تيرهاى است كه جلو ديد مردم را گرفته بود. امام ـ عليهالسلام ـ پس از قتل عثمان كه مردم تقاضاى بيعت با او را داشتند، فرمود: فان الافاق قد اغامت والمحجة قد تفكرت. (101) موفقيت امام در اين بود كه وارونگى را نشان داد و پيرايهها را از جامه دين برگرفت، و با عبور دادن جامعه از دوران اعوجاج، خط مستقيم را آشكار كرد و پرده را از چهره اسلام ناب كنار زد. امام ـ عليهالسلام ـ با سيره علمى و عملى خود در دوران حكومت، حقايق فراوانى را خاطرنشان كرد و يادآور شد:
ـ اسلام پرخورى حكام را تأييد نمىكند. (102) هر يك از اين تعاليم مهر بطلانى بود بر فرهنگى كه به نام دين در جامعه رواج يافته بود . امام ـ عليهالسلام ـ مىخواست با در اختيار گرفتن قدرت، نگذارد قرآن بيش از اين بازيچه قدرتمندان شود (108) و بسى نيز توفيق يافت. تأثير ديگر اين حكومت، «جنبه اثباتى» آن بود كه به مشتاقان ديانت و عدالت، الگويى بىبديل و اسوهاى بىنظير ارائه كرد تا همگان راه و رسم حكومت را بياموزند و در اقتدا به وى دچار حيرت و سردرگمى نگردند. امام صادق(ع) جهاد اميرالمؤمنين با مسلمانان (اهل قبله) را بركت دانستهاند؛ زيرا بدون آن، شيوه برخورد با آنان براى آيندگان روشن نمىشد. (109) «قتال با اهل قبله» نمونهاى است تا نسلهاى آينده در چنان شرايطى تكليف خود را بدانند، و البته حكومت علوى پر است از اينگونه نمونهها كه هر يك روش و سبك خاصى را به آيندگان مىآموزاند. نكته مهم در اين باره آن است كه در دوران حكومت على(ع)، بسيارى از تجربهها براى اولين بار در تاريخ اسلام رخ داد: ـ تجربه مبارزه با مقدسان كجفهم؛ ـ تجربه مقابله با تبعيضطلبان؛ ـ تجربه برخورد با تجديدنظرطلبان؛ ـ تجربه اصلاحات؛ ـ تجربه حضور پرشكوه مردم در حمايت از دولت اسلامى؛ ـ تجربه بيعت آزاد بر حكومت؛ ـ تجربه چالشهاى عدالتخواهى؛ ـ تجربه اقبال و ادبار مردم و... . موفقيت تاريخى امام در دوران حكومت خود آن است كه درباره هر يك از اين پديدههاى نوپيدا، فتح بابى كرد و راه را به حقطلبان نماياند. امام ـ عليهالسلام ـ با سيره حكومتى خود نشان داد كه در بحران عملزدگى و مشكلات روزمره، نبايد آرمانها را فراموش كرد. زنده نگاهداشتن آرمانها خود بزرگترين پيروزى است كه نياز به بيشترين فداكارى دارد. امام (ع) با تحمل شكست، پيروزى مكتب را تثبيت كرد. در عين حالى كه در جنگ صفين، اميرالمؤمنين بالأخره شكست خورد، لكن پيروز شد؛ براى اين كه مكتب محفوظ بود و معاويه هم ماهيتش معلوم شد، براى آن اشخاصى كه نمىدانستند ماهيتش معلوم شد. (110) روشن است كه در قضاوت درباره شكست يا پيروزى، بايد بين پيروزى يك «شخص» با پيروزى يك «آرمان» و مكتب تفكيك كرد، (111) و البته هر يك از اين دو نوع پيروزى معيارهاى خاصى دارد. شخص امام ـ عليهالسلام ـ در بسيارى از صحنهها به پيروزى دست نيافت؛ ولى امام عليهالسلام به عنوان پيشواى يك مكتب و سمبل يك آرمان، در همه صحنهها به پيروزى رسيد. امام حق دارد شكست بخورد، اما حق ندارد كه دامنش لكهدار بشود. در جايى كه موفقيت او و حكومت او موكول به ناديده گرفتن حق يك فرد است، امام به عنوان يك مجسمه ارزشهاى متعالى بايد كه براى همه نسلها تابلو، نمونه و مظهر باشد. (112) كتابنامهابنخلدون، عبدالرحمن: المقدمه، دارالفكر، بيروت / .1408 ابن ابىالحديد: شرح نهجالبلاغه، منشورات مكتبة آية الله نجفى، قم / .1404 ارسطو: سياست، ترجمه حميد عنايت، انتشارات آموزش انقلاب اسلامى، تهران / .1371 امام خمينى: صحيفه نور، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى، تهران / .1378 آمدى، عبدالواحد: غررالحكم و دررالكلم، دارالكتاب الاسلامى، قم / .1410 بازرگان، عبدالعلى: دين و حكومت (مجموعه سخنرانى در انجمن اسلامى مهندسين)، مؤسسه خدمات رسا، تهران / .1378 بازرگان، مهدى: آخرت و خدا هدف بعثت انبياء، مؤسسه خدمات فرهنگى رسا، تهران / .1377 بلوم، ويليام تى: نظريههاى نظام سياسى، ترجمه احمد تدين، نشر آران، تهران / .1373 بوردو، ژرژ: ليبراليسم، ترجمه عبدالوهاب احمدى، نشرنى، تهران / .1378 بيضون، ابراهيم: الامام على فى رؤية النهج و روايةالتاريخ، بيسان للنشر و التوزيع، بيروت / .1999 تسترى، محمدتقى: بهجالصباغه فى شرح نهجالبلاغه، امير كبير، تهران / .1418 تيندر، گلن: تفكر سياسى، ترجمه محمود صدرى، شركت انتشارات علمى و فرهنگى، تهران / .1374 ثقفى، ابراهيم: الغارات، سلسله انتشارات انجمن آثار ملى، تهران. جعفرى، محمدتقى: حكمت اصول سياسى اسلام، بنياد نهجالبلاغه، تهران / .1369 خزعلى، ابوالقاسم: مقاله «اصول چهارگانه حكومت» در كتاب اصول و شيوههاى حكومت اسلامى در نهجالبلاغه، بنياد نهجالبلاغه، تهران / .1368 خوانسارى، آقا جمال: شرح غررالحكم و دررالكلم، انتشارات دانشگاه تهران، تهران / .1373 حائرى، مهدى: حكمت و حكومت. الحرالعاملى، محمدبن الحسن: وسائلالشيعه، دار احياء التراث العربى، بيروت (بىتا). الحرانى، حسنبن على: تحفالعقول، كتابفروشى اسلاميه، تهران / .1355 رضى: نهجالبلاغه، مؤسسة النشر الاسلامى، قم / .1417 رى شهرى: موسوعة الامام علىبن ابىطالب، موسسة دارالحديث الثقافيه، قم / .1421 رشيدرضا، محمد: المنار، دارالمعرفه، بيروت، (بىتا). الزين، حسن: الامام علىبن ابىطالب و تجربةالحكم، دارالفكر الحديث، بيروت / .1994 سحابى، عزتالله: جامعه مدنى و ايران امروز، نقش و نگار، تهران / .1377 سروش، عبدالكريم: مدارا و مديريت، صراط، تهران / .1376 سروش: گفتگوى «حكومت دينى، انديشه دينى»، روزنامه ايران. 1/6/ 79 شريعتى، على: مجموعه آثار، ج 26، نشر آزمون، تهران / .1374 شهيد اول، محمدبن مكى: القواعد و الفوائد، مكتبة المفيد، قم. صدوق، محمدبن علىبن الحسين: علل الشرايع، دار احياء التراث العربى، بيروت / .1385 طبرسى، احمدبن على: الاحتجاج، دارالنعمان، نجف / .1386 العواء، محمد سليم: فى النظام السياسى للدولة الاسلامية، دارالشروق، بقاهره / .1410 عنايت، حميد: سيرى در انديشه سياسى عرب، امير كبير، تهران / .1358 فارابى، ابونصر: السياسةالمدينة، المكتبة الزهراء، تهران / .1366 فاضل لنكرانى، محمد: آئين كشوردارى از ديدگاه امام على(ع)، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، تهران / .1374 فاضل مشهدى، محمدكاظم: نظامنامه حكومت، انصاريان، قم / .1373 فولادوند، عزتالله: خرد در سياست، طرح نو، تهران / .1376 قاضى، ابوالفضل: حقوق اساسى و نهادهاى سياسى، انتشارات دانشگاه تهران، تهران / .1373 كاتوزيان، ناصر: مبانى حقوق عمومى، نشر دادگستر، تهران / .1377 مجلسى، محمدباقر: بحارالانوار، مؤسسة الوفاء، بيروت / .1403 محمودى، محمدباقر، نهجالسعادة، مؤسسة الاعلمى، بيروت. (بىتا) مدنى، سيد عليخان: الدرجات الرفيعه، بصيرتى، قم / .1397 مطهرى، مرتضى: سيرى در نهجالبلاغه، انتشارات صدرا، قم / .1368 مطهرى: بيست گفتار، دفتر انتشارات اسلامى، قم / .1359 الموسوى، محسن: دولةالامام على(ع)، دارالبيانالعربى، بيروت / .1414 المنقرى، نصربن مزاحم: وقعة صفين، منشورات مكتبة آيةالله نجفى، قم / .1404 ميثمى، لطفالله: دين و حكومت (مجموعه سخنرانى در انجمن اسلامى مهندسين) مؤسسه خدمات فرهنگى رسا، تهران / .1378 النووى، يحيىبن شرف: شرح صحيح مسلم، دارالكتبالعلميه، بيروت / .1415 الوائلى، احمد: علىبن ابىطالب نظرة عصرية جديده، المؤسسةالعربيه للدراسات والنشر، بيروت / .1974 پىنوشتها:1) ارسطو: سياست، ترجمه حميد عنايت، ص 123 ـ .125 2) همان، ص .282 3) همان، ص .311 4) فارابى، ابونصر: السياسة المدنية، ص .78 5) همان، ص .88 6) ر. ك: فولادوند، عزت الله، خرد در سياست، ص .35 7) ر. ك: بوردو، ژرژ: ليبراليسم، ترجمه عبدالوهاب احمدى، ص 166؛ بلوم ويليام تى: نظريههاى نظام سياسى، ترجمه احمد تدين، ج 2، ص 926؛ تيندر. گلن: تفكر سياسى، ترجمه محمود صدرى، ص 127 و .133 8) شيخ صدوق، محمدبن بابويه: علل الشرايع، ج 1، ص .253 9) تسترى، محمدتقى: نهجالصباغه، ج 10، ص .405 11) ابنخلدون، عبدالرحمن: المقدمه، ص .55 12) خوانسارى، آقاجمال: شرح غرر و درر، ج 6، ص .236 13) همان. 14) المنقرى، نصربن مزاحم: وقعة صفين، ص .15 15) برداشت ديگرى از اين كلام علوى، حكومت را «از اجزاى دين» مىشمرد. ر. ك: بيضون، ابراهيم: الامام على فى رؤية النهج ورواية التاريخ، ص .124 16) حائرى، مهدى: حكمت و حكومت، ص .196 17) سروش، عبدالكريم: مدارا و مديريت، ص 370 ـ .373 18) سروش، عبدالكريم: «حكومت دينى، انديشه دينى.» روزنامه ايران، 1/6/ .79 20) همان، خطبه .105 21) مجلسى، محمدباقر: بحارالانوار، ج 93، ص .41 22) كاتوزيان، ناصر: مبانىحقوق عمومى، ص .148 23) مدنى، سيد عليخان: الدرجات الرفيعه، ص .38 24) ر. ك: شهيد اول: القواعد والفوائد، ج 1، ص .38 25) ر. ك: العواء، محمد سليم: فى النظام السياسى للدولة الاسلامية، ص .138 27) همان. 28) ر. ك:قاضى، ابوالفضل: حقوق اساسى و نهادهاى سياسى، ج 1، ص .62 29) ر. ك: الموسوى، محسن: دولة الامام على. 30) نهجالبلاغه، خطبه 33: «پاره كفشى نزد من محبوبتر است از حكومت بر شما؛ مگر آن كه به احقاق حق و دفع باطلى توفيق يابم. 31) ر. ك: مطهرى، مرتضى: سيرى در نهجالبلاغه، ص .106 33) همان، خطبه .178 34) همان، خطبه .205 35) رى شهرى، محمد: موسوعة الامام علىبن ابىطالب، ج 4، ص .106 37) همان، خطبه 131: فيأمن المظلومون من عبادك. 38) همان، خطبه 37: الذليل عندى عزيز حتى اخذ الحق له؛ نامه 53: من تقدس امة لايؤخذ للضعيف فيها حقه من القوى. 39) نهجالبلاغه، كلام .137 40) ر. ك: ابن ابىالحديد: شرح نهجالبلاغه، ج 7، ص .36 41) كاتوزيان، ناصر: مبانى حقوق عمومى، ص .58 42) نهجالبلاغه، خطبه 173: ان احق الناس بهذا الامر اقواهم عليه واعلمهم بأمرالله فيه . 43) همان، خطبه .103 44) همان، خطبه .163 45) بازرگان، مهدى: آخرت و خدا هدف بعثت انبياء، ص .46 46) سحابى، عزت الله: جامعه مدنى و ايران امروز، ص .164 47) جعفرى، محمدتقى: حكمت اصول سياسى اسلام؛ ص .113 48) فاضل لنكرانى، محمد: آيين كشوردارى از ديدگاه امام على(ع)، ص .60 49) خزعلى، ابوالقاسم، «اصول چهارگانه حكومت در مجموعه اصول و شيوههاى حكومت اسلامى در نهجالبلاغه»، ص .88 50) فاضل مشهدى، محمد كاظم: نظامنامه حكومت، ص .79 51) نحوه كاربرد ماده صلاح در نهجالبلاغه نيز اين مفهوم عام را تأييد مىكند. ر. ك : نهجالبلاغه، نامه 71 و حكمت 114 و خطبه .198 53) نهجالبلاغه، نامه .52 54) نهجالبلاغه، نامه .67 55) نهجالبلاغه، نامه 46 و .42 56) آمدى، عبدالواحد: غرر الحكم، ص 453: على الامام ان يعلم اهل ولايته حدود الاسلام والايمان. 57) ثقفى، ابراهيم: الفاروت، ج 2، ص 501: إن احق ما يتعاهد الراعى من رعيته ان يتعاهدهم بالذى لله عليهم فى وظايف دينهم وانما علينا ان تأمركم بما امركم الله به وأن ننهاكم عما نهاكم الله عنه. 58) دابن: فلسفه نظم حقوقى، ص 26، به نقل از كاتوزيان: مبانى حقوق عمومى، ص .149 59) نهجالبلاغه، خطبه 146، در پاسخ امام به پرسش خليفه دوم درباره شركت خليفه در جنگ با ايرانيان: و مكان القيم بالامر مكان النظام من الخزر يجمعه ويضمه فان انقطع النظام تفرق الخزر وذهب ثم لم يجتمع بحذافيره ابدا. 60) نهجالبلاغه، خطبه 168، در پاسخ به درخواست رسيدگى به قتل عثمان: فاصبروا حتى يهدأ الناس وتقع القلوب موقعها وتوخذ الحقوق مسمحة. 61) ر. ك: عنايت، حميد، سيرى در انديشه سياسى عرب، ص 171 و .158 62) ميثمى، لطف الله: «حكومت دينى و قانون اساسى» در مجموعه دين و حكومت، ص 128، .129 63) در ميان علماى اهل سنت، ديدگاه برخى از آنان، به عقيده شيعه نزديك است. ر. ك: رشيد رضا: تفسير المنار، ج 6 ص .367 64) الغروى، يحيى بن شرف: شرح صحيح مسلم، ج 12، ص .189 65) نهجالبلاغه، حكمت .373 66) همان، خطبه .3 67) همان. 68) نهجالبلاغه، نامه .4 69) همان، نامه .53 70) همان: ... ظهور مودة الرعيه ولا تظهر مودتهم الى بسلامة صدورهم... . 71) همان، نامه .70 73) همان، حكمت .261 74) همان، خطبه .92 75) همان، خطبه .127 76) حرانى، ابنشعبه: تحفالعقول، ص .210 78) همان، خطبه .131 79) همان، حكمت .173 80) همان، خطبه .173 81) نهجالبلاغه، حكمت .106 82) همان، نامه 43 و .71 83) محمودى، محمدباقر: نهجالسعادة فى مستدرك نهجالبلاغه، ج 1، ص .226 84) حرانى، ابنشعبه: تحفالعقول، ص .216 85) ر. ك: مطهرى، مرتضى: بيست گفتار، ص .64 86) نهجالبلاغه، حكمت .319 87) گفتنى است كه چون غايات حكومت داراى مراتب است، در هر مرحله ممكن است غايتى مقدمهاى براى وصول به غايت ديگر باشد. 88) ر. ك: نهجالبلاغه، خطبه .131 89) همان، نامه .53 90) نهجالبلاغه، نامه .59 91) همان، نامه .53 92) حرانى، ابنشعبه: تحفالعقول، ص .126 93) همان، خطبه .216 94) در اين باره نگاه كنيد به مقاله دكتر احمد الوائلى: «هل تعثرت سياسة الامام على (ع) ولماذا؟» در مجموعه علىبن ابىطالب نظرة عصرية جديدة. 95) نهجالبلاغه، حكمت .272 96) ابن ابىالحديد: شرح نهجالبلاغه، ج 19، ص .161 97) طبرسى، احمدبن ابىطالب: الاحتجاج، ج 1، ص .393 98) ر.ك: الزين، حسن: الامام علىبن ابىطالب و تجربةالحكم. 100) همان، خطبه .16 101) همان، خطبه .92 102) همان، خطبه .3 103) همان، خطبه .216 104) نهجالبلاغه، كلام .224 105) همان. 106) همان، نامه .62 107) همان، كلام .205 108) الرى شهرى: موسوعة الامام علىبن ابىطالب، ج 4، ص .69 109) الحر العاملى: وسائل الشيعه، ج 11، ص 60: كان فى قتال على(ع) اهل قبلة بركة ولو لم يقاتلهم على(ع) لم يدر احد بعده كيف سير فيهم. 110) امام خمينى: صحيفه نور، ج 10، ص .107 111) همان، ج 8، ص 273: شكست حضرت امير از معاويه هيچ اهميتى نداشت، براى اين كه شكست مسلك نبود، شكست شخصى بود. 112) شريعتى، على: مجموعه آثار، ج 26، ص .108
|